دین مردم دست بی او نشده است
بوده است غریب وهمچنان خواهد بود
دست مامون هنوز رو نشده است
| لينک ثابت
خورشید شور والتهاب شگفتی را در وجود خویشتن احساس می کند.
ماه از همیشه زیباتر می شود ونگاهش را میهمان سرور وسر سبزی می سازد .نسیم بی قرار ومسرور از این سوی به آن سوی می وزد.
درختان با خرسندی به سیمای آفتاب می نگرند وبا شادمانی به رقص وطرب با باد می پردازند .
سبزترین صدای ترانه چونان شیپوری از شعف وشیفتگی از سمت همه ذرات جهان به گوش میرسد.
زمین در پوست نمی گنجد زمان زبان بیان احساسات خویشتن را ندارد .
کاینات غرق نورند فرشته ها وآدمیان مسرورند همگان مشتاق طللوع روی اویند همه می خواهند سیب خوشبوی وجود او را ببویند همه می خواهند شکفتن گل والای ولا را در دنیا ببینند وگلبرگی از نور ونوازش وشفاعت او را بچینند.
آری ای سید گلها ای مولا ای نور مطلق امروز دیروز وفردا ای سبزه زار سر زندگی وصفا ای علی بن موسی الرضا (علیه السلام)قدوم پاک تو حضور همه زیباییها را بیمه می کند دستهای مهربان لطف تو برترین سایه بان دلها ودیده های ماست.
چشمه سار عطوفت ومهربانی تو ما را به زندگی امیدوار می کند ومیوه شیرین ولای تو آبادانی سرای دیگرمان را تضمین می نماید .
ای بشیر پگاه ای پناهگاه گریز آهوانه ما را به دامان پر مهر خود بپذیر وهماره دست دلهای ما را به یاری بگیر.
| لينک ثابت
اوتوپيا utopia واژهاي است يوناني از ريشه ou به معناي «هيچ» و topos به مفهوم«جا» به معناي «هيچستان» يا به زبان سهروردي «ناكجاآباد» (1) كه كنايهاي طنزآميز از eu topos «خوبستان» در آن است (2).
اين نام با افلاطون به عنوان نخستين معمار شهر آرماني مقارنت يافته است. ويطراحي و مهندسي مدينه فاضله را در رسالهايي بيان كرده است كه معروف به رسالهسياست است.
افلاطون از آنجا كه كليه حكومتها را فاسد ميدانسته است. براساس مبانيفلسفي خويش درصدد زمينه سازي براي جامعهاي ايدهآل و برين و عادل برآمده وهدفش آن بوده است كه انسان در اين شهر به مرحلهاي عالي دست بيايد كه فقط درانديشه عشقي پايدار و عدالتي همه جانبه باشد.
افلاطون شهر آرمانياش را ابتدا با جامعهي اوليه شروع ميكند كه در صلح وصفا هستند و به آنچه طبيعت به آنها ارزاني داشته، است قانع هستند. كمكمافزونطلبي، شهوات و احساسات منجر به برهم خوردن روابط مبتني بر صلح وآرامش كمون اوليه ميشود. و شهر پر تجمل و متجاوز به ميدان جنگ تبديلميشود و ضرورت وجود ارتش و پاسداران فرا ميرسد. سپس جامعهي پر تجملمبدل به مدينه، فاضله و شهر آرماني او ميگردد كه در راس آن فيلسوفي قرار دارد كه همه را نظم و سامان ميبخشد. عدالت را به بهترين وجه تنها ميتوان در جامعهيآرماني او جستجو كرد (3).
2. در غرب نيز طراحي شهر آرماني بعد از فروپاشي حاكميت و مرجعيت كليسادر سدههاي پانزدهم و شانزدهم كه با دو جنبش رنسانس (نوزايي) و رفورماسيون(جنبش اصلاحات) همراه بود انديشمندان و متفكران سياسي بسياري از منظرهايمختلفي به آرمان و اهداف دولت و جامعه آرماني نگريستهاند. اوتوپیاي توماسمور و شهر خورشيد كامپانلا نويسنده ايتاليايي از نمونههاي مشهور آن است.
نخستين بار توماس مور با انتشار كتاب اوتوپیا يا آرمان شهر. سنت كلاسيگدولتشهر يوناني را وارد مرحله تازهاي كرد. مهمترين مشخصه اين جامعه دلكندن ازبهشت آسماني و اميد بستن به دست آوردهاي علمي بشر و چشم اميد دوختن بهبهشت زميني بود. مور كوشيد تا به آن جامعه خيالي سيمايي اصيل ببخشد. «اينجامعه در جزيرهاي قرار دارد كه پايه گزارش در اصل آن را از يك قاره جدا كرده، نظام و ساماني يكسره عقلي و به قاعده و حساب شد دارد و به همين دليل از شر وفسادهاي جوامع ديگر در امان است. در اين جامعه مور به دقت نظام سياسي و وراهو روش زندگي اجتماعي و آداب و خوراك و پوشاك و زناشويي و اقتصاد وجنگاوري ديگر امورشان را شرح ميدهد.» (4)
3. در دنياي اسلام معماري و طراحي مدينهي فاضله را در آثار فارابي، موسسفلسفه اسلامي ميبينيم.
اين فيلسوف بزرگ در كتاب السياسة المدينه معناي آرمان شهر را نمايانميسازد. از نظر او مدينهي فاضله جامعهاي ميباشد كه افراد آن جامعه با تعاون وهمكاري بتوانند به سعادت واقعي برسند. فارابي پيدايش اجتماع را نتيجه نيازطبيعي انسان ميداند و معتقد است كه انسان براي رسيدن به مرتبه كمال نيازمندتعاون است.
فارابي تعاون را اساس قرار ميدهد و قايل به اجتماعات ناقص و كامل است.چنان كه افلاطون عدالت مطلق را پايه و زير بناي چنين جامعهاي ميداند. يعنينوعي انتقاد از بي عدالتي در جامعهاي كه تعاون و همكاري در آن وجود ندارد.
او بر اين باور است كه هر يك از شهروندان نياز خواهند داشت تا علل هستيهاو پديدآورندگان دورتر، و جايگاههاي آنها و معناي نيكبختي و فرمانروايي نخستمدينهي فاضله و همچنين جايگاههاي فرمان رواييها را چنان كه هست به خوبيشناسايي كنند، آنگاه كنشهاي معيني را كه به كار بستن آن، نيكبختي و سعادتهميشگي را بود تا شهروندان تنها به دانستن و شناختن آن كارهاي معين بسندهنكنند. بي آن كه همان كنشها را به كار گيرند و به كار بستن آن را در بايست خودگردانند (5).
4. مهمترين سوالي كه در اين رابطه ميتوان داشت اين است كه جامعه آرمانيچيست و كجاست؟ آيا محقق شدني است يا جامعهاي است كه جزو آمال وآرزوهاي دست نايافتني بشر است. و اميد به آن نميتوان داشت. چون مدلهاييكه تاكنون براي مدينه مطلوب ترسيم شده است تاكنون محقق نشده است. هر چنددر عالم ذهن و خيال ترسيم چنين جامعهاي زيبا و چشمنواز است.
ولي شهر و جامعه برين و عادل از جمله نيازهاي فطري بشر است. و امور فطريتخيلي و ذهني نيستند بلكه امور واقعي و حقيقياند. و امور واقعي دست يافتني ومحقق شدني است.
از اين رو، شهر آرماني طرح شده بيش از آن كه عنايتي عملي داشته باشد رويايياست تاملانگيز و به قولي جايگاهي است براي بذرهاي انديشه و عقل كه ميبايدبرگزيد و آزمود. افلاطون در مدينه فاضله امور واقع را پيشنهاد نميكند و به تخيلاتمورد نظر خود ميپردازد. وي براساس مباني فلسفي خويش در سياست هم افرادمردم را مورد اعتناد ندانسته و هيئت اجتماعيه را اصل انگاشته است.
افراد كه متكثرند و در نظر او هيچند، و منظور حمايت است كه واحد است و بهعقيده او هيئت اجتماعيه وقتي كمال خواهد يافت كه افراد از اموال و سايرمتعلقات شخصي صرفنظر نموده به اشتراك زندگاني كنند.
افلاطون آنچه در باب سياست نگاشته مرام و آرزو دانسته است نه نظريه علمي (6). و به تعبير برتراندراسل، «جمهوري افلاطون با آن همه صغري و كبري و سخنپردازي تنها چيزيكه بدست ميآيد مهارت در جنگ و بدست آوردن قوت لايموت است» (7) چنان چه در رساله نواميس اصولي كه براي حكومت مورد نظر ترسيم ميكند بهعمل نزديكتر است و از طريقه اشتراك عدول كرده و قائل به قوانين و نظاماتيگرديده است كه تابع اوضاع و احوال اقتصادي و جغرافيايي بايد باشد و وظيفهاصلي دولت را تربيت و تعليم ملت دانسته است (8). علاوهبر اين، مدينه فاضله افلاطون بر عموم ضامن اجرايي ندارد چه ترغيب و تشويق برتحصيل خير و سعادت و عدالت و فضايل اخلاقي در آن از ناحيهي حسن ذاتيخود آنها است و تهديد و تحذير هم از مقابلات اينها. قبح ذاتي آنها است و درك اينمعنا همگاني نبوده و انحصار به كاملان و واجدان عقل صحيح دارد و كساني كهتعادل اخلاقي ندارند، درك آن نكرده و يا اگر درك كرده قواي شهوي يا غضبي ياوهمي آنان بر درگشان غلبه دارد.
در مدينه فاضله افلاطون براي اين دسته از افراد راه كارهايي ارائه نشده است.
ولي در جامعه و شهري كه از مجموع بررسي آيات قرآن كريم و روايات ترسيمميشود براي مجموع افراد جامعه راه كارهايي مطرح شده است. شهر مطلوب مورد نظر ائمه دين هم داراي اين قسم ترغيب و تشويق و تحذير وتهديد (براي كاملان) است و هم واجد ترغيب و تشويق و تهديد و تحذير از جانبحشر در عالم ديگر و مثاب و معاقب شدن و تجسم كردار و ملكات خوب و بد(براي متوسطان و ناقصان) ميباشد.
پرسش فوق اگر از محضر ائمه معصوم(ع) پرسيده شود يقيناً پاسخ مثبت واميدبخش خواهد بود. و چنين جامعهاي ميبايست تحقق يابد و تحقق خواهديافت.
از اين رو، ايجاد چنين جامعهاي از همان روزهاي اوليه حكومت اسلامي، پيامبراكرم(ص) با مهاجرت به يثرب و اجراي شريعت اسلامي آن شهر را به مدينة النبيتغيير داد.
و مدينة النبي را ميتوان نخستين نمونه آن شهر مطلوب برشمرد و آن را نمونهشهر اسلامي دانست.
ائمه معصومين(ع) نيز به عنوان جانشينان بلافصل پيامبر اكرم(ص) در همانمسير گام برداشتهاند.
البته با توجه به شرايط زماني، اين فرصت به برخي از آن بزرگواران داده نشد.ولي يقيناً اگر شرايط مهيا ميگشت. ابعاد ديگري از مدينه نبوي ترسيم ميشد درواقع اسلام انديشه مطلوب شهر اسلامي خويش را در بدنه مجموعه منظومه فكريو معرفتي چهارده معصوم(ع) جاي داده است. منتهي به علل شرايط زماني بخشياز اين جامعه در مقطعي از زمان و نقطهاي از مكان محقق شده است. از اين رو، برايرسيدن به جامعه مطلوب اسلامي بايد مجموع دستگاه فكري و معرفتي معصومينمورد مطالعه قرار گيرد. چنان كه پس از پيامبر اكرم(ص) امام علي(ع) در دوران 5ساله امامت خويش الگويي ناب از جامعه مطلوب و مدينه نبوي را طرح و معمارينمود. اين فرصت پيش آمده را ميتوان دومين فرصت طلايي براي ايجاد شهر وجامعه علوي برشمرد.
ترسيم مدينه مطلوب از منظر امام علي تحقيق مستقل و مستوفايي را ميطلبد ودر اين مختصر مجال آن نيست فقط به عنوان نمونه اهداف و كار ويژه حكومتمطلوب از منظر امام(ع) به اجمال بيان ميشود.
1. احياء دين و حاكم ساختن شعائر و احكام الهي و فراهم نمودن زمينههايدينداري.
2. بر چيدن آثار فتنه و فساد و مستقر ساختن صلاح و پاكي و صميميت و طردعناصر فاسد و مفسد.
3. حمايت از بندگان مظلوم و محروم، كه رمق جانشان توسط خداوندان زر وزور و تزوير پايمال و كاهيده شده است.
4. اقامه حدود الهي كه بر اثر توطئه و لجام گيسختگي حكام ستمپيشه و بياعتقاد به تعطيل كشيده شده است (9).
5. سومين فرصت براي ايجاد شهر مطلوب براي امام رضا(ع) در خراسان فراهمشد.
امام در همان فرصت اندك درصدد زمينهسازي براي جامعهبرين و عادل برآمدهو هدفشان آن بوده كه انسان در پرتو چنين جامعه به مرحله عالي سعادت دستبيابد كه فقط در جامعه توحيدي و ديني ميسور و پايدار خواهد بود.
و از منظر امام(ع) پايداري چنين جامعهاي و تامين سعادت افراد جز از رهگذرامامت نخواهد بود. بدون امامت، انسان در جامعه ديني هم به سعادت نائل نميآيد.
انسان در شهر مطلوب امام(ع) انسان موحدي است كه به امامت باور دارد.
امام در همان ابتداى ورودش به نيشابور طراحي جامعه مطلوب خويش باحديث معروف سلسلة الذهب مطرح و بهروزي دنيا و رستگاري آخرت برآن مبتنى فرمودند . طرحي كه اساس همه اصلاحات فردي و اجتماعي و رمز سعادت بشر است.
مهمترين مسالهاي كه حضرت در اين حديث معروف ارائه كردهاند مسالهحكومت است كه اداره امور مردم با بينش توحيدي معنايي نو و متعالي مييابد كهدر هيچ يك از مكاتب سياسي و فلسفي و اخلاقي همانندش را نمييابيم.
در اين بينش حق حكم و فرمان فقط از آن خداست. ان الحكم الا الله امر الاتعبدوا الا اياه (يوسف / 40).
حاكم علي الاطلاق بر تمام مخلوقامات خداست. و براي حضرتش سزاواراست كه هر كس را صلاح بداند، نافذ الحكم و حاكم و رئيس قرار دهد.
سوال اين است كه اين نافذ الحكم و برگزيده شايسته كيست؟در پاسخ امام رضا(ع) بهعنوان شرطي از شرطهاي توحيد خالص از آن ياد ميكنند و مي فرمايند.
«امامت شاني است كه خداوند كه خداوند ابراهيم خليل را پس از نبوت ودوست خالص خدا شدن، در مرتبه سوم، ويژهي او ساخت و فضيلتي است كه باآن بزرگش داشت امامت قدرش والاتر و شانش بزرگتر و منزلتش عاليتر و مكانشرفيعتر و عمقش ژرفتر از آن است كه مردم با عقل خود به آن دست يابند يا به آراءخود آن را دريابند يا خود، شخص را به عنوان امام انتخاب كنند.»
«به درستي كه خداوند جليل و عزيزجان پيامبرش را نستاند تا آن هنگام كه دينرا بر او كامل ساخت و قرآن را بر او فرو فرستاد كه آشكار كننده هر چيزي بود وحلال و حرام و احكام و همه نيازهاي مردم را در آن به طور كامل بيان نمود و فرمود:ما فرطنا في الكتاب من شي (انعام,38) ما هيچ چيز را در كتاب فرو گذار نكردهايم. و درحجةالوداع كه پايان عمر پيامبر(ص) بود بر او فرو فرستاد اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي(مائده / 3) امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم واسلام را براي شما به عنوان آئيني برگزيدم. پس امر امامت از كامل شدن و كمالدين است».
«تمام مصالح امت و اهداف آنها بر محور امام دور ميزند همان گونه كه اقامهحدود و مرزها حلال كردن حلالها و تحريم حرامها و تطبيق احكام خداي متعالكه به زندگي عموم مردم مربوط است و به آن مسلمانان زندگي ميكنند. مسلماً ايناهداف اصلي و ايدهال ممكن نيست به هيچ وجه در صحنه حيات تحقق پيدا كند، مگر توسط ائمه هدي كه سران ظلم و ستم آنان را از مراكزي كه خداي متعال برايآنان تعيين كرده بود دور كردند از اين رو امت متحمل انواع ظلم و جور گرديدند.» (10)
امام رضا(ع) بعد از بيان حديث معروف سلسله الذهب كه در آن مباني فلسفي وكلامي جامعه مطلوب خويش را تبيين فرمودند به مباحث مختلفي دربارهشاخصهاي شهر مطلوب و ايدهآل در ابعاد فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، حقوقي، بهداشتي و پزشكي مطرح فرمودند.
در اينجا به برخي از مولفههاي شهروند و جامعه مطلوب از منظر امام رضا(ع)را برميشماريم:
الفـ نكته اساس در نظرگاه امام درباره جامعه مطلوب اين است كه حضرتشصرفاً به رستگاري و سعادت اخروي نظر ندارد بلكه به سعادت و خوشبختيدنيوي و اين جهاني شهروندان مدينه نيز نظر كامل دارد.
به عنوان نمونه توجه امام به بهداشت فردي و جمعي و همچنين اهميت دادنبه طلب نشانهاي از توجه امام به بهداشت شهروندي است. به عنوان نمونه، امام بهنظافت و بهداشت شهروند توجه نموده و فرمودند: خداوند متعال بيچارهگي وبيچارهنمايي را دشمن ميدارد و خداوند مردم ژوليده و كثيف را دشمن دارد (11).
بزنطي ميگويد: پدرم گفت: از امام سوال كردم در پوشيدن لباسهاي زيبا چهميفرمايي؟ امام(ع) فرمود:«الِبس و تجمَّل» بپوش و زيبا بپوش (12). و در ادامه فرمودند: كوته فكران ازدوستانم دوست دارند من بر نمد بنشينم و جامهي زبر بر تن كنم. ليكن زمان، مقتضي اين زندگي نيست (13).
امام درباره تزيين و آرايش ميفرمايد: در رنگآميزي مو پاداش است رنگ كردنموي و آمادگي با آراستن ظاهري از چيزهايي است كه پاكدامني زنان را افزونميسازد و زنان پاكدامني را رها كردند چون همسران شان خود را براي ايشان آمادهنكردند (14). و همچنين درباره عطر و بوي خوش ميفرمايند:
شايسته نيست كه انسان هر روز عطر نزند، اگر هر روز نتوانست يكروز در ميان واگر نتوانست در هر جمعه و اين اندازه را ترك نكند (15).
بـ حضرت در نمايان ويژگيهاي يك شهروند مطلوب سخن نغزي دارند كه در أن به مفاهيم بلندى چون انسانيت، كرامت انسان، عزت نفس، محاسبه نفس، تربيت اسلامي و عقلاني ودر نهايت كمال فكر و معرفت توجه داده شده است. اين حديث شريف در واقع قبساتي از معارف رضوي است . حضرت ميفرمايند:
«خرد مرد مسلمان كامل نشود تا آنگاه كه ده ويژگي در او باشد: به نيكي او اميدرود و خيرش به ديگران برسد. و از بدي او آسودگي و ايمني باشد و نيكي اندكديگري را بسيار شمارد و نيكي بسياري خويش را ناچيز داند. از نياز خواهي ديگرانو درخواست ايشان دلگير نميشود و به ستوه نميآيد.
و از علم جويي و به دست آوردن دانش در طول عمرش دل خسته نميشود وتهي دستي در راه خدا را بيشتر از توانگري دوست ميدارد و خواري در راه خدا رااز بزرگي در نزد دشمن خدا خويش دارد. و گمنامي براي او رغبتانگيزتر ازبلندآوازگي است.
سپس امام فرمود: ويژگي دهم بسيار مهم است:
از امام(ع) پرسيده شد آن چيست؟ امام(ع) فرمود: كسي را نبيند مگر آن كهگويد: او از من بهتر و پارساتر است، به راستي جز اين نباشد كه مردم دو گونهاند:مردي بهتر و پارساتر از او و مردي بدتر و فرو مايهتر از او.
پس آن هنگامی كه بدتر و فرومايهتر از خويش را ببيند بگويد: شايد نيكي و خوبياو در درون و باطن اوست و اين نيك باطني برايش بهتر است و نيكي من آشكاراست و نيك ظاهري براي من بدتر است و چون بهتر و پارساتر از خويش را ببيند دربرابرش فروتني كند تا هم پاي او گردد. اين فروتني به او بزرگي ميدهد و بر خوبي اوميافزايد و در ميان مردم نيكنام گردد و سرور مردم دوران خويش باشد (16).
جـ پرسش نهايي اين است كه مولفههاي كامل يك مدينه مطلوب از نظرگاهامام(ع)در چه زماني محقق خواهد شد.
به هر حال در طول تاريخ اسلام اين وعده قرآني كه حكومت صالحان را نويدداده است، در هيچ دورهاي تحقق كامل نيافته است. در واقع مدينه النبي پرتوي ازآن حقيقت بود كه واقع خواهد شد.
و خود آن بزرگواران جامعه برين و عادل را به زمان ظهور حضرت مهدي(عج) اختصاص دادهاند. و بشر را به سوي آن فرا خواندهاند.
در همين رابطه پيامبر اكرم(ص)مي فرمايند: مهدي(ع) از عترت و اهلبيت من است. در آخرالزمان ظاهرميشود، آسمان باران رحمتش را فرو ميريزد حرمين گياه خود را بيرون ميفرستد.زمين را پر از عدل و داد كند، چنان كه مردم آن را از جور و ستم پر كردهاند (17).
حضرت علي(ع) نيز تشكيل چنين حكومتي را چنين مينمايانند:
... او مهدي ماست، كه زمين را پر از عدل و داد كند، پس از آن كه از جور و ستمپر شده باشد. براي او دوران غيبت و سرگرداني هست. در آن ايام اقوامي از راه حقمنحرف ميشوند و اقوام ديگري به شاهراه هدايت رهنمون ميشوند (18).
خوشا به حال آنها (ياوران حضرت(ع)) در زمان صلح و آرامش آنها، خوشا برشكيبايي آنها در راه دينشان.
چقدر مشتاقم كه آنها را در زمان تشكيل دولتشان ببينم. خداوند بين ما و آنها وشايستگان از پدران، مادران، همسران و فرزندانشان را در بهشت برين جمع خواهدفرمود (19).
امام رضا(ع) نيز ظهور منجي آخرالزمان و ايجاد دولت مطلوب حقيقي را چنينمينماياند.
درحديثي أمده است كه ريّان بن صلت ميگويد: به خدمت امام رضا(ع) عرض كردم: آيا شما صاحباين امر هستيد؟ فرمود:
من صاحب اين امر هستم، ولي من كسي نيستم كه زمين را پر از عدل و داد كنم.آن چنان كه پر از جور و ستم شده باشد. من چگونه با اين ضعفي كه در بدن منميبيني، ميتوانم او باشم؟ قائم(ع) كسي است كه چون خارج شود، در سنّپيرمردان و در سيماي نونهالان باشد (20).
او چون ظاهر شود زمين به نور پروردگارش نوراني گردد. ترازوي عدالت را درميان مردم قرار دهد.
(ارزشها و معيارهاي عدالت را پياده كند) ديگر احدي به ديگري ستم نميكند (21).
از اين رو، ايجاد و تحقق جامعه مطلوب اسلامي آنچنان كه قرآن و ائمهمعصومين(ع) نويد آن را دادهاند حتمي و محقق خواهد شد و صرفاً يك فرضيه وامر ناشدني و آرماني نيست و فراخواني بشر به سوي چنين جامعهاي توسط امام ازحقيقتي ثابت و واقعيتي اصيل ريشه گرفته است.
_____________________
(1) ر.ك: مجموعه آثار فارسيسهروردي، رساله آواز پر جبرئيل، ص 210. )
(2) بابايي، غلامرضا، فرهنگ علوم سياسي، تهران: شركت پخش ونشر ويس، ج 1، ص1369، ص 852.
(3) ر.ك: دوره آثار افلاطون، ترجمه محمّد حسن لطفي، تهران: شركتانتشارات خوارزمي 1357، ج 4، (كتاب جمهوري).
(4) بابايي، غلامرضا، فرهنگ علوم سياسي، ص854 .
(5) ر.ك: السياسة المدينه، با مقدمه و حواشي و تصحيح دكتر فوزي متري بخار چاپ بيروتمطبعه كاتوليكيه دارالمشرِ و افست تهران. دارالمكتبه الزهراء 1408 ِ، ص 84 ـ 85 . ابونصر فارابيهمچنين در فصول منتزعه، ماهيت مدينهي فاضله يا آرمان شهر و چگونگي دست يازيدن افراد جامعه بهنيكبختي، و همچنين پيشوايان و اركان و افراد آرمان شهر و جايگاه و مراتب آنان را نمايان ساخته است.نيز خواجه نصيرطوسي در اخلاقِ ناصري، شيخ شهاب الدين سهروردي در رساله آواز جبرئيل و رساله فيحقيقه العشق و نظامي گنجهاي در اقبال نامه و بسياري از دانشمندان اسلامي ديگر معناي آرمان شهر رانمايان ساختهاند. ر.ك: اخلاق ناصري، به تصحيح مجتبي مينوي و عليرضا حيدري، تهران، خوارزمي1360، ص 280 1 - مجموعه آثار فارسي سهروردي، آوازپر جبرئيل، ص 210 ـ 212 و رساله في حقيقهالعشق، ص 273. و كليات نظامي گنجوي، به تصحيح وحيد دستگردي، تهران، نشر پيمان 1381، ص 955به بعد.
(6) فروغي، محمّد علي، سير حكمت در اروپا، تهران: زوار، 1366، ج 1، ص 27.
(7) راسل، برتراند، تاريخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دريابندري، 1347، ج 1، ص 232.
(8) سير حكمت در اروپا، ص 28.
(9) نهج البلاغه، فيض الاسلام، خ 131، ص 406 ـ 407.
(10) ر.ك: ـ كليني، محمّد بن يعقوب، اصولي كافي ترجمه سيدهاشم رسولي محلاتي، دفتر نشر فرهنگاهلبيت، ج 1، ص 283 ـ 293. ـ الحراني، تحف العقول، ترجمه علي اكبر غفاري، كتابفروشي اسلاميهتهران، 1366، ص 794 ـ 801 . ـ شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا، ترجمه محمدتقي اصفهاني، انتشاراتعلميه، ج 1، ص 197.
(11) فقهالرضا(ع)، موسسه آلالبيت(ع)، كنگره جهاني امام رضا(ع)، ص 354.
(12) عطاردي، عزيز الله، مسند امام رضا(ع)، مكتبه الصدوِ، 1392، ج 2، ص 360.
(13) طبرسي، حسن بن فضل، دارالكتب الاسلاميه، 1376، ص 111.
(14) همان، ص 89.
(15) مسند امام رضا(ع)، ج 2، ص 372.
(16) طرني، تحفالعقول، ترجمه علي اكبر غفاري، تهران: كتابفروشي اسلاميه، 1366، ص 804.
(17) مجلسي، محمّد باقر، بحار الانوار، چاپ جديد، 110 جلدي، ج 51، ص 72.
(18) ابن بابويه، ابوجعفر بن علي بن حسن، كمال الدين و تمام النعمه، چاپ تهران، 1395، ص 289.
(19) كليني، محمّد بن يعقوب، اصول كافي، ج 1، ص 271.
(20) طبرسي، امين الاسلام ابوعلي فضل بن حسن، اعلامالوري، تحقيق علي اكبر غفاري، چاپ بيروت، 1399، ص 407.
(21) كمال الدين، ص 372.
| لينک ثابت
مقدمه
مهمترين مسأله اي كه در اين نوشتار مورد توجه نويسنده قرار گرفته، «وجهة ديني» داشتن آرايههاي هنر است به گونهاي كه براي تحليلگران تمدن، بيانگر آن ويژگي تمدني است كه اين آرايهها به مقتضاي آن به منصة ظهور رسيده است .
محققان فرهنگ و جامعه معتقدند كه هر گونه تغيير در فراگرد امور مادي و معنوي فرهنگ، منشأ تغيير در بعد ديگر آن ميشود. و اين بدان دليل است كه فرهنگ مادي متضمن ابزار فني است و علايقي را در روان انسان سبب ميشود كه انسان به وسيلة آن اقتضائات انسان فرهنگي ناميده ميشود، همچنان كه تغيير معنوي فرهنگ به بعد مادي آن سرايت ميكند و انسان معنوي را ابتدا به ماده گرايش مي دهد و سر انجام او را مسخ مي نمايد.
بهرهوري انسان از تكنولوژي به هر ميزاني كه باشد، سبب وارد شدن او در دنيايي متفاوت از گذشته ميشود ؛ انسان نخستين، با ابزار سادة فني خود، برخوردار از نوع بسيطي از فرهنگ طبيعي است، در حالي كه انسان امروز با ابزار پيشرفتهاي كه بدان دست يافته است، از فرهنگ انبساط يافتهاي برخوردار است ؛ و ما آثار تمدني هر يك را در فرهنگ مادي او يعني مظاهر تمدني، آشكار ميبينيم .
يك محقق تاريخ تمدن، تنها از روي همين مظاهر تمدني است كه قادر به كشف دورة تمدني انسانها ميشود، و از روي همين آثار است كه يك انساننگار فرهنگي ميتواند به نوع و اندازه و چگونگي هوش، دانش، دين، اخلاق و ساير مظاهر فرهنگ معنوي ملتها در طول تاريخ و در سرزمينها پي ببرد و دانش جامعهشناسي معرفت را بنيان نهد، تا به وسيلة آن بتواند ميزان هوش و آگاهي و فرهنگ مكتوب آنان را دريابد و حال را به گذشته پيوند دهد . در غير اين صورت، گذشته به آساني و سادگي به فراموشي سپرده ميشود و آيندگان نميتوانند ريشة تاريخي خود را كشف كنند ؛ و بيهويتي يعني طاعون قرن، آشكارا به سراغ انسان ميآيد . نظر به اين تحليل جامعهشناختي، ميگوييم انسانها در هر عصري كه به سر ميبرند نهايت هوش خود را بايد به اين نكته معطوف دارند كه مظاهر تمدنيشان با يكديگر هماهنگ و به روز باشد تا در مجموع بتواند ترسيمگر كامل انسان عصر خود باشد و هر گونه و به هر اندازه تخلف از اين امر، خيانتي آشكار به نسل آينده محسوب ميشود .
هنرمندان اعصار پيشين، خوشبختانه راه خود را به درستي و امانت سپري كردهاند و در هر دوره به مقتضاي وجود مؤلفههاي فرهنگ مادي خود، فرهنگ معنوي را در آثار هنري خود چون معماري، موسيقي، نقاشي، متون داستاني، شعر ؛ و خلق اثرهاي دستي در مايههاي منبتكاري، كندهكاري و ظروف و وسايل خانگي و صنايع مختلف متبلور ساختهاند به اندازهاي كه امروز به خاطر وجود همين آثار است كه ما ميتوانيم از روي هر اثري پي به دورةآن، و نوع و اندازه و چگونگي سطح فرهنگ مادي و معنوي آنان ببريم و بگوئيم هنر و معماري دورة عباسي، مغولي، افشاري، صفوي، قاجاري و معاصر . و حتي مكتب و سبك خاص آن را نيز مشخص سازيم : هراتي، نيشابوري، بغدادي و ... و به آن عيار بدهيم .
هنر ديني در خدمت تعهد مكتبي است
خصوصيت آرايه هاي هنر ديني كه اغلب در شهرهاي مذهبي متجلي گرديده است بيشتر از اين زاويه مورد التفات قرار مي گيرد كه اولاً به انگيزة پاك عشق و محبت به عناصر مطلوب ديني آفرينش گرديده است و ديگر اين كه به همان دليل در چارچوب طهارت و آراستگي روحاني و معنوي قرار دارد؛ از اين رو در يك داوري كلي مي توان گفت كه برخلاف آنچه تا كنون در بارة هنر شنيده ايم، هنر ما نه تجملي و نه اضافي است. هنر كه تبلوري از حس زيبايي شناختي و خلاقيتهاي انساني است در خدمت زندگي قرار گرفته است . هنرمندان سرزمين ما از گل خام زيباترين ظروف و تابلوها را ساخته اند و با نقوشي بسيار ساده نگرانيها، رنجهاي زمان، و پيامها را به گوش مردمان امروز رساندند، ما مي توانيم به وسيلة اين ميراث گرانبها هم اكنون در راه تعالي ارزشهاي اخلاقي و معنوي و با استفاده از هنرهايي چون خوشنويسي، كتاب آرايي، معماري، قالي بافي، چاپ قلمكار، كاشيكاري، تذهيب، مينياتوري؛ و هنرهاي تجسمي و ساير هنرهاي دستي پيوندهاي خود را با گذشتة پر ارزش خود روشن نموده در ساية همان بينش آگاهانه و با تأكيد بر ريشه هايي كه سبب باقي ماندن وحي الهي تا به امروز شده است توانائي هدايت و روشنگري راه انسان درماندة عصر صنعتي را از خود برملا سازيم. بديهي است كه در تجديد حيات فرهنگي و هنري خود بايد با شناخت و درك صحيح با ميراثهاي فرهنگي برخورد كنيم و پايه و اساس مطالعات، تجربيات و بررسيهاي خود را بر نوشته هاي پوچ و بي معناي بيگانگان بي خبر از فرهنگ اسلامي ايراني قرار ندهيم.
نقش هنر در پيام رساني
اگرچه در روزگار كنوني كه بيشتر به حنبه هاي بياني هنر توجه مي شود، هنرها در نهايت به عنوان وسايلي در خدمت بيان نفسانيات هنرمند قرار مي گيرند و بر اشتعال نائرة نفساني مخاطبان، دامن مي زنند ليكن از اين واقعيت نبايد چشم پوشيد كه هنر باب پيروزي ملتها است. هنر زبان گوياي نسلهاي خاموش گذشته و پيام امروز فرزندان پويا براي فردا است.. در هرجا كه هنر با اقبال و عنايت رو به رو شده است به شكوفايي رسيده و رشد صنعتي و ابداع (نوآوري) و اختراع (خودآوري) را در پي داشته است. در واقع، اين پديده هاي موشكافند كه دل ذرات را شكافته اند.
حكايت هنر، حكايت انسان ها است . انسان هاي در بند كشيده اي كه تازيانه هاي بيداد، قامتشان را استوار تر و محكم تر كرده است، و در تمامي سال هاي سراسر ظلم و بيداد و اسارت، هنر تنها دريچه اي براي رساندن پيام هاي مظلومانه و مقاومت هاي سرسختانة آنان بوده است . هنرمندان توانسته اند در زير شلاق زورمندان و با استعانت از تمامي ذوق و فكر و قوه تخيل خود، حرف خود را بر سينة كوه ها و دل صخره ها و در لابلاي كتاب ها و يا بر برج و باروي ستمكاران و جباران جلوه اي جاودانه بخشند . هنرمندان هر جا كه توانايي داشته، با بهره گيري از هر جسم و مادة قابل دسترسي، كوشش نموده اند فرياد خود را به خونابة دل و ذوق، در هم آميخته نقش نمايند تا آن را به گوش نسل هاي امروز برسانند ؛ همان كه امروزيان بايد براي فردا ها بكنند.
هنر و زيبايي
به جز كارايي هنر در عرصة پيام رساني مسألة ديگر زيبايي هنر است. زيبايي داراي هر معنايي كه باشد يك مطلوبيت است براي انساني كه از بهشت الهي هبوط كرده است؛ بهشتي كه همه نوع زيبايي را در خود به نمايش داشته است و انسان تنها مثال ذهني آن ها را در خاطر سپرده است و اكنون به گونه اي آرماني در پي تحقق آن است و هر تلاش او از ديد روان شناختي به داعي حس زيبايي شناختي وي براي پر كردن خلأ موجود انجام مي گيرد.
انسان ميتواند با بهرهگيري از استعداد الهي خود ابداعگر پرده هاي بديع و نقش هاي هنري زيباي بهشت موعود الهي باشد كه : «لا عين رأت و لا اذن سمعت و لم يخطر ببال احد» و «يري باطنها من ظاهرها» و مي بينيم كه در اين جهت به توفيق هاي شگرفي نيز دست يازيده است.
يك - زيبايي چيست؟
با رويكرد به واقعيتي كه از آن ياد شد مي توان گفت حس زيبايي شنايي اساس زندگي و موتور حركت و تلاش انسان است. التفات به مناظرة دو حكيم يوناني پرده را از روي اين حقيقت بيشتر كنار مي زند:
«سقراط: ... آيا مي پنداري منظور واقعي ما آن بود كه هر چه براي منظور نيك نيرومند و سودمند باشد زيبا است؟
هيپياس: آري نظرم اين است .
سقراط: پس به اين نتيجه مي رسيم كه اندام هاي زيبا، خردمندي و چيزهاي ديگر كه ذكر كرديم زيبا هستند. چون بهرة نيكي از آن ها عايد مي شود.
هيپياس: بد نيست.
سقراط: پس آنچه هر سودي برساند زيبا است.
هيپياس: آري.
سقراط: و هر آنچه هر سودي داشته باشد نيكي به وجود مي آورد.
هيپياس: و آنچه ايجاد اثري مي كند علت خوانده مي شود.
سقراط: و به اين ترتيب به علت زيبايي نيكي به وجود مي آيد... و معلول از علت جدا است.
هيپياس: كاملاً راست است.
سقراط: پس اگر زيبايي علت نيكي است زيبايي نيكي را ايجاد مي كند و بدين سبب است كه ما در كسب حكمت و ساير چيزهاي زيبا مي كوشيم؛ زيرا نيكي از آن ها نتيجه مي شود. مي توان گفت كه زيبايي نوعي پدر مجازي نيكي است.
هيپياس: راست مي گويي همچنين است.
سقراط : و علت غير از چيزي است كه از آن نتيجه مي شود و بر عكس.
هيپياس: راست است.
سقراط: پس معلوم شد اعتقاد به اين كه هر چه فايده و سود برساند و نيروي ايجاد نيكي داشته باشد زيبا است به كلي اعتقاد باطلي است... چطور است بگوييم آنچه از آن خوش مان بيايد زيبا است؟ در اين جا از همة لذات صحبت نمي كنيم و منظورم فقط لذاتي است كه از راه چشم و گوش كسب مي شود...
هيپياس: اي سقراط عاقبت به تعريفي از زيبايي رسيديم كه واقعاً پسنديده است...
سقراط: ... به نظر من اي هيپياس بايد بگوييم زيبايي اين لذات بدان سبب است كه زيان ندارند و بهترين لذات هستند خواه به صورت انفرادي در نظر گرفته شوند خواه با هم ...» (1)
آنچه با هم مرورگر آن بوديم، برگرفتة كوتاهي از سخن بلندي بود كه ميان سقراط و هيپياس (از حكماي سوفسطايي معاصر سقراط، اهل آليس Elis ) بر سر مسألة زيبايي گذشته است. سقراط در نهايت نتيجه مي گيرد كه هيچ يك از سودمندي، نيكي و لذت همان زيبايي نيستند و زيبايي همچنان در هاله اي از ابهام قرار دارد و بايد روي آن كاوش شود.
اكنون اين پرسش وجود دارد كه چرا سقراط موضوع زيبايي را پيش كشيده است؟
با آنچه از نظر گذشت به روشني اساسي بودن مسألة زيبايي يا «حسن» در ارائة تعريفي از فرهنگ، ادب، قانون، حقوق، رسوم و عادات، حكومت و سياست و بسياري از مباحث حكي و علمي بر ملا مي شود؛ زيرا از همين خاستگاه فكري است كه مذاهب فلسفي انشعاب مي يابند و مكتب هاي سودگرايي، لذت گرايي، حقيقت گرايي، و تجربه گرايي و ... پديد مي آيند. بنا بر اين، سقراط انگشت خرد را بر نقطة اصلي نهاده است تا بر او و ديگران روشن شود كه مطلوبيت در چه چيزي است. مسألة هنر نيز همين طور است و نمي توان تعريف كامل و جامعي از آن ارائه داد. و شايد راز اين ابهام در آميخته بودن هنر با زيبايي باشد. واژة « هنر » و « صنعت » و « فن » همواره از دير زمان در ميان اكثر ملل بويژه ما ايرانيان معناي مرادفي با « علم »، « معرفت » و « تعقل » داشته است كه حق نيز، همين است. ( گر چه هنر، خود نيز، نوعي تعقل است ليكن مراد، تعقل فلسفي است ) .
افلاطون قوه ادراك را به چند بخش تقسيم مي كند : علم / پندار / وهم . آنگاه عموم معارف تجربي بشر را كه از به كار بردن قوة وهميه و ذوق انساني سرچشمه مي گيرد مانند صناعت، زراعت، تجارت، مديريت و … را داخل در قلمرو و هنر مي داند.. (2)
دو - هنر چيست ؟
در معناي اصطلاحي هنر، اختلافات زيادي به چشم مي خورد كه همه حاكي از عمق و گستردگي و قالب ناپذيري هنر است به گونه اي كه در عين پيدايي، ناپيداست .
تولستوي در كتاب « هنر چيست » مي نويسد :
به راستي هنر كه از ديرباز، از زمان افلاطون و ارسطو، اين همه گفتگو در پيرامون خود برانگيخته چيست ؟ آيا هنر از درون انسان بر مي خيزد ؟آيا مائدة آسماني است كه از ماوراي ابر ها به روح و جان حلول مي كند ؟ يا نه . آميزه اي است از تمامي اينها و يا به باور « فرويد » : تبلور اميال سركوفته آدمي است .
هر كسي از هنر تعريفي ارائه داده است در واقع، كوشيده است تا شمه اي از كرامات آن را كه در سر راه خود به آن برخورده است بازگو نمايد . بدين معنا تعريف هنر به « ماهو » انجام نگرفته و هميشه به عوارض و صفات و لازم هاي خارجي خود تعريف شده است .
در مجموع، بايد گفت : هنر اگر بتواند در قالب « تعريفي » شناخته شده اي قرار بگيرد كه بدان وسيله بتواند همواره بر مصداق هاي معيني در همة برهه هاي زماني و مكاني صادق باشد و به نوعي، ثبوت يافته باشد ديگر هنر نيست زيرا همين كه ثبوت يافت ايستا شد و جنبه خلاقيت خود را كه دائما اعجاب و شگفتي مي آورد از دست داد و در حوزة علم، قرار گرفت.
اگر كمي دقت كنيم و مصاديق گوناگوني را كه همة آنها « هنر » اطلاق مي شود در يك منظر، كنار هم بنشانيم در خواهيم يافت كه ضمن آن كه همه هنر هستند از يك مقوله و تابع يك يا چند قانون معرفتي شناخته شده نيستند، تا جايي كه ممكن است بر اساس قالبهاي تعريف شده عده اي را از هنر خارج كنيم يا بخشي از فن ها يا حرفه ها را هنر به حساب آوريم .
مثلا: اگر به عبارت قوة وهميه بودن در مورد هنر توجه كنيم مي بينيم كه گر چه شعر و خطابه و موسيقي و نقاشي و … را در بر خواهد گرفت اما اثر آن هنرمند معرقكار، گچبر، آينه كار، معمار كه به تابع قواعد رياضي و هندسي، نقش آفرين بديعترين و شگفتي آورترين قطعات اند در بيرون از هنر، قرار گرفته است در حالي كه چنين نيست .
اگر هنر را به نوعي « آموزش و پرورش انتقالي ذوقي و كشفي » تعبير كنيم اگر چه كار بديع و شگفت آن استاد كولي را كه از يك تكه چوب يا فلز بي قواره و غير مستعمل توانسته است پديدة كارآمد و زيبا و دوست داشتني اي بسازد كه مرفهان را به داشتن و نمايش آن در دكوراسيون خود ترغيب مي نمايد در پوشش خود مي گيرد و ليكن كار آن قاپ زن، تردست و شعبده باز، جيب بر و طرار را كه به نيم نگاه، كار خود را با چنان ظرافت و لطافت و سرعت انجام مي دهد كه جدا از نگرش اخلاقي و ديني آن، به واقع، هنرمندي را به اوج آن رسانيده از حيطة هنر، خارج مي شود .
اگر بگوئيم هنر عبارت است از نظم و توازن و اعتدال، هر چند كه بسياري از زيبايي ها را خواهد فراگرفت اما بسياري از آثاري را كه تابع هيچ نظم منطقي شناخته شده اي نيستند و در عين حال، اعجاب انگيزند و انسان را مسحور خود مي نمايند از اين دور، خارج خواهد ساخت؛ همچون آثار هنري « كوبيسم » در نقاشي، و برخي اشعار سپيد از قبيل شعرهاي سهراب سپهري كه هر چند دلالت خاصي نداشته باشند از گيرايي و حلاوت و پسند بالايي برخوردارند .
اگر هنر عبارت از نظم و توازن منطقي باشد جنگل زيبا و مفرح و آبشارهاي دلنواز و صداي پرندگان خوش نوا و … را از دست داده ايم و اين در حالي است كه بشر مي كوشد با به كارگيري ذوق و قوه هاي روحي خود، نظير آنها را خلق نمايد تا به آن هنر گفته شود .
اگر صرف اعجاب آوري هنر باشد اگر چه همه هنر ها اعجاب آور باشند اما بسياري از فن ها و دانش ها كه به نوعي، اعجاب آورند ؛ مثل صنعت كامپيوتر و قدرت مانور نرم افزارهاي آن در مقولة هنر داخل مي شوند در حالي كه ما به آنها هنر نمي گوييم .
بسياري از مشاغل اجتماعي هستند كه داخل در هيچ تعريف مشهوري از هنر نمي باشند اما در عين حال، هنر هستند ؛ مانند : حصير بافي، جاروزني، جاجيم و گليم و فرش و قالي بافي و…
اگر هنر را آفرينش بناميم نيز، بسياري از آفرينش ها را خارج از هنر خواهيم ديد . بويژه در جهان آفرينشهاي «ميان افزاري» كه براي ما قابل حس و رؤيت و دريافت هستند .
تمايز هنر با علم و معرفت
شايد نتوانيد باور كنيد كه هنر در آنجا با علم و فلسفه، وجه تمايز مي يابد كه به وسيله هنر مي توان ميانة دو ضد را آشتي داد و آفرينش جديدي پديد آورد ليكن مقوله هاي علم و فلسفه، طبق يك الگو و روش و منطق شناخته شده، پيش مي روند و نتيجه اي را به دست مي دهند كه از قبل، امكان پيش بيني آن ـ ولو اجمالي ـ براي ذهن نقاد ميسر است، و اين، تنها در يك رويه از دو روية ضد، مي تواند قرار داشته باشد، و به نظر نويسنده، طفره رفتن فلسفة نخست از كشف حقايق مكتوم درون ذره ها و نيز، عقيم ماندن علم از زايش انديشه هاي فرامادي هر دو در اثر اين بوده است كه اين دو نحلة معرفتي خود را از هنر برهنه كرده آن را اجنبي پنداشتند و به بوتة ديگري انداختند .
« اين كه ما دو ضد را نمي توانيم به هم بپيونديم نشانة ناتواني و نازايي فكر ماست، در اين ناتواني است كه ما يكي را رد مي كنيم و ديگري را مي پذيريم ؛ در اين حالت ضعف است كه از يكي دفاع مي كنيم و با ديگري پيكار . يكي را حقيقت مي شمريم و ديگري را دروغ و باطل . » (3)
ما مي خواهيم از ضعف و ناتواني خود ـ بدين وسيله ! ـ هنر و فضيلت بسازيم در حالي كه رمز مساله را فراموش كرده ايم و آن، پيوند دادن دو ضد است ؛ ولي پيوند دو ضد، هر بار، از نو آفرينندگي و ابتكار مي خواهد نه آن كه بتوان بر طبق يك قانون و روش منطقي مانند : « ديالكتيك هگلي »، آنها را يكنواخت و يكسان به هم آميخت .
پيوند دادن دو ضد، يك روند آفرينندگي است نه يك كار منطقي روشمند .
هنر واقعي در اين است كه توسط ذوق و استعداد الهي خود، انسان بتواند دو ضد را همواره از نو در اين روند آفرينندگي به هم آن چنان پيوند زند كه هر بار زايشي نو و تركيبي بديع و تازه فرآهم آيد .
هنر در خلق تئوري ها نيز، در اين است كه از دو فكر متضاد، بتوان صد ها تركيب و آميزة تازه و بكر و مفيد، به دستآورد.
پيوند مداوم دو ضد، هيچ گاه يك آميزه و سنتز و فرايند تعين يافته ندارد زيرا همواره، متغيرها (طبيعي، انساني، ابزاري، روشي) تغيير مي كنند، و چنين است كه خداوند، همواره و در همه حال آفريننده است، و انسان نيز، به عنوان «خليفة الله» در زمين، بايد بدين سان آفريننده باشد نه اسب طاحونه!
نقش هنر قدسي در پرورش انسان
نفس تربيت الهي انسان به وسيلة پيامبران و حكماي الهي خود هنري بزرگ است كه گاه اين هنر معنوي در قالب هنر اصطلاحي نيز، رفته است و در قالب اعجازهاي كلامي و قرآن تجلي يافته است و هر كدام در نوع بيان خويش اعجاز آفريده اند . بنابراين مي توان نمونة بارز هنر قدسي را همان نوع كار زيبا و نافذ و تسخير كنندة روح و جان آدمي به وسيله اين مردان بزرگ الهي دانست . از اين پله كه پائين تر بياييم انسانهاي هوشمند و توانمندي را در عرصه خلق و آفرينش پيام هدايت بخش و جان فزا مي بينيم كه در راستاي همان اهداف به خلق كارهاي بديع و جذاب و دلنشين توفيق يافته اند و در واقع همان پيام ها را در قالبي ديگر ريخته بدان حلاوتي ديگر بخشيده اند . چه آن كه :
فيض روح القدس ار باز مدد بنمايد ديگران هم بكنند آنچه مسيحا ميكرد
ويژگي هنر در اين است كه به خاطر مطلوبيت عمومي خود بدون اذن شخص در او نفوذ مي كند و همچون اشعة ليزر از هر مانعي و حجابي عبور مي كند و سراسر جان را تسخير مي كند و اثر مورد انتظار خود را به جا مي گذارد و در حالي كه پند و اندرز در قالب بيان سادة كلامي را ممكن است شخص از خود وا زند چنان كه برخي از سفها در مقابل سخنان دعوت گر پيامبر (ص) پنبه در گوش خود فرو مي كردند اما همين ها شعر حسان را با اشتياق مي شنيدند . لذا مي بينيم كه پيامبر كه مي گويد : « سينه پر از چرك باشد بهتر است از اين كه از شعر پر باشد » . وقتي كه حسان از او مي خواهد دربارة غدير شعر بگويد او را دعا مي كند كه « همواره مؤيد به روح القدس باشي اي حسان ! تا آن گاهان كه با زبانت ياور ما باشي » (4) و امير المؤمنين علي (ع) خود بهترين شعر ها را مي سرود .
در بارگاه هنر قدسي
در تمامي ادوار، آنگاه كه بشر پا را از گليم انسانيت بيرون كشيده، كوششهاي مردان خدا و هنرمندان وارسته و عاشق وحدانيت او را به سوي خود جذب كرده و راه صواب رهنمون ساخته است و اين تربيت ايماني به وسيله هنر متعهد و جهت دار او را دگرگون ساخته از خوي درندگي و حيواني به سوي زندگي انساني تلطيف شده اي سوق داده است .
ما در آينه تاريخ بشري شواهد بسياري از اين تاثير پذيري و ايمان يابي را به وسيله هنر قدسي مي بينيم كه به عنوان نمونه مي توان از « مكتب هرات » (5) و دوره هنري بايسنقري، سخن گفت .
به راستي چه كسي مي تواند باور كند تيمور لنگ آن خونريز سفاك و خشن، آنچنان خوي انساني پيدا كند و يا اينكه او خود سبب پيدايش زمينة هنري مساعدي براي غناي فرهنگ و هنر اسلامي ايران گردد كه مسجد عظيم گوهر شاد اثر جاودانه آن را در تاريخ بر جا بگذارد (گوهر شاد همسر شاهرخ پسر تيمور، و مادر بايسنقر ميرزا ) . هم اكنون صفحاتي چند از قرآن، مصحف شريفي كه به خط بايسنقر ميرزا نوشته شده است در گنجينة قرآن آستان قدس رضوي نگهداري مي شود كه گوياي علاقة بازماندگان تيمور به هنر، فرهنگ و فنون مربوط به آن است كه به طور بارز و گويا از تبديل انسانهاي نامتعادل و وحشي به انسانهايي با جنس و خوي پسنديده خبر مي دهد.
بارگاه قدس رضوي، تماشاگه زيبايي و هنر اسلامي است
چرخي از سر تأمل به داعي حس زيبايي شناختي در سرتاسر ابنيه و عمارات آرمان شهر رضوي به خصوص در بارگاه ملكوتي هشتمين امام (ع)، علاوه بر تحريك شور و شوق و اعجاب ناشي از اعجازهاي هنري به كار رفته در تاق و رواق و گنبد و ايوان و درب و ديوار و سقف آن ها، حس معنويت خواهي و عروج روحاني را در انسان تماشاگر خويش بر مي انگيزاند.
نگاهي به هنر معماري:
معماري اسلامي از قوه به فعل است . ذوق و هنر، بناهاي اسلامي را به موزه اي تبديل كرده اند . مساجد، مزارها، عتبات و ابنيه تاريخي تجليگاه بارز هنر قدسي اسلامي است، بويژه در خط و نقوش كتيبه ها و رنگ آبي و سبز .
تأملي در خوشنويسي :
خط ثلث و تعليق و رقاع به خاطر قابليت اندماج و ازتفاعي كه دارند در كتيبه ها بيانگر بستر رويشمندي هستند كه همة نباتات در رقابتي سخت و در هم پيچيده سعي مي كنند خود را به سمت بالا بكشند ؛ رشد و نمو را در خود مجسم مي كنند و «جنة بربوة» را آشكارا نمود مي بخشند . جنتي كه همه چيز در آن زنده، پوينده و برجهنده است . نمود خارجي صحنة تزئين شدهاي از آن يادآور «اولئك يسارعون في الخيرات» «و سابقوا الي جنة عرضها السماوات و الارض» است .
معرقكاري، هنر آفرينش از خاك
هنر كاشيكاري و معرقكاري به تنهايي در بردارندة همه حكايتهايي است كه تا كنون از انواع هنر ها و صنايع دستي كرديم چه آن كه در اين هنر اسلامي ايراني از اصيل ترين مادة طبيعت يعني خاك به عنوان ماية اصلي كار استفاده مي شود كه خود نشان دهندة قبليتهاي مختلف خاك است. نقوش گل و بوته و جغه و تخمك و برگ و ساقه در شكلهاي مقرني با تركيب كتيبه هايي با خطوط عمودي، ثلث و دقاع حاوي آيات و روايات و اشعار نغز و پر معنا كه با تشعير و تشجير مناسب تزئين شده اند و تصوير خواني را به جاي سفيد خواني نهاده اند در واقع هنر را به كمال آورده است .
آئينه كاري نمايانگر جلال و جمال هستي
هنر آئينه كاري كه بازگو كننده صفاي ذوق هنرمند خويش نيز، مي باشد با تكيه بر اشكال هندسي مثلث و لوزي و چند ضلعي منظم كه هستة درخشان و مدوري را در ميان گرفته، اشعة ذات نوراني آن را به پيرامون مي پراكند تا تمام صحنه وجود را با اشراق خود تسخير و تابناك گرداند اين باور را در انسان زنده مي سازد كه « و اشرقت الارض بنور ربها » و در بينش فلسفي الهي از « نور الانوار » و « نورالنور» و سپس از خورشيد عقل در عالم امكان حكايت مي كند و زيبايي ويژه اين هنر در اينجاست كه اگر به دقت بنگري خورشيدي نمي يابي ليكن چيزي جز خورشيد در تمامت صحنه به چشم نمي آيد و اين امر از نظم مجموعي در يك مجموعه خبر مي دهد كه عقل و بصيرتي وافر آنرا به كار برده است.
نظم حاكم بر مجموعه آينه كاري برداشتي خردمندانه از نظم عالم امكان است كه هر نقطه را اگر به تنهايي بنگري فقط همان نقطه است و شايد كه « شر » تلقي گردد و يا « خير » ؛ اما آنگاه كه همه را با هم بنگري « خير محض » است و ذره اي ايهام به « شر » در آن راه ندارد . همچنين «عدل» و « اعتدال جهان وجود را در مقياسي قابل فهم انسان در روبروي خود مي نگري كه هر چيزي به جاي خويش نيكوست » و چون به دقت بنگري در مي يابي كه وقوع هر شكل و صورتي در غير جايي كه هست موجب اختلال و خروج از اعتدال است.
هنر آئينه كاري قانون عكس و عكس العمل را نيز، پندار مي دهد چه آن كه در اين مجموعه هر شكل هندسي در زاوية تقارن خاص خود قرار گرفته آنچه را در زاوية مقابل مي بيند منعكس مي كند همچون همة ذرات وجود كه هر كدام به انعكاس چيزي و از زاوية خود صورت اشياء مقابل را به ذهن وجودي خود مي برد و سپس آن را در زاوية مقتضي منعكس مي نمايد ؛ چنان كه اگر مثلا در نقطه الف درمقابل آيينه كاري آنگاه كه بايستي تصوير سايه روشني از تمامت خود ميبيني كه اگر در نقطه ب قرار داشته باشي نيز، تمامت تصوير سايه روشن داري اما نه عينا هماني كه در نقطه الف بوده است، و اين درسي است از حضور اعمال و تجسم آن كه به هنگام بازخواست و بازجويي از انسان خدا آنها را به نمايش مي گذارد « و وجدوا ما عملوا حاضرا» ( كهف / 49 ).
رنگ ها و نقش ها در آفرينشي بديع تر
در نقاشي و تشعير، رنگ آبي تجلي وحي است و اشراق و از خود بيخود شدگي در معشوق مقدس روحاني و ياد آور حالت وجود و شهود . زمينة آبي لاجوردي كتيبه ها حالتي عرفاني پر از جذبه را به بيننده خود منتقل مي كند و رنگ سبز رويش و حيات را جلوه گر مي سازد كه تداعي رويش دروني در خويش است بويژه آنگاه كه حاصل نقوش اسليمي نيلوفرانه باشد.
نقوش تشجيري اسليمي كتيبه ها تاكيد عيني تري بر دلالت هاي ديگر رويش و حيات و استعلا يابي انسان « از خاك بر افلاك » است . وجود تخمك هاي نيم پله كه گاه شكل صنوبري دارند و گاه بادامي محض از « نفس واحده » اي حكايت دارد كه منشا حيات و آفرينش انسان در كلام خدا است . همچنين « توم » را در فلسفة خسرواني تداعي ميكند كه نطفة حيات و زايش است .
مينياتور هاي ايراني دربردارندة گل ها و گياهان و درخت هاي در هم پيچيده همراه با تمثال فرشتگاني كه بال كشان در آسمان زيبا و نگارينش به پرواز در مي آيند و مرغان افسانه اي رنگارنگ بنشسته بر شاخشارها را در خود نمايش ميدهند، تجسم هاي دنياي بهشتي است كه قرآن كريم وعده داده است . از يك طرف تداعي كننده بهشتي است كه آدم از آن بيرون رفتهاست و از طرف ديگر يادآور بهشتي است كه سرانجام در آن جاودانه خواهدشد .
تذهيب كلام الله مجيد و صفحه اول و عناوين درشت كتابهاي ذي قيمت ديگر كه نقش هاي بديع طبيعت را با نقوش وحياني و اشراق هاي روحاني پيوند مي زنند از عرشي / فرشي بودن انسان حكايت مي كند و نشان دهندة ميزان قيمت گذاري كلام حق از ديد هنرمنداني است كه براي تزيين آن، گران قدرترين اشياء را به كار مي برند و با عمل خود بيان مي دارند كه « كلمة الله هي العليا».
تبلور ذوق متعالي در صنايع دستي
كنده كاري هاي روي چوب، سنگ و منبت كاري ها، نشاني از روحيه پويا و فعال هنرمند مسلمان است كه مي خواهد از همة مواهب خلقت، جمال او را بجويد، تا به هنگام استفاده از سيني، ملاقه، كفگير، قاشق، عصا، قلم و قلمدان و هر ابزار مورد لزوم ديگر ؛ التفات به نقشها، خطها و رنگهاي طبيعي الهام بخش و پند آموز بويژه آنها كه متني مقدس و كلامي حكيمانه و اندرزي خردمندانه بر خويش دارند و دال و مدلول را يكجا در خود جاي داده اند از تاثير معنوي و روحاني خاصي برخوردارند.
نقش هاي نارنج و ترنج و صنوبر نيم پله با شكل هاي اسليمي گل ها و گياهان رونده و پيچنده كه طاووس و بوقلمون و كبوتر و مرغان زيباي خوش الحان را در بالا و آهو، زرافه و دام هاي رام و بي آزار، زيبا و خوش رفتار را در ذيل نقشه خود جاي داده اند و از برگ و ساقه و خوشه حاشيه ها را پرداخته اند و در قلب خود محرابي، طاقي يا مجمري و مشعلي كه پاي در اين نقوش دارد و سر به آسمان مي سايد و در شكل هرم گونه اي صعود و بالا كشيدن را به نمايش مي گذارد در هر زاويه اي از چشم انداز زاير آن شوكت بارگاهي حتي در فرش ها و قاليچه ها تجلي همبستگي ماده و معنا، هنر و عرفان، ذوق و فن و توانايي هاي شگرف هنرمند مسلمان را به نمايش مي گذارد و تداعي كننده اين بيت مي شود كه :
***
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود هر كه عبرت نكند نقش بود بر ديوار
_____________________
(1) افلاطون، چهار رساله، ترجمه محمد صناعي، «رساله هيپياس بزرگ»، بنگاه ترجمه و نشر كتاب – تهران 2537/ 1357، صص 429-412.
(2) افلاطون، جمهور، كتاب ششم و هفتم.
حكماي قديم، قواي باطني را به چهار قوه : عقليه، شهويه و وهميه تقسيم مي كردند و قوة وهميه را شامل واهمه، خيال و متخيله مي دانستند، واهمه معناهاي خبري را درك مي كند و خيال، صورتها را ؛ و متخيله، بين آن دو تركيب را برقرار مي سازد . رك . صدرالدين شيرازي . الحكمه المتعاليه في الاسفار العقليه . ج 8 ص 214 ؛ محمد مهدي نراقي . جامع السعادات . ج 1 ص 30 ـ29 .
(3) اطلاعات سياسي اقتصادي / 126 – 125 ص 94 طليعة مقاله « چپ ـ راست » : پايان يك نظام . مترجم : شهروز رستگار .
(4) علامه اميني، الغدير. ج 2. ط بيروت 1397. ق ص 114.
(5) علت تاكيد نگارنده بر مكتب هرات، اهميت و تاثير عميقي است كه در پيدايش ساير مكاتب هنري جهان دارد چنان كه برخي از هنرشناسان اين مكتب را « رنسانس بزرگ آسياي ميانه » ناميده اند . اين مكتب همانگونه كه در نقاشي اهميت دارد در آرايش كتاب و خوشنويسي نيز، بي نظير است .
در بين هنرمندان مكتب هرات صنعتگراني نيز، بودند كه علاوه بر كارهاي هنري دست به ابداعات غريب و جالبي نيز مي زدند « از مذهبان معروف مكتب هرات يكي مولانا تاج مرز نقاش بود كه در علم حيل ( جراثقال ) و مكانيك و چيني سازي هم دستي داشت » ( كتاب صنايع ايران / 74 ) .
« مولانا حاجي محمد ذوفنون عهد خود بود و به قلم و انديشه، امور غريبه و صور عجيبه بر صحايف روزگار تحرير مي نمود . در فن تذهيب و تفسير مهارت تمام داشت و در چيني پزي و فغفوري استاد، و مدتي كتابدار امير عليشير نوائي بود و در كتابخانة امير، صندوق ساعتي ساخته بود و پيكر صورتي تعبيه كرده بود كه چوبي در دست داشت و چون يك ساعت از روز مي گذشت، آن پيكر چوب را يك نوبت بر نقاره اي كه در پيش او بود مي زد و بعد از گذشتن ساعت دوم دو نوبت و الي آخر … » ( گلستان هنر / 133 ) .
| لينک ثابت
پيش درامد
انسان ها از دير باز به اين سوي چون ديگر جانداران به حيات خويش ادامه داده و خواهند داد. وبراي اين منظور از از ابزار ها، روشها، امكانات، منابع حياتي- طبيعي، ونيز توانمنديها و ظرفيت هاي وجودي خويش استفاده مي نمايند. دراين فرايند چيزيكه انسان را از ديگر جانداران متمايز ميسازد این است که انسان آگاهانه به دنبال بهتر زيستن مي باشد. و در اين راستا با استعمال نيروي خرد و زبان تغييرات و توليداتي را پيوسته در محيط زيست، روابط و مناسبات اجتماعي، كالاها و خدمات، نهادها و نظامها، انديشه و انگيزهها و درواقع چگونگي سازماندهي بوجود ميآورد. سطح و سقف توليدات و تغييرات، هر چند در مراحل مختلف تحول و تكامل زيستي آدميان يكسان نيست. چنانكه در جهان پيشرفته ومدرن امروزي عمق، حجم، تنوع و سرعت آنها بسي چشمگير وپر شتاب مي باشد. اما آنچه كه حياتي ومهم به نظر مي رسد همانا پيدايش و پرورش فرهنگ حمايت و هدايت تغييرات و توليدات در جهت اهداف انساني است. اهميت چنين فرهنگي در دنيا بهم پيوسته و درهم تنيده پيشرفته امروزي، نسبت به دوران پيشا مدرن بسيار حياتي مي باشد. چون در اين سپهر زيستي توانايي آدميان در به آزمون گرفتن و درآوردن هر چيزي زياد و پر دامنه است و بدون گذار از اين سنجه كمتر چيزي مورد گزينش و عمل قرار مي گيرد. بنابراين هر فرهنگي كه در فرايند آزمون و آزمايشها بيشترين توفيق را داشتهباشد و كارآمديش به اثبات برسد، ماندگار بوده و شايسته تبديلشدن به الگوي زيستي ـ رفتاري را دارد. بنابراين شهر و جامعه ديني هنگامي ميتواند الگو قرار بگيرد كه فرهنگ پيشرو و كارآمد داشتهباشد. از اين روي در اين جستار شاخصه ها و مولفه هاي فرهنگ پيشرو و كارآمد و بازيابي و باز سازي آنرا از منظر اسلامی به كاوش مينشینیم.
شاخصه ها ومولفه هاي فرهنگ پيشرو وكارآمد
جهت شناسايي شاخصه ها ومولفه هاي فرهنگ پيشرو و كارآمد و باز يابي و باز سازي آن دراسلام، لازم است تا نخست كارآمدي و فرهنگ را با توجه به هدف اين جستار هر چند به اختصار بازگو نمايیم.
كارآمدي :
كارآمدي فرايند وسازوكاري است كه عينيت، مطلوبيت، تداوم و استقرار چيزي ( تمدن، دين، حكومت، اخلاق، نظام اقتصادي، فرهنگ. . . ) را در دراز مدت بيمه و تضمين مي كند. با توجه به معناي ياد شده، كارآمدي اولاً - هويت متغيير و ثانياً ؛ پيامد اثباتگرانه دارد.
هويت متغيير كارآمدي مستلزم و ملازم مفاهيم و فرايندهاي زير مي باشد :
1- تدريجيت ؛ يعني كارآمدي ساختارها، هنجارها، ارزشها، نظريات، نظام ها. . . در روند تدريجي و زمانمند تحقق پذير مي گردد. از اينرو كارآمدي هيچ نظام و سيستيم را بطور آني و دفعي نمي توان تجربه نمود. چنين ويژگي مي طلبد تا موانع و شرايط بيروني را در كارآمد شدن نبايد از نظر دور داشت و بر اين باور بود كه كارآمدي در محيط پر از مانع معنا مي دهد.
2- تناسب ؛ تناسب را دو گونه مي توان معنا كرد :
1) براي كارآمدي هر امري ( دين، تمدن، اقتصاد، فرهنگ، الگو هاي رفتاري. . . ) قلمرو مشخص و معين لازم و وجود دارد. طوريكه در بيرون از قلمرو مذبور، طرح كارآمدي مقوله ي بي خاصيت بيش نيست.
2) چنانكه كارآمدي رابطه ي گسست ناپذير با تشخيص و تعين قلمرو دارد، با اصول، قواعد و هنجارهاي مقبول و حاكم نيز چنين است. يعني اصول، قواعد و هنجارهاي ويژهاي بر كارآمدي هر امري حاكم ميباشد. تا جايی كه حفظ و كاربرد همان قواعد و هنجارها در بخش و يا مرحله متفاوت و مختلف، كارآمدي را به ضدش تبديل مي نمايد. مثلاًَ اصل تراكم، تمركز، توليد انبوه، همسان سازي، بيشينه سازي. . . در تمدن صنعتي گذشته از آنكه مناسب با سطح تكاملي تكنولوژي همان مرحله بوده، جهت رشد و بقاي حيات اجتماعي، علمي، اقتصادي. . . در تمدن نامبرده نيز لازم و ضروري است. وليكن كاربرد و بقاي هنجارها و اصول ياد شده، در مرحله فراصنعتي، پيامدهاي معكوسي بدنبال مي آورند. يعني اگر يك نهاد و سازمان توليدي، خدماتي و مديريتي در تمدن فراصنعتي، از اصول (تراكم، انبوه گرايي، همسان سازي. . . ) مسلط تمدن صنعتي در حوزه هاي اقتصادي، آموزشي و ساماندهي استفاده به عمل بياورد. قهراً كارآمدي نهادهاي ياد شده در عرصههاي نامبرده سير تنزلي را دنبال میکنند. به اين ترتيب حفظ اصل تناسب در دو معنا مذكور بقاي كارآمدي را بيمه مي نمايد.
3) جايگزيني سازه ها ؛ برنامه ريزي و ساختار را مي توان از عمده ترين سازه هاي كارآمدي دانست و چيزيكه جايگزيني افاده ميكند اين است كه آن دو، دگرگون شونده و تكامل پذيرند. به همين جهت يك برنامه واحد با ساختار تكامل ناپذير، در درازمدت فرايند كارآمدي را نمي توانند حفظ نمايند. و براي اين مهم تجديد نظر در ساختارها و برنامه ها لازم و منطقي مي نمايد.
پي آمد اثباتگرانه كارآمدي :
كارآمدي همواره پيوستي را با خود حمل مينمايد. مانند كارآمدي فرهنگ اسلامي، كارآمدي تمدن غربي، كارآمدي دموكراسي و مردم سالاري. . . و دقيقاً همين پيوست سبب مي شود تا كارآمدي رو بسوي اثبات او داشتهباشد. البته آنچه كارآمدي در پي اثباتش ميباشد. شامل طيف وسيعي از امور است . منتهي ميتوان آنها را در دو محور كلي بيانكرد :
اول ـ حقانيت : اين عنصر در قرآن كريم به زيباترين زبان بيان شده است . آنجا كه حضرت ابراهيم خليل، همه بت ها جز بزرگترين آنها را مي شكند و تبر را در گردن او مي آويزد. مشركين پس از بازگشت و مواجهه با اين وضعيت سخت آشفته و در ضمن تعجبزده ميشوند. سراغ ابراهيم خليل را مي گيرند و در حين برخورد بلافاصله چنين سئوال مينمايند: «قالو و أنت فعلت هذا بالهتنا يا ابراهيم »(انبياء/62) ابراهيم پيامبر در پاسخ مي فرمايد : « قال فعله كبيرهم هذا فسئلوهم ان كانوا ينطقون »(انبياء/63)
در اين جملات و گفتمان حقانيت دين توحيدي كه ابراهيم خليل رسالت اش را بدوش دارد، با زبان و منطق كارآمدي به اثبات مي رسد. چون حضرت با سخن گفتن و عجز دفاع از خويشتن در اساسي ترين قلمرو آموزه كيش بت پرستي، حقانيت آن را اسقاط مي كند و اين معيار را زنده ميكند كه تنها روشي كه بر بنياد استدلال و منطق و توانش هاي عملي استوار و قرار دارد، كارآمد مي باشد
دوم ـ عقلانيت ؛ كارآمدي گذشته از اينكه منشأ عقلانی دارد، اثباتگر عقلانیت نيز است. يعني فرايند كارآمدي همانطوري كه برآيند تكاپوي عقلي بشر ميباشد. هر امر كارآمدي نيز عقل پسند و تفسير عقلاني ميپذيرد.
فرهنگ:
براي فرهنگ معاني و تعاريف متعدد وگونا گون كه به بيش از 200 تعريف و معنا مي رسد، ارائه گرديده است. مثلاً برخي آنرا مجموعه اي از عقايد و اخلاقيات گفته اند (1). جمعي ديگر به دانش و ارزش فرهنگ اسم گذارده اند. عده اي هم آنرا كليت منظم از ماديت و معنويت معرفي نموده اند (2). يعني فرهنگ مجموعه اي از دستآوردهاي مادي و معنوي يك جامعه انساني مي باشد. ما به هيچ يك از اين تعاريف مهر ابطال نمي زنيم. چون در هر يك پارهاي از فرهنگ نمود پيدا كرده است. البته اگر صاحبان اين نظريات بر اين باور باشند كه آنچه گفته اند، تمام هويت فرهنگ است لاغير، به نظر و قابل نقد مي باشد.
به هر ترتيب فرهنگ مجموعهاي است از دين، دانش، فن آوري، انديشه، ارزش ها، آداب و سنن. باورها و هنجارهايی است كه بصورت يك جريان و حركت مستمر رو به بالا، موجب توسعه و تكامل همه جانبه، مستمر و پايدار فرد و جامعه انساني بشود، مي باشد. به عبارت روشنتر فرهنگ وضعيت نيست. بلكه روانه اي سازماندهي اعمال و رفتار و پيامد ها ومحصولات آنها درجامعه انساني مي باشد.
بنابراين:
1) حيثيت و كار ويژه فرهنگ همانا سازماندهي فعاليت آدميان است.
2) فرهنگ هويت سيال و متحرك دارد. از اين روي قابل بازسازي وبازپروري مي باشد.
3) اين سياليت و تحرك تعالي بخش است. به همين جهت سازه هاي فرهنگ در طول زمان دگرگون مي شوند، جابجاي مي گردند و تجدد پيدا مي كنند. و نيز هر يك از آنها در محدوده خويش بار توسعه و تكامل بخشي را بدوش مي كشند. از اين روي هر امريكه در توسعه و تكامل همه جانبة فرد و جامعه انساني سهمي داشته باشد و در آن تأثير بگذارد، فرهنگ است. مانند : علم و دين كه هر يك انرژي حركتي مجموع فعاليت هاي رو به بالا را براي انسان تأمين مي كنند.
اين فهم از معناي فرهنگ با چهره وضعي و لغوي آن در نهايت سازگاري است. چون واژگان فرهنگ برآمده از دو واژهي؛ فر + هنگ مي باشد كه در آن فر = بالا و هنگ = كشيدن است. يعني فرهنگ = بالاكشيدن.
براين اساس هر گاه دين، علم. فن آوري، هنر، اخلاق، سنت. . . نتوانند از پي اين مهم برآيند، نمي توانند از شمار سازه وعناصر فرهنگ به ويژه گونه اي پيشرو آن باشد.
پر روشن است كه فرهنگ كارآمد ظرفيت بسيار بالاي براي تبديل شدن به الگوي زيستي- رفتاري دارد. از اين روي هر شهر و يا جامعهاي كه بتواند فرهنگ كارآمد و پيشرو را در عرصه تعامل و كنش انساني عرضه و به نمايش گذارد، بطور طبيعي به الگوي زيستي- رفتاري براي ديگران تبديل مي گردد.
اينك با توجه به مطالب پيش گفته و شناختي كه از كارآمدي و فرهنگ پيدا نموديم، ازخود میپرسیم آيا اسلام ظرفيت توليد فرهنگ كارآمد و پيشرو رادارد؟ به تعبير ديگر آيا فرهنگ اسلامي فرهنگ كارآمد هست تا به الگو تبديل گردد يا خير؟
مكانيزم كارآمدي فرهنگ اسلامي در عصر دانايي و اطلاعات :
با توجه به شاخصه هاي كه براي فرايند كارآمدي چون تدريجيت و تناسب، پيش از اين باز گو شد. به اين نتيجه مي رسيم كه بايستي دامنه و حوزه اين جستار روشن و معين باشد. زيرا در غير اين صورت بحث حالت كلي گويي و مفهومي گرفته و ضريب كاربردي و الگو قرار گرفتن اش فروهيدن مي يابد. درحالي كه در اين جستار چنين هدفي دنبال نمي گردد. ونيز معطوف به بحث تاريخي به اين معنا كه به بازگوي و باز خواني كارآمدي فرهنگ اسلامي در گذشته هاي دور بپردازيم، نمي باشد. چون چنين رويكردي به اين بحث اولا؛ فراوان شده است و ثانيا، با توجه به تغييراتي اساسي كه در ابعاد مختلف زندگي امروز نسبت به آن روزگار، پديد آمده است، برايند كاربردي نخواهد داشت. بنابراين بسي منطقي، طبيعي وحياتي به نظر مي رسد تا كارآمدي و پيشرو بودن فرهنگ اسلامي را در عصر كنوني و مدرن كه درآن بسر مي بريم، بازيابيم. دراين صورت شهر و جامعهاي كه تجسم و نماد چنين فرهنگي باشد، مي تواند براي ديگران الگو واقع شود. بدين منظور ناگزير از شناخت جهان مدرن هستيم وچون اين جهان ابعاد و زواياي ومولفه هاي متنوعي دارد قهرا همه را نمي توان بازنمود. وليكن كليديترين و جامع ترين عنصرش كه همان «دانايي» و «اطلاعات» مي باشد را بازگو مي كنيم. در واقع همين يك عامل و عنصر، معرف خوبي براي تمامي ساحات چنين جهان و مرحله اي زيستي است. چون در اين سپهر رفتار و فعاليت آدميان براساس دانايي و اطلاعات اصلاح شده، شكل گرفته و داوري مي گردد. يعني همان بازتابي شدن رفتار كه گيدنز آنرا يكي از مختصات اساسي مدرنيته ميداند (3).
بنابراين متابوليزم كارآمدي و پيشرو بودن فرهنگ اسلامي را با توجه به چنين عصري و عنصري باز خواني و بازسازي مي نماييم واز اين طريق سطح ووسقف الگو شدنش را مي يابيم. هرگاه فرهنگ اسلامي بتواند اين عصر و عناصرش را به گونه اي سازماندهي نمايد كه در ضمن حمايت و سرعت بخشيدن به عنصر پويايي اش، آفات وتبعات غير انساني آنرا درمان كند، طبعا به الگوي برتر رفتاري تبديل خواهدشد.
از يك سوي عصر دانايي و اطلاعات محور به جهت ويژگي ها، ساختار، كاركرد، مناسبات و روابط و حقوق جديدي كه در جامعه انساني و براي انسان پديد آورده است مثل حق برقراري ارتباط باديگران، حق توليد و توزيع پيام، حق دست يابي به منابع اطلاعاتي، حق آگاه شدن و آگاه سازي و. . . از نيازهاي اساسي حيات انساني به شمار مي آيد و نمي توان آنرا از گردونه حيات بشري حذف نمود و سر نفوذ تند و سريعش نيز در همين نكته خوابيده است ـ البته اين به معناي بيعيب و نقص بودن اين عصر و نيز ايده آل ترين مرحله زندگي بشر نميباشد.
از سوي ديگر اين عصر چون موج وارد جهان اسلامي خواهدشد. چون در اين سپهر شكل يابي اصلاح و داوري رفتارها و نيز توليد و توزيع مسئوليت ها، موقعيت ها، ساختار و تعامل اجتماعي آدميان بر محور دانايي و اطلاعات انجام مي گيرد. بنابراين همسازي و بازسازي كارآمد چنين تعامل و مناسباتي بسي حياتي مي باشد كه اينك بدان معطوف مي گرديم.
كارآمدي هر امري استوار بر سه پايه، عنصر يا فرايند است كه طبعاً فرهنگ اسلامي آن سه را جهت كارآمدي مي بايد در خود فراهم آورد.
اول - اهداف گذاري: بدون ترديد اهداف هر اندازه جامع، كامل وفراگير باشد به همان اندازه شايستگي و ظرفيت الگو شدنش بيشتر ميباشد. اين اهداف طيف وسيعي را شامل مي شود ولي درمقام هدفگذاري، شامل سه مرحله زير ميگردد:
1) اهداف نهايي.
2) اهداف مياني.
3) اهداف اولي يا كوتاه مدت.
در فرهنگ اسلامي اين سه هدف نيز وجود دارد:
هدف نهايي فرهنگ اسلامي تحكيم پايه هاي جامعه انساني خدا محور است.
هدف مياني فرهنگ اسلامي تأمين حقوق انساني و حقوق الهي در سايه يك نظام حقوقي.
هدف اولي فرهنگ اسلامي استقرار و گسترش عدالت اجتماعي مي باشد.
دو هدف اخير گذشته از آنكه هويت هدفي دارند، در مراحلي بمثابه روش رسيدن به هدف نهايي نيز كاربرد دارند.
دوم - انطباق و انعطاف پذيري: اين عنصر و عامل شامل دو فرايند است:
1) فرايند نفوذ و تأثير.
2) فرايند پذيرش و جذب.
فرايند نفوذ و تأثير بدين معنا است كه فرهنگ اسلامي مي بايد پيام خود را طوري عرضه بدارند كه در دنيا معاصر و عصر اطلاعات نفوذ نموده و مورد قبول قرار بگيرد اين امر وابستگي به ابزارو روش (زبان فراملي، رسانه جمعي، كالاها و خدمات جهاني) عرضه و استحكام وجامعيت محتوي پيام دارد. و در صورت توأمان نبودن ايندو قهراً اين فرايند عقيم ميماند.
فرايند پذيرش و جذب به اين صورت است كه فرهنگ اسلامي مي بايد واقعيات كاربردي، منطقي و حياتي يك جامعه {جامعه انفورماتيك} را بپذيرد و در چارچوب ساختار خويش آنرا دروني نمودن و با آن ادامه حيات بدهد.
انطباق و انعطاف پذيري با دو فرايند و معناي نامبرده آن از ويژگي هاي عمده عصر اطلاعات ـ ارتباطات محسوب میشوند و آندو فرايند در اين عصر رشد چشمگيري داشت اند و از دلايل عمده فراگيري تمدن غربي و اينكه آگاهي مردم مشرق زمين از شخصيت ها، آموزه ها، ارزش ها، دستآوردهاي مغرب زمين بيشتر از آگاهي آنها از ميراث فرهنگي خودشان مي باشد، تقويت و توسعه دو فرآيند بوسيله تكنولوژي اطلاعات ـ ارتباطات و نيز بيوتكنولوژي، تكنولوژي هستهاي مي باشد.
هر چند شرايطي عيني و فني جوامع اسلامي طوري است كه اين عنصر با دو فرايندش بالندگي قابل توجه ندارند وليكن از نظر مبناي ريشه عميق در فرهنگ اسلامي دارد و نيز تجربه تاريخي اسلام تا قرون 5 و 6 نيز مؤيد اين عمق مي باشد. به آيات كريمه زير تأمل بفرماييد :
1- «فبما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فظاً غليظ القلب لانفضوا من حولك، فاعف عنهم و استغفرلهم و شاورهم في الامه. . . » (آل عمران / 159)
2- «كما ارسلنا فيكم رسولاً منكم يتلوا عليكم ايتنا و يزكيكم و يعلمكم الكتاب والحكمه و يعلمكم ما لم تكونوا تعلمون» ( بقره / 151 )
3- «و ما يستوي الاعمي و البصير و لا الظلمت و لا النور و لاالظل و لا الحرور و ما يستوي الاحياء و لا الاموات ان الله يسمع من يشاء. » (فاطر / 22)
4- «و ما انت عليهم بجبار فذكر بالقران من يخاف وعيد » ( ق / 45 )
5- «لا تزروا زره وزر اخري و ان ليس للانسان الا ما سعي و ان سعيه سوف يري» ( النجم / 38 – 40 )
از آيات كريمه 159 / آل عمران ـ 151 / بقره ـ 5 / ق نكات زير استنتاج پذيرند :
الف) پيام رسان ( فرد، گروه، جامعه ) شايسته گي هاي اخلاقي، رفتاري، معرفتي. . . مي بايد داشته باشد.
ب) عرضه پيام در يك سيستم باز و آزاد انجام بپذيرد و از الگوهاي كاملاً عيني و كاربردي استفاده بعمل آيد.
ج) پيام گذشته از آنكه از حيث محتوي متنوع مي بايد بود، متضمن مسايل و مطالب جديد و راهگشا نيز بايد باشد.
د) پيام مي بايد مورد نقد قرار گيرد و در پذيرش پيام نبايد از هيچ اهرم فشار و زور استفاده بشود بلكه افزايش سطح معرفتي بعنوان داربست قبول آگاهانه و آزادانه به جد مورد عنايت قرار بگيرد.
از آيات مباركه 19- 23 / فاطر – 38-40 / نجم مطالب ذيل بدست مي آيند :
هـ ) اسباب، وسايل و عوامل كه پيشرفت، توسعه و تكامل حيات انساني وابسته به آنهاست، مي بايد توليد، پرورش و جذب گرديده و در اين عوامل و واقعيت فرقي ميان اينكه آنها در چه جامعه ي ( ديني ـ غير ديني ) و بوسيله چه كساني ( مسلمان ـ كافر ) فراهم مي آيند ندارند. بلكه بعنوان واقعيت هاي حياتي مي بايد پذيرفت و در پرورش و حفظ اش كوشيد.
و ) پايه بنيادين حيات انساني تلاش (فكري ـ فيزيكي ) اوست. از اينرو مي بايد بستر حقوقي، امنيتي و فني اين تلاش مهيا گردد و هم نتايج و فرآورده هاي اين تلاش قدر گذارده شود و مورد بهره برداري قرار گيرد. بنابراين جامعه ديني و يا حداقل شهر هاي مذهبي بايستي بيش از پيش تلاش نمايند تا انگاره ها، مفاهيم و دستوراتي كه از اين آيات فهميده مي شوند در مناسبات و تعاملات اجتماعي محسوس بنمايند. وكساني كه دراين محيط وارد مي شوند، تحفه و توشه اي كه با خويش مي برند بايد امنيت، آزادي، رشد، راستي، مسئوليت پذيري، احترام و اعتماد به انسان و دستاورد هاي سازنده اوباشد. در اين صورت است كه فرهنگ اسلامي در روانه اي كاملا منطقي و تدريجي مي تواند چنان الگوي جهاني عمل نمايد.
فرهنگ اسلامي به انطباق و انعطاف پذيري بمثابه روشي براي كارآمديش عنايت ويژه دارد. اينك به پاره اي از واقعيتهاي منطقي و كاربردي و در ضمن حياتي كه در عصر اطلاعات وجامعه دانايي محور وجود دارند و نسبت و موضع گيري و به تعبير روشنتر فرهنگ همسازي و باز سازي آنهارا در اسلام پي مي گيريم :
الف) به صحنه آمدن عقلانيت بشري كه بصورت بسيار شفاف و متراكم در علم و تكنولوژي نوين نمود دارد تا جایي كه اين دو كارآمدترين بخش در عصر اطلاعات ميباشند و از آن جهت كه علم و تكنولوژي تقريباً تمامي سطوح زندگي را پوشش ميدهند و تأثيرات شگرف بر شئونات مختلف حيات انسان گذارده و كاركردهاي اجتماعي، خدماتي و ساختاري بس بزرگ را به ارمغان آورده كه پارهاي از آنها قلمرو كاربرد دين را در ميدانهاي مديريتي، اجتماعي، اقتصادي، فني و ... به ظاهر محدود نماياندهاست.
و از سوي ديگر ورود و ضرورت حضور علم نوين و تكنولوژي علم محور براي پويايي و كارآمدي فرهنگ اسلامي گريز ناپذير و حياتي ميباشد. از اين روي احترام و اعتماد به عقلانيت بشري، شناخت و تشخيص قلمرو كاركرد اسلام و همينطور علم و تكنولوژي راز كارآمدي فرهنگ اسلامي در عصر ارتباطات ـ اطلاعات است.
فرهنگ اسلامي ظرفيت وسيع و انعطاف پذيري براي باروري و بالندگي عقلانيت بشري دارد براي اين مهم دو دليل ميآوريم :
اول: تجربه موفق تاريخي فرهنگ اسلامي در پرورش و اعتماد به عقلانيت بشري، برهمگان روشن و مبرهن است كه فرهنگ اسلامي تا قرن پنجم و ششم ميلادي طليعه دار و چشمة جوشان عقلانيت انساني بوده است و نوآوري و ابداعاتي كه در قلمرو عقلانيت بشري در فرهنگ اسلامي صورت گرفتهبود {در كتب مربوط مصاديق آن بطور مفصل آمده است} آنرا به تمدن پويا، مولد و اصيل تبديل نمود كه پيامد قهري آن توسعه عقلانيت بشري بود. بطور مثال :
« تفاوت ميان جبر هندي با جبر اسلامي در روش حل معادلات درجه دوم و تفسير و تعبير علامت مضاعف آشكار مي شود جل اين مسئله در نزد هنديان تحليلي است و در نزد مسلمانان هندسي. از طرف ديگر بايد توجه داشت كه اين حل هندسي بسيار زيبا و عرضه كردن آن يكي از افتخارات دانشمندان مسلمان است » (4)
و به جراح مخترع مسلمان اندلسي بنام ابوالقاسم متولد ( 1013 م ) توجه نمود كه:
« او به محصليني كه جراحي مي آموختند، سه نوع دوختن را براي دوختن شكم ياد مي داد. او نوع دوخت ديگري هم كه دو سوزن را به يك نخ مي كنند و همچنين دوختن با نخي كه از روده گربه مي سازند براي دوختن محل جراحي را ياد مي داد. او اولين كسي است كه براي دوختن محل جراحي و به طور كلي جراحي آن بخش از بدون كه زير ناف قرار دارد، توصيه مي كند كه لگن خاصره و پاها را قدري بالاتر از سطح سينه قرار دهند. اين نوع قرار دادن در بين جراحان اروپا به نام شخص « ترندلن بورگ » معروفيت دارد. چيزي كه مغرب زمين بدون واسطه از كاشف اسلاميش آموخته. . . و سرانجام در اوايل قرب بيستم نامي هم به آن داده است. نام جراح بزرگوار آلماني فريدريش ترندلن بورگ ( 1924 – 1844 ) ولي كسي به آن دانشمند اسلامي كه استحقاق اين نام را داشت نينديشيد ! » (5)
آنچه در اين نوشتار پيداست و دنبال مي گردد تكيه بر گذشته نيست، بلكه تبيين وضعيت و كاركرد فرهنگ اسلامي در عصر فعلي و آينده مي باشد. ذكر تجربه تاريخي بعنوان يك دليل نه بيان افتخارات گذشته، بلكه وقوع و تكرار پذيري تجربه ياد شده در عصر نوين ومتناسب با اين عصر وزمانه وبازاحياي فرهنگ دانايي زايي وپروري مي باشد. به ويژه اينكه عقلانيت بشري عمدتاً در قالب علم و تكنولوژي در حال و آينده نقش اساسي در هر تمدن وجامعه اي خواهد داشت.
دوم ؛ منطق متن و بنياد فرهنگ اسلامي یعنی قرآن و رفتار پيشوايان دين؛ منظور دليل دوم اين است كه عقلانيت بشري با توجه به ويژگيهاي عصردانايي و اطلاعات، چه جايگاه و منزلتي در زبان دين پيدا مي كند.
تلائم و تناسب فرهنگ اسلامي با عقلانيت بشري به چند صورت زير بيان پذير است:
1- مبدأ و پشتوانه حركت در فرهنگ اسلامي دانش و آگاه شدن است. چنانكه همه ميدانيم اين تمدن از « اقرأ » و « علم » يعني از آگاهي و خواندن « شناخت و معرفت » شروع مي شود.
« اقرأ باسم ربك الذي خلق. . . اقرأ و ربك الااكرم الذي علم بالقلم علم الانسان مالم يعلم »(العلق/1-5)
و روشي كه براي تولد و تحقق و استمرار اين تمدن گزينش و استفاده مي گردد كاملاً با عقلانيت سازگار است. چونكه ابتداء از اصول و آكسيوم هاي كه بنياد جهان بيني و انسان شناسي اسلامي را مي سازند آغاز مي كند و به تدريج و با توجه به ظرفيت ها و توسعه ابعاد و حيثيت هاي معرفتي، ارزشي، اخلاقي، غريزي، رفتاري. . . فرد و جامعه انساني پيامش را ابلاغ مي نمايد :
« و قرآناً فرقناه لتقرأه علي الناس علي مكث و نزلناه تنزيلاً »(اسري/106)
و مسايل اجتماعي، حقوقي، حكومتي. . . را يكي پس از ديگري تبيين و تفصيل مي دهد و تمام بدنه اين روش و سازوكار را برخورد منطقي، آرام، آگاهانه و آزادانه مي سازد. و زور و اجباردر آن راه داد نشده است.
« فلذلك فادع و استقم كما امرت. . . و امرت لاعدل بينكم الله – ربنا و ربكم لنا اعمالنا و لكم اعمالكم لاحجه بيننا و بينكم، الله يجمع بيننا و اليه المصير»(شوري/15)
و نيز مي فرمايد :
« لا اكراه في الدين قد تبيين الرشد من الغي »(بقره/256)
در فرهنگ اسلامي كه برآمده از قرآن است هيچگاه زور و قدرت براي ساختن ديگران در درون اين حوزه تمدني بكار نيفتاده است. چنانكه علامه طباطبایي نيز اين نكته را بيان نموده است :
« اسلام صرفاً در مقابل معاندين و دشمنان، اسلحه را بكار مي برده، آنهم براي اينكه شر آنها را دفع كند. نه براي اينكه آنان را داخل در حوزه اسلامي بنمايد و خدا مي فرمايد : « و قاتلوهم حتي تكون فتنه » (6)
از جانبي ديگر پيام و كالاي كه اسلام آورده ودر پي آنست براي « انسانيت » ودر جهت رشد و تعالي همه سويه او مي باشد. نه قوميت، اشرافيت، زبان نژاد و مذهب. از اين روي مي فرمايد :
« ما ارسلناك الا رحمه للعالمين » و « قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمه سواء بيننا و بينكم ان لا نعبد الا الله و لا نشرك به شيأ و لا يتخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون الله »(انبياء/107) و در قرآن كريم بيشتر پيامبران در انجام رسالت شان مجهز به دو امر اند؛ يكي علم و دانايي. وديگر فرهنگ زايش و به سامان رساني تمامي عوامل و عناصر رشد و بالندگي جامعه انساني. « ولوطا ءاتينه حكما و علما. . . . وكلا ءأتينا حكما وعلما»(الانبيا/74و79) و« وجعلنهم أئمه يهدون بامرنا وأوحينا اليهم فعل الخيرات»(الانبيا/73) نكته اي دقيق و باريكي كه از اين سه آيه فهميده مي شود اين است كه پيامبران نخست فرهنگ زايش و بسامان رساني دانايي و تمامي عوامل بالندگي رامي آموزد(حكما) وتقدم حكمت بر علم در اين شريفه مي تواند ناظر بر اين مهم باشد. پس از آن صاحب دانايي مي شود(علما). وبعد ازاين موظف به هدايت و عرضه عوامل و عناصر رشد و تعالي جامعه مي گردد. (واوحينا اليهم فعل الخيرات)
عصر اطلاعات ـ ارتباطات برآمده و تكيه زده بر دانش و آگاهي است . روشي كه در اين عصر مطلوب، كارا و موافق هويت واقعي و كاركردي آنست بدور از زور و اجبار همسو و همگان با منطق و آزادي است هر چند انكار نمي توان كرد پاره اي از جوامع كه زايش چنين عصري در آنجا بوده، بر خلاف هويت واقعي اين عصر از روش زور، اجبار و ديكتاتوري استفاده مي نمايند. مثلاً در فرانسه مانع فراگيري دانش، از سوي دانش آموزان محجبه مي شود، آمريكا از رفتار ضد انساني اسرائيل با مسلمانها آشكارا حمايت مي نمايد. . .
بنابراين فرهنگ اسلامي از حيث مبنا، روش و محتوي پيام از پوياترين و كارآمدترين فرهنگ در عصر اطلاعات و جامعه دانايي محور مي باشد. به شرط آنكه همان مباني، روش و پيام همانطوريكه در قرآن آمده و در رفتار پيامبر اسلام تجلي و عينيت داشت، دوباره بكار افتد. و شهرهاي مذهبي چون مكه مدينه، نجف، كربلا و مشهد پيش و بيش از همه در بازسازي و عملياتي نمودن روش وپيام وفرهنگ ساماندهي نامبرده اسلامي پيشگام باشند. طوريكه در امنيت اجتماعي و قضايي، عدالت اجتماعي، تامين حقوق آدميان، توليد علم ودانش، ارائه خدمات آموزشي، بهداشت، حمل ونقل وارتباطات، اطلاع رساني حمايت از مصرف كننده، سلامت و پاكيزگي شهري، رفاه وآسايش، نظم وقانون، مسئوليت پذيري و پاسخ گويي، راستي و اعتماد عمومي – اجتماعي چونان نگين درخشان براي ديگران الگوي زيستي و رفتاري باشند. اما متاسفانه اين شهر ها با چنين معيار هاي فاصله زيادي دارند.
2- احترام و اعتماد به عقلانيت بشري از ديگر واقعيت هاي اين عصر است. خوشبختانه در فرهنگ اسلامي به اين دو امر عنايت خاص وجود دارد.
احترام به عقلانيت در فرهنگ اسلامي سبب شده است كه معادله تساوي ميان دانش و غير آن ( جهل ) فروريزد كه قهراً اين بهم خورده گي موقف حقوقي، مديريتي، اجتماعي و انساني هر كدام را متفاوت مي نمايد. از اين رو قرآن ابتدا نفي تساوي مي كند :
« هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون »(زمر/9)
و سپس توزيع مسئوليت بر حسب شايستگي و معيار رشد را بيان مي نمايد :
« يرفع الله الذين امنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجات و الله بما تعملون خبير »(مجادله/ 11)
در اسلام تحريص و تحريك موكد و جدي نسبت به تفكر و تعقل رفته است. و حوزه هاي متنوع، طبيعت انسان، هستي و گيتي، تاريخ و رفتار بشري. . . را براي آن معين نموده است. لازمه ي اين دو مقدمه يا گزاره اين است كه :
1) عقلانيت بشري بمعني عامش كه شامل عقلانيت علمي، تكنيكي، فلسفي، ديني. . . مي گردد به جريان بيافتد و تولد گردد و گونه ي از خرد جمعي پرورش بيابد. زيرا تنوع حوزه تفكر و تعقل مي طلبد تا سازو كار عقلانيت يكسان نباشد و به هر مسئله و موضوعي و يا به مساله و جريان واحد از زواياي مختلف با روش ويژه نگريست.
2) تحريك و تحريص بر تعقل در حوزه هاي مختلف در صورتي معنا و نتيجه مي دهد كه به دستآوردهاي عقل بشري اعتماد كرد كه خود مستلزم بكار بستن آنهاست و در غير آن، اين تحريك و تأكيد بيهوده مي باشد و خدا را نشايد كه چنين بيهودگي بزايد.
« اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسكم وانتم تتلون الكتاب افلا تعقلون»(بقره/44)
« و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين السماء و الارض لآيات لقوم يعقلون »(بقره/164)
« افلم يسيروا في الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها أو اذان يسمعون بها. . . »(حج/46)
از آيات كريمه و مشابه آنها در قرآن كريم، گستره و تنوع عقلانيت بخوبي فهميده مي شود.
3 - طبعاً هر پديده اي كه حالت بت شدگي بيابد. دوام و كاربرد موثر نخواهد داشت. چون بت شدگي آنرا به يك پديده يا رويداد ايستا و راكد تبديل مي نمايد. عقلانيت بشري نيز از اين حكم بيرون نيست و هر زماني كه حالت بت مانند و سنگواره ي پيدا بكند به ضدش تبديل شده و مقدمات مرگش فراهم مي آيد.
عصر اطلاعات و دانايي در اثر درايش وسيع و همه جانبة كه تكنولوژي هاي ارتباط جمعي، بيوتكنولوژي. . . بر انديشه و روش انسانها گذارده است، با ايستايي و بت شدگي سخت ناسازگار مي باشد زيرا اين عصر از حيث ساختاري و ميكانيزمي مولد و يا مقوي خرد جمعي است. بروز و ظهور خرد جمعي به معناي آن است كه عقلانيت بشري فرآيند ديناميك، نقد پذير، توزيع پذير، تكامل پذير و در ضمن محدود است. طبعاً هر تمدني كه به اين ويژگي بي توجه باشد، در اين عصر ره بجاي نخواهد برد. راز پويايي و ديناميك بودن در اين عصر در عبارت زير آمده است :
«. . . . مثل راديو، تلويزيون و خيلي از رسانه هاي ديگر كه سيلابي از اطلاعات را وارد جامعه مي كند اين اطلاعات در واقع ذهن ها را فعال مي كند مثل انرژي مي ماند. . . برخي ها هستتند مقل هنرمندان طراحان و تمام كساني كه به اصطلاح آفرينندگان جامعه هستند. اينها از اين فعال شدن محيط ايده مي گيرند و خلق مي كنند واين خلاقيت ها بصورت هاي مختلف متبلور مي شود. » (7)
اسلام كه شالودة فرهنگ اسلامي را مي سازد، پيشتر و بيشتر از عصر ارتباطات ـ اطلاعات با بت شدن و سنگوارگي عقلانيت انساني مخالفت ورزيده است. و با بيان گونه هاي متفاوت آن، عقلانيت بشري را فرآيندي در حال تكامل، نقد پذير، توزيع پذير، خطا پذير و در ضمن حد طلب مي داند.
دانايي به اندازه اي در فرهنگ اسلامي مهم، حياتي و كارآمد مي باشد كه رسول گرامي اسلام توسعه
و پيشرفت جامعه را درگرو حاكميت و عامليت دانايي درتمامي سطوح آن به ويژه در سطح مديريت آن مي داند. و علت عقب ماندگي جوامع را نيز در بي فروغي و بي حرمتي به دانش ودانايي مي يابد:
« وقد قال رسول الله(ص): ما ولت امة امرها رجلا قط و فيهم من هو اعلم منه الا لم يزل امرهم يذهب سفالا حتي يرجعوا الي مله عبدة العجل » (8)
پيامبر بزرگوار اسلام مديران جامعه اسلامي را موظف مي سازد كه اطلاعات را در جامعه توزيع نمايد وبه مردم آگاهي بدهد. چون نيك مي داند كه تأمين چنين حق اساسي مردم، عامل اصلي پويايي جامعه، زدودن تعصب وجهالت، توسعه مشاركت، اصلاحگري ونقادي، تكامل خرد ورزي جمعي مي باشد. ايشان هنگاميكه عمرو بن حزم را والي يمن مي سازد، اعمال و فعاليتهاي را از شمار وظايف و مسؤليت او بر مي شمرد كه ازجمله آنها توزيع اطلاعات فراگير و درست و آگاه سازي مردم نسبت به آنچه كه خير و سعادتشان را تأمين و فراهم مي آورد. و شر و ناگوراي را از جامعه دور مي سازد. :« وليخبر الناس بالذي لهم و الذي عليهم» (9)
علي ( ع ) پايان ناپذيري فرآيندي تكامل معرفت بشري را در اين عبارت به زيبايي بيان نموده است :
« من ادعي من العلم غايته فقد اظهر من جهله نهايته » (10)
اين كلام گذشته از تكامل پذيري عقلانيت بشري، نقد پذيري آنرا نيز ثابت مي كند. چون اولي بدون گذر از دومي بدست نمي آيد. و پس از نقد و تنقيح است كه عقل فربه مي شود و توسعه و رشد پيدا مي كند توزيع دانايي، دانش واطلاعات كه حقوقي چون حق توليد، توزيع و تنشير و دست يابي به آنها را بوجود مي آورد. از ديگر مؤلفه هاي جامعه دانايي محورعصر اطلاعات است. اين مؤلفه را مي توان از كلام عالي علي (ع ) فهميد كه مي فرمايد :
« شكر العالم علي علمه ان يبذله لمن يستحقه » (11)
نكته ظريفي كه در اين كلام نهفته است اين است كه دانش بمثابه يك حق توزيع و مصرف بشود و اينكه همه ي افراد و جوامع حق آگاه شدن و آگاه كردن، دانشمندي و دانش پروري دارند. به همين جهت تلاش و همكاري بين المللي در ايجاد و تأسيس نظام حقوقي بين المللي كه تأمين كننده عادلانه اين حق انساني باشد، لازم و ضروري است.
در سخنان امام علي (ع ) مطالبي ديده مي شود كه عقلانيت بشري را در طيف وسيع آن از قبيل عقلانيت تجربي، علمي، ابزاري، فلسفي، ديني تأييد و تبيين مي كند و در ضمن به شيوه خاصي از عقلانيت تجربي نيز مي پردازد :
« العقل الاصابه بالظن و معرفه ما كم يكن بما كان » (12)
« ليس للعاقل ان يكون شاخصاً الا في ثلاث : مرمه لمعاش او خطوة في معاد او لذه في غير محرم » (13)
« العقل حفظ التجارب » (14) و « العقل غريزه تربيها التجارب » (15)
به اين ترتيب فرهنگ اسلامي با انطباق پذيري و زايش مؤلفه هاي عصر اطلاعات در درونش، در جامعه دانايي محور و دانايي زا، فرهنگ پيشرو و پويايي بوده و مي تواند عرضه نمايد.
ب ) از مؤلفه هاي ديگر جامعه اطلاعاتي و عصر دانايي محور همانا تكثر و تنوع در زمينههاي گوناگون از جمله حق، حقوق، معرفت سبك و شيوه زندگي، هنجارها وارزشها، باورها وبنيادهاو. . . است. اين تنوع وتكثر برايند كاركرد و تعامل تكنولوژي هاي ارتباطي پيشرفته مانند : ماهواره، اينترنت، كامپيوترهاكه گذشته از وظيفه شمارشگري، كاركرد توليدي وكارپردازانه در عرصه هاي صنعتي و معرفتي دارند، تلويزيون هاي الكترونيك. . . مي باشند. و از چنين تنوع و تكثري گريزي نيست. چون تكنولوژي هاي نامبرده انديشه ها، روش ها، ارزش ها. . . فرهنگ هاي مختلف و متنوع را در درون يك فضا و محيط در كنار هم و روي در روي هم قرار مي دهد. طبعاً اين رو يا روي چالش هاي مهار ناشدني را ممكن است بوجود بياورد و تنها روش جلوگيري و پيش گيري از اين وضعيت پذيرش تنوع و تكثر حق و حقوق و. . . است. (البته اين به معناي حق دانست همه چيز نيست) آن هم نه بعنوان طرح موقتي و گذرا، بلكه بمثابه واقعيت معرفت شناختي و هستي شناحتي چون اين تنوع و تكثر ريشه و چشمه در دو مبناي نام برده دارند.
طبعاً فرهنگي مي تواند در اين فضا و محيط به زايش و رويش بپردازد و ادامه بيابد وداده هاي خود را عرضه نمايد، كه مولفه هاي ياد شده را بطور منطقي ومطلوب در آن محيط تزريق و پرورش بدهد.
در فرهنگ اسلامي ساليان متمادي روش ها و انديشه ها و باورهاي مختلف و متنوع در يك نظام كنشي زيست نموده اند. و اين زيست ميسور و ممكن نمي بود و نيست مگر در پرتو مباني انسان شناختي و جهان شناختي اسلام.
در اسلام در كنار و در پرتو حق واحد كامل نهايي، از حقايق معرفتي، روشي و وجودي سخن بميان آمده است قرآن ميفرمايد : « ذلك بان الله هو الحق و ان ما يدعون من دونه البطل و ان الله هو العلي الكبير »(لقمان/30)
در اين شريفه « الله » متعال عاليترين حق و نهايترين حقيقت معرفي شده است و هر حقيقتي عاليتر و كاملتر چه در صورت معبود و چه غير آن خوانده بشود، جزء باطل چيزي نمي تواند بود. معناي اين سخن نفي تنوع، تكثر و تعدد و حق در مراحل و حوزه هاي ديگر نيست. زيرا در قرآن كريم امور مختلف مانند : سخن حق، عمل حق، روش و راه حق، خلقت و عذاب حق، قتل حق. . . ملكيت، رياست، قدرت، انديشه. . . كه همه متصف به حق صريحاً يا تلويحاً شده اند آمده است.
تعدد، تكثر و تنوع ياد شده داراي دو مبنا است كه در قرآن كريم بر آندو و تأكيد فراوان رفته است. اين دو مبنا عبارتند از :
1- هستي شناختي.
2- معرفت شناختي.
هستي شناختي حق و حقيقت در مكتب قرآن و اسلام، ما را بسوي حقايق متعدد و متنوع راهنماي مي كند. چون در آنجا سخن از حقايقي متنوع و مرتبط رفته است. نظير :
« و يعلمون ان الله هو الحق المبين0 »(نور/25)
« يوم يسمعون الصيحه بالحق ذلك يوم الخروج »(ق/42)
« كيف يهدي الله قوماً كفروا بعد ايمانهم و شهدوا ان الرسول حق »(آل عمران/86)
« ما خلق الله السموات والارض و ما بينهما الا بالحق »(روم/8)
« ان كثيراً من الاحبار و الرهبان لياكلون اموال الناس بالباطل »(توبه/34)
« و حبط ماصنعوا فيها و باطل ما كانوا يعملون »(هود/16)
در دو كريمه اخير شيوه و روش توليد درآمد و توسعه معيشت ناروايي كه عده اي پيش گرفته بودند(خواه ديندار و خواه بي دين)، باطل دانسته شدهاست. طبعاً روش آباداني و توسعه حيات دنيوي را كه ثبات و پيامدهاي منطقي، كاركردي و ديني دارد حق مي داند.
سيره عملي پيامبر گرامي اسلام نيز احترام به حقوق و تنوع زيستي، روشي، ارزشي واعتقادي را بازنمايي وبازسازي نموده است. دركتاب عيون از پيامبراكرم(ص) روايت شده است كه فرمود: « هر كسي ازشماكه در پي زدودن وگسستن همبستگي جامعه برايد. حق و حقوق مردم را از بين برده وپايمال نمايد. رهبري ومديريت جامعه را بدور از مشورت انجام بدهد. چنين شخصي را بكشيد؛ همانا خداوند(ج) اجازه اين عمل را برايتان داده است. » (16) در اين فرمايش نهايت توجه، اعتماد و اعتبار به خردمندي و خرد ورزي آدميان، حقوق و فعال سازي جامعه رفته است.
برايند معرفت شناسي مورد توجه قرآن نيز تنوع و تكثر حق مي باشد. چون در قرآن كريم روش هاي مختلف و اسباب متعدد جهت شناخت و معرفت آمده است، كه لازمه آن پذيرش حقايق متنوع و متكثر مي باشد.
روش حسي ـ تجربي كه براي كاوش و شناخت استفاده مي گردد، طبعاً حقايق و واقعيت هاي محسوس را ثابت مي نمايد. روش قياس استنتاجي و استدلال برهاني پديده هاي عقلي را تبيين و مفروض مي گيرد راه شهود و دريافت دروني نيز حقايق از سنخ خود را ثابت مي كند.
در يك مكتب منطقي بنظر نمي آيد كه از جانبي روش هاي مختلف معرفت را بكار بگيرد و تأييد و تحريك اش نمايد. و از سوي به حقايق و واقعيات هاي متنوع و متكثر اذعان نكند.
در اسلام و قرآن به بهره گيري و توليد روش هاي مختلف معرفت و معيشت تأكيد فراوان رفته است. طبعاً مولودها و مثبتات آنها كه همان واقعيت ها و حقايق مختلف و متنوع در حوزه هاي گوناگون زيستي مي باشند، مقبول ومطلوب است ـ البته اين بمعناي پذيرش تمام نتايج بدست آمده نيست هر چند پذيرش واقعيات ها و حقايق متنوع و متكثر است ـ در غير آن، مي بايد ورود تناقض و پارادوكس در قرآن را پذيرفت و حال آنكه دامن قرآن ـ طبق نص صريح قرآن ـ از چنين اعوجاج و تناقض تبايني پاك و پالوده است. در نتيجه تنوع و تكثر نامبرده مورد تأييد مي باشد. به همين جهت قرآن در كنار روش هاي حسي ـ تجربي، عقلي و شهودي به حقايق و واقعياتي از سنخ هر كدام اعتراف دارد.
« و لو نشاء لأرينكم فلعرفتهم بسيمهم و لتعرفنهم في لحن القول و الله يعلم اعملكم »(محمد/30)
در اين كريمه از راه پديده هاي فيزيكي كه در چهره انسانهاي منافق پديدار مي شوند و نيز از طريق فرايند گفتار به شخصيت آنها معرفت و راه مي يابد.
« للفقراء الذين احصروا في سبيل الله لا يستطيعون ضرباً في الارض تحسبهم اغنياء من التعفف تعرفهم بسيماهم» (بقره/273)
در اين كريمه نشان داده شده كه چگونه به فقر كه يك پديده فيزيكي است از طريق تغييرات كيفي و كمي فيزيكي كه در چهره شخص و حتي جامعه فقير نمايان است، پي برده مي شود.
« افلم ينظروا الي السماء فوقهم كيف بنيناها و زينها و مالها من فروج »(ق/6)
نتايج و نكاتي كه از اين كريمه بدست مي آيد :
1- ضرورت نظر كردن به گيتي و چگونگي خلقت و كاركرد آن.
2- نظر كردن تنها تماشاي سطحي نيست، بلكه طيف وسيعي از روش هاي معرفتي ( فلسفي، هنري، علمي، تكنيكي. . . ) را شامل مي شود. واين روش ها قهراً اطلاعات و معارف متنوع و مختلفي را پيرامون گيتي توليد مي نمايند.
3- بيشترين مطلوب در آيه كريمه كشف و معرفت به چگونگي خلقت و كاركرد سازه هاي نظام گيتي است. و تنها روشي كه از پي اين مهم بخوبي بر مي آيد، روش علمي بمعناي امروزيش مي باشد و اين روش تا اكنون نتايج، قوانين، نظريات و در مجموع حقايق متنوع ومتكثري را در راستاي ساز و كار خلقت و كاركرد ستارگان، سيارگان و گيتي ارائه نموده است.
« أفلم يسيروا في الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها او اذان يسمعون بها. . »(حج/46)
نتايج كه از اين آيه مي توان گرفت :
1- رفتار، مناسبات و نظامهاي اقتصادي. سياسي، فرهنگي و اجتماعي برآمده از آن مناسبات كه در طول حيات اجتماعي بشر بوجود آمده اند، مي بايد بعنوان منبع معرفتي پژوهيده شوند.
2- دست كم دو روش مهم در اين پژوهش لازم است : 1) روش عقلي- تحليلي. 2 ) روش تجربي ـ حسي.
3- اين دو روش در جريان كاوش به طيف از حقايق متنوع و متكثر در حوزه نامبرده دست مي يابند. و مهمترين دليل مطلب، كشف و توليد قوانين و قواعد گونه گون حاكم بر سير تحولي ( تكاملي ـ تنزلي ) حيات و تاريخ جوامع بشري و نيز فرآورده هاي فرهنگي و تمدني آنها است كه نمي توان همه را از يكدم باطل دانست.
از آنچه تا اكنون گفته آمد اين نكته روشن شد كه جامعه اسلامي، جامعه چند صدايي و چند روشي است. نه تك صدايي و تك روشي. اين واقعيت در رفتار و گفتار پيشوايان دين تبلور كامل دارد چنانكه اسوه دانش و ارزش علي ( ع ) مي فرمايد:
«فلا تكلموني بما تكلم به الجبابره و لا تتحفظوا في بما يتحفظ به عند اهل البادره و لا تخالطوني بالمصانعه» (17)
به اين ترتيب هر قدر جامعه انساني تكامل يابد به همان اندازه به سوي جامعه انساني اسلامي نزدیک شده و كارآمدي فرهنگ اصيل اسلامي نمايانتر مي گردد.
سوم - نوزايي و آفرينشگري: نوآوري و آفرينشگري كه برابر با توليد انديشه، نظريه، روش، ساختار، سيستم، رفتار، كالا و مصنوعات ميباشد. از روش و ساز وكار معين تبعيت نمي كند. وليكن بدون ترديد نيازمند فرهنگي است كه به آندو اعتبار و اعتماد ويژه اي قائل است. خصوصا اين نيازمندي در ادامه و توسعه نوآوري و آفرينشگري بسي حياتي مي باشد. شواهد تجربي –تاريخي گواه روشن اين واقعيت است. فرهنگي كه به خرد ورزي، نقادي، سنجش و آزمون پذيري اعتماد نمي ورزد. ويا قالب ونتايج از پيش تعين شده را فراروي انديشه و انگيزه آدميان مي گذارد. طبعا نوآوري و آفرينشگري رويش ندارد تا چه برسد به زايش. برخلاف فرهنگي كه از آزادي فكر وانديشه حمايت حقوقي، امنيتي، مالي وساختاري مي كند. وبه خردورزي ونتايج آن اعتماد و احترام فراوان مي گذارد. وهيچ چيزي را بدون سنجش و به آزمون درآوردن بر نمي گيرد. قهرا نوآوري و آفرينشگري بطور ديالكتيكي هم محصول و زايش چنين فرهنگي است وهم مولد و سازنده آن. اينكه در رنسانس وپس ازآن در مدرنيته وعصر اطلاعات و جامعه دانايي محور اينهمه نوآوري وآفرينشگري انجام گرفته و همچنان ادامه دارد، در واقع تغيير فرهنگي بوده كه درآن مقطع تاريخي بدين سوي پديد آمده است.
خوشبختانه اسلام فرهنگي را ارائه داشت كه خردورزي آزادانه ونقادانه، دوري از تعصب و تقليد، كرامت انسان، مسئوليت در قبال فعاليت ها وحمايت از دستآوردهاي آدميان(ولاتبخسواالناس اشياءهم ولاتعثوا في الارض مفسدين. «هود/85» ) در قله برنامههایش قرار گرفتهاست. آيات و سنت پيامبر(ص) گرامي اسلام كه پاره اي آنها در بخشهاي پيشين بازگو شد. ونيز گوشه هاي از تاريخ اسلام كه اين فرهنگ عملياتي گرديد. وهمچنان مواردي كه درراستاي نوزايي پس ازاين بازگو خواهندشد، مويد مدعي وواقعيت نامبرده مي باشد. متاسفانه جوامع اسلامي ساليان درازي است كه ازاين فرهنگ پويا وپيشروانه خويش غافل افتاده و فاصله گرفته اند وديگران گوي سبقت را ازآنها ربوده اند ودرتوليد و عرضه الگوهاي رفتاري و زيستي پيشگام مي باشند. بنابراين شهر و جوامع اسلامي هنگامي مي توانند جايگاه پيشين خويش را بازيابند والگوي زيستي وفرهنگي براي عالميان گردند كه فرهنگ نوزايي و آفرينشگري خويش را متناسب با دنياي امروز بازاحيا نمايند. وبه جهت نگاه فراگيري كه به حيات دراين فرهنگ رفته است، مي تواند آينده راترسيم نمايند.
همانطوريكه پيش ازاين بيان شد، نوزايي و آفرينشگري هرچند دستوري نبوده ودر سايه يك روش معين و از قبل طراحي شده به وجود نمي آيد. ولي به فرهنگي كه ظرفيت آفرين بوده ومولد مي باشد به شدت نياز هست. از اينروي سه فرهنگ درجامعه لازم به نظر مي آيند تا نوآوري به زايش ورويش برسد:
1- فرهنگ بهرهوري فعاليت: البته بهره وري به معناي فراگير آن كه كليه فعاليت هاي آدميان را پوشش مي دهد. در اين تصوير بهره وري همانا اين است كه برونداد و محصول سيستم و دستگاه(سياسي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي، قضائي و...) برتريهاي كمي وكيفي و نيز پاينداني نسبت به وروديها و در رویداد ها داشته باشد.
سبك و روش پيامبراسلام(ص) در مقام حاكم و مدير جامعه به روشني توانايي و سازوكار كليديش يعني بهرهوري را باز ميتاباند، كه به گونهي ذيل قابل بازگويی مي باشد:
اولا: در سوره مباركه توبه آيه128مي خوانيم « لقد جآكم رسول من أنفسكم عزيزعليه ما عنتم حريص عليكم باْلمومنين رءوف رحيم» (توبه/128 ) همانا رسولي از جنس شما براي هدايت مردم آمد كه ناتواني، فقرو جهل، پريشاني و سرگرداني(ضررو هلاكت) مردم برايش بسيار دشوار و ناگوار وتحمل ناپذير بوده وبرنجات شما از اين وضعيت بس حريص مي باشد و نسبت به مومنان مهربانست.
از سياق آيات قبل كاملا پيداست كه منظور از رسول دراين آيه پيامبر(ص) گرامي اسلام است. مطالب گوناگون بويژه چند مطلب زير از اين شريفه استنباط و فهميده مي شود.
1) پيامبري كه براي اداره وهدايت بشر آمده است، مانند ديگران انسان مي باشد. فرشته نيست گرچه برتر از اوست، و غير انسان نيز نمي باشد. دليل وعلت آن روشن است؛ چون قوانين، اهداف و روشهايی كه پيامبر براي مديريت جامعه بر گزيده متناسب با جامعه انساني بوده و از سوي آدميان آزمون پذير وعملياتي مي باشد.
2) پيامبر آمده است تا جامعه بشري را توانمند ساخته ودر مقابل هرگونه آسيب و عامل نابودي آنرا بيمه و مقاوم بسازد(حريص عليكم). در غير اين صورت ضرر و هلاكت از مردم دور نخواهد شد. و دشواري فقر و هلاكت بر رهبر شعار بيش نخواهد بود. بدون ترديد ساحت رسول گرامي اسلام از وعده هاي دروغين و تظاهر به همدردي با مردم به دور مي باشد. پس توانمندي و رشد جامعه بشري و نيز زدودن عوامل نابود كننده حيات آدميان، از شمار رسالت الهي و از مختصات سبك رهبري و مديريتي ايشان مي باشد. (عزيزعليه ماعنتم حريص عليكم)
از سوي ديگر همانطوري كه ضرر و هلاكت مردم صورتها سيرت هاي گوناگون مي تواند داشته باشد، طبعا توانمندسازي آنها نيز چنين خواهد بود. بنا بر اين عوامل و عناصر متنوع در توانمندي سبك مديريت و اداره جامعه لازم و ضروري است. كه از شمار مهمترين آنها همانا بهره وري و بارآوري مي باشد، كه به گونه اي در شريفه زير بازتابيده است و پيامبر(ص) را بدان سوي راهنمود داده است.
« فانك لا تسمع الموتي ولا تسمع الصم الدعآء إذا ولوا مدبرين. وما أنت بهاد العمي عن ضلالتهم إن تسمع الا من يؤمن بأياتنا فهم مسلمون » (الروم، 52، 53)
بر گردان: پس اي رسول ما اين مردم مرده را نتواني با سخن حق و درست شنوا كني و كران را كه از آن رو مي گردانند بسوي آن فرا خواني. ونيز مردم نابينا و بي بصيرتي كه نمي خواهند آگاه بشوند، از گرداب گمراهي و تاريكي به شاهراه رشد و روشنايي هدايت و راهنمون گردي. آري مردماني كه ظرفيت شنيدن و باور نمودن سخن حق را دارند و در پي رشد ميباشند، ميتواني هدايت نموده و سخن را بگوش هوششان برساني.
در اين شريفه از يك سوي عوامل و عناصري بازگو شده است كه هم اصل فعاليت و عدم فعاليت وهم ثمربخشي و بارآوري و نيز نابارآوري آن، وابسته وبرآمده آنها مي باشد. مرده و مردگي نماد ناپويايي وعدم فعاليت، كوري و كري نشانه اي نابارآوري و ناكارآمدي آن در آدمي است. در مقابل حيات برابرنشين پويايي و تحرك، بينايي و شنوايي علايم و عوامل بهره وري وبازدهي فعاليت و عمليات انسان مي باشد. چون سياق و زبان آيه مذمت مردگي، كوري و كري است. طبعا امور مقابل آنها كه در بالا ياد شد، مورد حمايت ومطلوب دين مي باشد. در غير اين صورت كآرآمدي اسلام درحوزه اهدافش نيز مورد ترديد قرار مي گيرد. و همچنين رسالت پيامبر(ص) كه در آيه پيشين بازگو شد وهمانا توانمندي تدبير و تواناسازي مردم بود(عزيزعليه ما عنتم حريص عليكم) حيثيت بروني و عملياتي پيدا نخواهد كرد. بنابراين شريفه ياد شده به روشني به پيامبر(ص) راهنمود ميدهد كه در روانهي مديريت و اداره جامعه، ساز وكارهاي كه بهرهوري فعاليت را تأمين مينمايند بايستي توليد و اعمال گردد. و از عوامل باز دارنده اين مهم جلوگيري بعمل آورد.
بهره وري فعاليت به آموزش پيوسته، قانونمندي رفتار، خود باوري، خردورزي و. . . بر مي گردد مي باشد. از اينرو قرآن كريم حضور اين عوامل را در سبك مديريتي پيامبر(ص) به گونه اي بازتابانده است. در سوره يوسف مي خوانيم كه الله متعال به رسول اش دستور مي دهد كه به مردم بگويد؛ سبك و روش او و امت اش در اداره ي خدا محورانه جامعه همانا بينايي و بصيرت مي باشد. پر روشن است كه بصيرت (به ويژه در جامعه گسترده، پيچيده، پيشرفته و تغيير پذير ) هنگامي پيدا و پويا مي شود و پايندان مي ماند كه آموزش پيوسته نهادينه شده باشد. « قل هذه سبيلي أدعوا الي الله علي بصيره أنا ومن اتبعني سبحن الله و ماأنا من المشركين» (يوسف، 108)
در سوره مباركه شوري پروردگار عالم چند دستور به پيامبر(ص)بزرگوارش در مقام فراخواني و تدبير مردم، به ايشان مي دهد. 1) استقامت و پايداري. «واستقم» 2) پرهيز از رفتار تقليدي و نامنظم. «ولاتتبع أهواءهم». 3) باور به كتاب و قرآن. «امنت بماانزل الله». 4) عدالت گستري. « لاعدل بينكم». 5) آزادي مسؤلانه و اينكه تصوير آينده با سيرت فعلي آدميان ترسيم مي شود. «لنا اعمالنا و لكم اعمالكم». روشن است كه پايداري بر ساخته و برآمده ي خود باوري و آزادي مسؤلانه است كه برايندش همان خودباروري مردم مي باشد. ودر فقدان خود باوري هرگز در جامعه استقامتي ديده نمي شود. وهمينطور پيامد و محصول رفتار منظم و عقلاني، باور به مرجع ومعيار در عمل و رفتار (قرآن كه همان مرجع و قانون است) و عدالت گستري، همانا قانونمندي رفتار و فعاليت مولد مي باشد.
پيامبر گرامي اسلام(ص) تاكيد و توجه ويژه اي نسبت به دانشهاي داشت كه كار كرد و باز ده بيروني داشته و در واقع بهره وري فعاليت ها را توسعه و تضمين نمايد. از اينروي دانش هاي را پر ارزش مي داند كه در عمل بكار گرفته شود. « تعلموا بما شئتم ان تعلموا فلن ينفعكم الله بالعلم حتي تعملوا بما تعلمون. » (18)
طبعا بكارگيري دانش هنگامي عملي مي شود كه از يك سوي صاحب علم انگيزه و ضرورتي براي آن داشته و احساس نمايد. و از سوي ديگرشرايط بيروني و ماهيت دروني دانش ظرفيت و قابليت بكارگيري و عملياتي شدن را داشته باشد. آزمون پذيري و بهره وري دوعنصر و عامل كليدي تامين آن دو مهم مي باشد. زيرا تنها با آزمون پذيري است كه هم ظرفيت اجرايي دانشها وهم سطح و سقف بهره وري آن معلوم و توسعه مي يابد، يعني همان چيزيكه در فرمايش بالابا زبان « نفع» از آن سخن رفته است
به اين ترتيب در سبك حاكميت و مديريت حضرت سازه هاي بهره وري و توانايي حضور مي يابند. « فادع واستقم كما امرت ولا تتبع أهواءهم وقل ءامنت بماأنزل الله من كتاب و امرت لاعدل بينكم الله ربنا وربكم لناأعمالنا و لكم اعمالكم » (الشوري، 15).
بارآوري و بازدهي فعاليت در گرو ارزيابي و سنجش دقيق شرايط، امكانات، محيط، قابليت ها، برنامه ريزي، آينده نگري و اقدام بموقع مي باشد. در غير اين، حركت نه به فعاليت مولد مي انجامد و نه فعال سازي عمومي را درپي دارد. چنين اصل و ميكانيزم عقلاني- تجربي را پيامبراعظم(ص) اسلام در دستور كار آدميان قرار مي دهد و مي فرمايد : « خذ الامر بالتدبير فان رأيت في عاقبته خيرا فأمض و ان خفت غيا فامسك» (19)
از سوي ديگر توسعه انساني، تنوع و مولديت و بارآوري فعاليت فردي وعمومي، خلاقيت و نوآوري به دو گونه پيش زمينه و عامل يكي؛ رواني- فرهنگي و ديگر اقتصادي سخت گره خورده است. شادابي وامنيت روحي- رواني، اميد و اعتماد به آينده از شمار محرك ها و انگيزه ها بسيار قوي و ماندگاري در پويا سازي پايدار جامعه مي باشند. وهمينطور فرصت و دست يابي همگان به عوامل ومنابع حياتي- معيشتي و پرورش قابليت هاي آدميان در راستاي استفاده سالم وبهينه از آنها، از عوامل اقتصادي موارد ياد شده مي باشد.
در سبك و روش حاكميت و مديريت پيامبر اكرم(ص) دو عامل نامبرده به روشني اعمال مي گرديد.
پيامبر كساني را كه به اسلام مي گرويدند نه تنها ملكيت آنها را بر داراييهاو ثروتشان مي پذيرفت و تامين مي نمود، بلكه اموال ومنابع ديگري نيز در اختيار شان قرار مي داد. اقطاعات كه حضرت به ديگران ارائه مي داشت در همين راستا تفسير پذير است. وهمينطور عمليات اقتصادي را ماداميكه به گسترش فقر و نابرخورداري در جامعه نمي انجاميد آزاد گذاشته و از آن حمايت مي نمود. واقدامات پي گيرانه در زدودن نابرخوردارييها و توزيع عادلانه فرصت، عوامل ومنابع توليدي در ميان مردم انجام مي داد و در جهت توسعه انساني سرمايه گذاري مي كرد (20).
بنابراين جامعه اسلامي تنها در يك صورت مي تواند به الگو فرهنگي در جهان پيشرفته و مدرن كنوني تبديل گردد كه پيشگام در نهادينه سازي فرهنگ نوزايي و بارآوري فعاليت ها باشد همانطوريكه قرآن وسيره پيامبر(ص) و پيشوايان دين(ع) مولد وحامي چنان فرهنگي بوده اند. طبعا انتظار از شهر هاي مذهبي در تحقق اين مهم بيشتر است.
2 – رقابت ومسئوليت: رقابت ومسئوليت از شاخصه هاي عصر نوين مي باشد. كه دانش و فنآوريهاي نوين اطلاعاتي بر عمق وگستره آن نيز افزوده است. مهمترين كار ويژه رقابت همانا گستراندن مشاركت و افزايش و توسعه توانايي است. و توانايي در صورتي كه كنترل نگردد فاجعه آفرين مي باشد. به همين جهت مسئوليت پذيري در قبال آن سبب مديريت سازنده آن مي گردد.
اسلام براي آنكه بتواند در اين رقابت مشاركت فعال وتعين كنده داشته باشد، مي بايد بنياد رقابت سازنده را در قلمرو تحت پوشش خود زنده و پويا نگهدارد. طبعا هدايت رقابت به سمت سازنده بودن، نيازمند فعاليت فرهنگي و فرهنگ رقابت سازنده ومسئوليت پذير مي باشد.
در اسلام در كنار اينكه اصل رقابت مشروع است، دو ويژگي آن يعني مسئولانه و سازنده بودن وديگر سرعت و در نهايت مطلوبيت قرار دارند ؛ طوريكه بدون ايندو رقابت پديدة مذموم و ويرانگر بيش نخواهد بود. به همين جهت در قرآن هر جا كه صحبت از رقابت رفته است آن دو ويژگي او را همراهي ميكنند.
«و لكل وجهه هو موليها فاستبقوا الخيرات» (بقره/148)
پيشي گرفتن در امر خير كه در كريمه نامبرده ذكر و دستورش رفته است، و نيز مذموميت و ممنوعيت استعمال الفاظ زشت و ركيك در مورد كفار در شريفه مباركه :
« و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدواً بغير علم »(انعام/108)
و نيز باز بودن فرايند گفتمان كه مستلزم ارائه انديشه ها و روش ها مخالف و موافق و سپس گزينش آنكه مدلل و معلل است در كريمة : « فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه »(زمر/18)
همه حكايت، عنايت و هدايت به انساني، مسئولانه و سازنده بودن رقابت دارند. پسوند هاي كه به معناي واقعي كلمه در عصر اطلاعات مفقود و يا لاغر و غريب اند. و همچنين كريمه هاي:
« و سارعوا الي مغفره من ربكم »(آل عمران/133)
« اولئك يسرعون في الخيرات »(المومنون/61)
به اين ترتيب رقابت سريع سازنده ومسئولانه، سرچشمه اسلامي دارد كه براي حركت پيشرونده عصر اطلاعات نياز حياتي محسوب مي شود. اما آنچه مهم و كاربردي مي باشد اين است كه جوامع اسلامي به زايش و رويش چنين فرهنگي در جهان دانايي محور كنوني همت گمارند وپيشقدم گردند.
3 – تعامل وكنش پويا ومتوازن: منظور اين است كه ساز و كار حيات بشري بطور متوازن توليد، رشد و توسعه بيابد. طبعاً پس از پيدايش توازن در عناصر و عوامل حياتي، تعادل بوجود مي آيد كه خود پيش زمينه و مقوم صلح پايدار و امنيت فراگير مي باشد. و تا زمانيكه اين تعادل ايجاد نشود، امنيت فراگير و توسعه انساني كه مستلزم استفاده و پرورش بهينه تمام ظرفيت ها و نيروهاست محقق نخواهد شد. بنابراين موزون سازي بمثابه عمده ترين ميكانيزم تعامل وكنش پويا در فرهنگ اسلامي و يا هر تمدن ديگر عمل نموده و از جايگاه بلند مرتبتي برخوردار است. اما متأسفانه هم تمدن فعلي اسلامي و هم تمدن غربي در اين بخش آسيب پذيرند.
دلايل علمي ـ منطقي و تاريخي مويد و مثبت اين معنا است كه رشد ناموزون از ميزان كارآمدي مي كاهد. به ويژه در شرايطي كه مجموعه فعاليت هاي فكري، فني و حتي اعتقادي و ديني بصورت سيستمي انجام بپذيرد نظير عصر اطلاعات ـ ارتباطات. در اين وضعيت از آنجهت كه ميان تمام مراتب، اجزاء و عوامل سيستم پيوند كاركردي و حياتي وجود دارد و بازدهي و بقاي سيستم در گرو عملكرد متعادل، تكميل كننده و هماهنگ اجزاي آن مي باشد. و فساد يك جزء و عنصر تمام سيستم را از كار مي اندازد. طبعاً كارآمدي مرهون عملكرد سيستماتيك است و سيستم تنها با توازن اجزاء زنده و پويا مي باشد. به اين ترتيب كارآمدي سخت نيازمند موزونيت است. {اين دليل علمي ـ منطقي}
در اسلام فرمايشات و دستورات راهبردي ارزنده وجود دارد كه در صورت عمل به آنها، و عملياتي سازي آنها در جسم و روح جامعه، از رشد ناموزون وپيدايش فرهنگ توازن ستيزبازداري به عمل مي آورد.
خداوند متعال مي فرمايد : « و ابتغ فميا اتئك الله الدار الآخره و لا تنس نصيبك من الدنيا و احسن كما احسن الله اليك و لا تبغ الفساد في الارض»(القصص/77)
و در شريفه ديگر آمده است :
« قل من حرم زينت الله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق »(اعراف/32)
ابوالبختري از پيامبر اكرم ( ص ) نقل مي كند كه حضرت رسول ( ص ) چنين دعا فرمود :
« اللهم بارك لنا في الخبز فانه لولا الخبز ما صلينا و لا صمنا و لا ادينا فرائض ربنا » (21)
و باز هم از رسول گرامي اسلام نقل شده است كه فرمود :
« لوقامت القيامه و في يد احدكم فيله ( صغار النحل ) فان استطاع ان لا يقوم حتي يغرسها فليفعل » (22)
اگر قيامت بر پا شود و در دست يكي از شما نهال تحلي باشد اگر بتواند براي قيامت بر نخيزد تا آن نهال را بكارد، اين كار را انجام بدهد.
پيامبر گرامي اسلام مي فرمايد: « اعمل لدنياك كانك تعيش ابداً و اعمل لآخرتك كانك تموت غداً » (23)
امام باقر (ع ) مي فرمايد :
« اني لا بغض الرجال ان يكون كسلانا عن امر دنياه و من كسل عن امر دنيا فهو عن امر آخرته الكسل » (24)
من دشمن مي دارم مردي را كه در امر زندگي دنيوي افزوده و كسل باشد و هر كس در زندگي دنيوي كسالت داشته باشد، در امور اخروي كسل تر است. چند نكته اي حساس و اساس نتيجه آيات و روايات نامبرده مي باشد :
1- پويش و حركت بنياد حيات است.
2- امتداد پويش و حركت هدفمند ونظاممند از دنيا تا آخرت مي باشد .
3- آخرت آباد تنها در سايه دنيا آباد و پر پويش بدست مي آيد.
4- دنيا آباد در گرو توسعه انساني و تكامل و پيشرفت سياسي، حقوقي، اقتصادي، فرهنگي. بهداشتي، خدماتي، علمي، فني، ديني و اخلاقي جامعه بشري مي باشد.
به اين ترتيب توسعه و رشد موزون سازه هاي حيات بشري وتعامل پويا ومتوازن، اساس كارآمدي فرهنگ اسلامي و از اهم وظايف آن مي باشد. و با توجه به شرايط عيني جوامع اسلامي از سوي، وعصر اطلاعات ودانايي محور از سوي ديگر، توسعه و رشد متوازن و متعادل در محورهاي زير براي توليد و تقويت كارآمدي فرهنگ اسلامي لازم بنظر مي آيد :
الف ـ در كشورهاي اسلامي سرمايه گذاري و تقويت دو بخش حياتي است :
1) ايجاد و توسعه زير ساخت هاي مناسب ( دانش، مديريت، امكانات، شرايط رواني ـ اعتقادي ) براي توليد و افزايش كمي و توان كيفي سخت ابزار.
2) تنوع نرم ابزار فرهنگي توأم با عرضه بموقع و افزايش قابليت عرضه در الگوها و هنرهاي مختلف.
امروزه رابطه نرم افزار و سخت افزار چنان پيچيده و گره خورده كه يكي بدون ديگري كارآيي ندارد. به همين جهت هرگاه تمدني از جهت نرم ابزار فرهنگي قوي و قدرتمند باشد و در مقابل در حوزه سخت ابزار در نهايت سستي و رخوت فرو رفته باشد، در جامعه انفورماتيك و روباتيزه واتوماتيزه شده امروزين، دفاع ناپذير مي نمايد. حالت تدافعي و انفعالي اغلب كشورهاي سلامي در مقابل فرهنگ تهاجمي غرب، برآمده از رخوت و سستي نام برده مي باشد. بعنوان مثال آسوشتيدپرس كه يك مركز واحد خبري در آمريكاست، توان و ظرفيت پخش و ارسال 90000 «نود هزار» كلمه در روز را در كشورهاي آسيایي دارد و هر روزه اينكار را انجام مي دهد. اما متأسفانه تمام كشورهاي آسيايي 19 هزار كلمه در روز به آمريكا مخابره مي نمايند. و به همين تناسب و حتي بيشتر، تفاوت در ارسال پيام هاي تصوير وجود دارد.
ب ) ايجاد روابط و مناسبات متعادل بين حق كسب و پيوند اطلاعات ـ ارتباطات با حق توليد و توزيع و تنشير هر كدام از مجاري مختلف. بعبارت ديگر تأمين حقوقي، قانوني و ساختاري اين روند از طريق برپايی سيستمي كه تمامي افراد جامعه بشري در سايه يك نظام حقوقي، همانطوريكه حق دست يابي به اطلاعات و حق برقرار نمودن ارتباط دارند، حق دستيازي به منابع و سيستمهاي اطلاعاتي ـ ارتباطاتي{شبكه هاي تلويزيون، كامپيوتر، اينترنت، ماهواره، مطبوعات، تريبيونها، دانشگاهها، مساجد ....} جهت توليد و تنشير پيام هاي متنوع را نيز داشته باشند در غير آن، استبداد فكري و روشي كه ما در استعمار و عقب گردي فردي ـ اجتماعي در عرصه هاي فرهنگي، سياسي، اقتصادي، معرفتي، ديني. . . در ابعاد ريز و درشت پديد مي آيد و صلح، امنيت عمومي عدالت اجتماعي و توسعه انساني كه بنياد تكامل بشراند و از اهم اهداف اديان توحيدي مي باشند عينيت جهاني نمي يابد. از اين رو فرهنگ اسلامي در مقام اجرا مي بايد معادله ياد شده را سر پا نگهدارد تا باشد كه بشريت صلح، عدالت، توسعه انساني و امنيت جهاني را تجربه نمايد. به ويژه اين راهبرد در منطق متن تاييد شده است. خداوند متعال مي فرمايد :
« و اذ اخذ الله ميثاق الذين اوتوا الكتاب لتبيننه للناس و لا تكتمونه »(آل عمران/187)
خداوند از كساني كه به آنها كتاب داده شده، پيمان گرفت تا پيام آنرا بصورت مدلل و معلل به همه جهانيان بيان كند.
و علي ( ع ) فرموده : « ما اخذ الله علي اهل الجهل ان يتعلموا حتي اخذ علي اهل العلم ان يعلموا » (25)
ج ) توسعه و توليد تكنولوژي الكترونيك و فضايي در عصر اطلاعات تعامل انسانها را در قالب ها و ميكانيزم هاي، صوتي، تصويري و علامتي گنجانيده و صورت مي دهد. و در مقابل روند تعامل عريان و رو در روي سير نزولي گرفته است. ادامه اين جريانا سبب كم رنگ شدن تعامل محسوس خواهد شد كه آثار ويرانگر در زمينه هاي آموزش، اخلاق، مسايل عاطفي مسئوليت اجتماعي پديدميآورد. به این جهت دانشمندان علوم ارتباطات، انسان شناسان و روانشناسان و جامعه شناسان اجتماعي هر چند روابط و تعامل صوتي، تصويري را مفيد و كارآمدمي يابند، ليكن بر اين باورند كه چنين تعاملي پيامدهاي سازندة ترابط و تعامل شفاهي و عريان را به ويژه در حوزه هاي اجتماعي ندارد. بنابراين حفظ و توسعه تعامل عريان را در كنار تعامل رمزي ـ تصويري حياتي و تكميل گر مي دانند.
به اين ترتيب توليد و حفظ توازن و تعادل ميان دو گونه تعامل ياد شده به وسيله فرهنگ اسلامي، افقهاي بس روشن و بلندي را فرا روي اسلام در اين عصر مي گشايد.
نتيجهگیری:
از مجموع آنچه گفته شد، به اين نتيجه مي رسيم كه:
1. الگوي فرهنگي بايستي براي انسانها ي پيشرفته امروز ومناسب با مراحل تكامل زيستي باشد.
2. الگوي فرهنگي كه در چنين جامعه و فضاي توسعه يافته، شايسته ي الگو ونمونه بودن هست همانا، فرهنگ كارآمد و پيشرو مي باشد. كه شاخصه ها، مولفه ها وميكانيزم عملياتي شدنش درهمين نوشتار به تفصيل تحليل و بازگو گرديد.
3. شهر و جامعه اي كه مولفه ها و ميكانيزم هاي پيش گفته را درتمامي لايهها تعامل و كنش اجتماعياش، تجسم ببخشد، قهرا به الگوي رفتاري و زيستي درمي آيد.
4. اسلام در توليد وارائه چنين فرهنگي توانمند و پر ظرفيت مي باشد. گرچه شهرها و جوامع اسلامي متاسفانه هنوز نتوانسته اند، چنين فرهنگي را به نمايش بيروني ومحسوس درآورند.
_____________________
(1) خامنه اي، سيد علي، سخنراني در جمع اعضاي شوراي عالي انقلاب فرهنگي سال 1379.
(2) پيسي، آرنولد، تكنولوژي و فرهنگ، ترجمه بهرام سالگوني، صص10-11، تهران نشر مركز.
(3) گيدنز، آنتوني، پيامد هاي مدرنيته، ترجمه محسن ثلاثي، صص44-45، تهران، نشر مركز، 1384.
(4) دي وكس، بارون كارا، متفكران اسلام، ترجمه؛ احمدآرام، جلد 1-2، ص121، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1363.
(5) هونكه، زيگريد، فرهنگ اسلام در اروپا، ترجمه مرتضي رهباني، ص280، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1370.
(6) طباطبائي، محمد حسين، الميزان، ترجمه محمد رضا صالحي كرماني، ص279، بنياد علمي- فكري علامه طباطبايي، 1363.
(7) اسدي، علي، فرهنگ توسعه وارتباطات جمعي، نشريه؛ پژوهش وسنجش، شماره8، سال1375، صص26-27.
(8) الهلال العامري، ابوصادق سليم ابن قيس، كتاب سليم ابن قيس، ص458، تحقيق شيخ مجمدباقر الانصاري.
(9) حميدالله، محمد، نامه ها و پيمانهاي سياسي حضرت محمد(ص)و اسناد صدر اسلام، ترجمه سيد محمد حسيني، ص255، تهران، سروش، 1377.
(10) غررالحكم2: 243/1540.
(11) مستدرك نهج البلاغه/178.
(12) ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه ج20ص331.
(13) فيض، علينقي، نهج البلاغه، حكمت390.
(14) دستورالمعالم الحكم:16.
(15) ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، 2: 341.
(16) صدوق، محمد ابن علي، عيون اخبارالرضا، ج1ص67، باب31، حديث256، بيروت-لبنان، الاعلمي للمطبوعات.
(17) نهج البلاغه، خطبه 214.
(18) پاينده، ابوالقاسم، نهج الفصاحه، ص231، حديث 1437، تهران، انتشارات جاويدان، 1369.
(19) همان مدرك، ص301.
(20) حميدالله، محمد، نامه هاوپيمانهاي سياسي حضرت محمد(ص) واسناد صدر اسلام، محمد حسيني، صص176-190، 372-396، 223-226، تهران، سروش، 1377.
(21) كليني، محمدبن يعقوب، الفروع من الكافي، ج5 ص73. دارالكتب الاسلاميه – مرتضي آخوندي.
(22) الوصابي الجشي، البركه في فضل السعي والحركه، ص16. و نيز رك: نهج الفصاحه شماره567.
(23) الحر العاملي، محمد بن حسن، وسائل الشيعه، ج17، ص76، ابواب مقدمات التجارة، باب28، ج2.
(24) كليني، محمد بن يعقوب، الفروع من الكافي، ج5، ص85 دارالكتب الاسلاميه- متضي آخوندي.
(25) نهج البلاغه/478
| لينک ثابت
چکیده:
این پژوهش سیمای خانواده آرمانی در نگره امام رضا(ع)را به بحث وبررسی نشسته است یاد کرد زیست اجتماعی نهاد کوچک اجتماعی خانواده دیروز و امروز خانواده بحث های درآمدی نوشتار را صورت داده است، کارکردهای روانی خانواده که خود بر دو شاخه روانی جنسی و روانی عاطفی، تقسیم می شودو نیز کارکردهای اجتماعی، شامل فرزند زایی مفهوم تربیت، تربیت اجتماعی و مذهبی مطالب محوری و مرکزی تحقیق به شمار می روند.
کلید واژه ها:
حیات جمعی انسان/ نهاد خانواده/کارکردهای خانواده/ دیروز خانواده/امروز خانواده/خانواده در غرب/کارکردروانی/کارکرد جنسی خانواده/ تربیت خانوادگی/ شیوه های تربیت/ تربیت نمادین/ تربیت دستوری/ گسست خانواده/ تربیت.
1- زیست گروهی انسان
انسان جانداری اجتماعی و «گروهزی» است که از میان تمامی جانوران گروه زی، پیچیده ترین وکامل ترین شیوه زندگی اجتماعی را دارد. زندگی دسته جمعی انسان ازابتدای ترین صورت تا پیشرفته ترین آن، برایند یک سلسله نیازهای طبیعی یا ارادی است که انسان ها را به یکدیگرپیوند می دهد وبه صورت یک گروه به هم پیوسته در می آورد. این گروه به هم پیوسته را «جامعه» می نامند.
2- چهره دیروز وامروز خانواده
ساده ترین، کوچکترین و قدیمی ترین شکل جامعه انسانی که تاریخ روایت می کند، خانواده ای است که دست کم از زن، شوهر و فرزندان به وجود آمده و کشش ها و پیوست های چندی، اعضای آن را به هم پیوند می دا د ه است، دست آفرینش وطبیعت، میان زن و مرد، گرایش و کشش طبیعی نسبت به یکدیگر قرار داده که آن دو را به یکدیگر پیوند می داده است.این پیوست حتی در سنت های که ازدواج با محارم را جایز نمی دانسته اند، بل در ازدواج های برون نژادی، علی رغم نبودپیوندهای نسبی، اشتراک فامیلی وبیگانگی خونی ونژادی، به گونه همسان وجود داشته ودوهمسر را به سوی زندگی مشترک، فرا می خوانده است، تا هسته اصلی خانواده را تشکیل دهند.
زن و مرد به دنبال احساس و تمایل قلبی به ایجاد پیوند میان خود، با یکدیگر پیمان همسری وزندگی مشترک (با تمام گونههاواشکال مختلف ان)می بندند. این پیمان، در زندگی و حیات فردی و اجتماعی انسان از مکانت و اهمیت ویژهای برخوردار است، چه، نه تنهاموجودیت دو انسان را از جنبه های بسیاری به هم می پیوندد، که نخستین محیط ویستر زندگی پیدای وگسترش نسل انسانی با تشکیل خانواده فراهم می آید وپای بست سازواره ی جسم و جان نسل های پسینی در همین کانون و با تأ ثیر پذیری ازخصلت ها و رفتارهای زن وشوی، شکل می گیرد و سمت و سو، می یابد ؛ از همین رهگذرازدواج و پیوند زناشویی درنگره وسنت های دینی تمامی جوامع و ادیان و به باور همه ملت ها، امری مقدس شمرده می شده و در نظام های حقوقی وتربیتی مختلف، به خانواده و مسائل مربوط به آن توجه و اهتمام ویژه ای صورت می پذیرفته است. دیانت ونگره اسلامی بیش ازهر مکتب وسنت دینی ویاملی دیگر به کانون خامواده ارج نهاده واجتماع زن ومرد انسانی بر پای بست سنت وقانون سرشتی وشرعی ازدواج ر ا از منظر منزلت وقداست در هرم نهادهای زندگی اجتماعی انسان ها وازمنظر تأثیر گذاری بر سایر نهادهای حیات بشری در صدر جدول نهاد های اثر گذار جای داده است. چندان که در متون روای اسلامی گفته شده است:
«مابنی بناء فی الاسلام احب الی الله من التزویج » (1)
« هیچ بنای در اسلام بنا نشده است که درنزد خداوند، محبوب تر ازبنای ازدواج با شد.»
گفتمان دینی از دواج، وضرورت تشکیل خانواده برای جوان بالغ، رشید ومسلمان؛به ویژه دختران جوان، در گفتاری از امام هشتم، علی بن موسی الرضا(ع) بدین گونه تبین شده و بازتاب یافته است:
«جبرییل بر پیامبر خدانازل شدوگفت:«ای محمد(ص)پروردگارت سلام می ر ساند ومی گوید؛زنان بکر وجوان، همچون میوه ای بر شاخ درختند که هر گاه رسیده شوند، دوایی جز چیدن ندارند؛واگرنه تابش خورشیدو وزش بادها اورا فاسد می کند.دختران جوان نیزهرگاه ببینند آن چه را زنان می بینند(عادت ماهیانه زنان) دوای جزشوهردادن ندارند که اگر شوهر داده نشوند از فتنه درامان نخواهند بود.» (2)
پیامبر، پس ازشنیدن این پیام الهی بر منبر رفت وخطبه خواند وآن چه راخداوند به انان دستورداده بود، برای مردم بازگفت، مردم از آن حضرت پرسیدند:ای فرستاده خدا، دختران خودرا به نکاح چه کسانی درآوریم؟حضرت فرمود:به کسانی که هم کفو ایشان هستند.پرسیدند کفو آنان کیانند؟ پیامبر پاسخ داد: مؤمنان کفو یکدیگراند. سپس ضباعة، دخترزبیر بن عبدالمطلب را به ازدواج مقداد بن اسود درآورد آنگاه از منبر پایین امد.
در این کلام آسمانی روی سخن با دختران رشید و رسیده به سن از دواج است شاید بدان سبب که دختران جوان، آسیب بیشتری از ترک ازدواج ودور ماندن از حلقه وصل وهمسر گزینی را پذیرا خواهند بود، چه؛ گذشته از هرحکمت وراز نهفته ی دیگر، دختران بالغ، رشید و رسیده به سن از دواج، به اوج لطافت، طراوت، و زیبایی ممکن جسمی -وبساروحی وروانی-خویش می رسند، وخواستگاران ودلداگان بسیار می یابند که فرآیند آن گسترش قلمرو انتخاب گری وهمسر گزینی دختران جوان وبرگزیدن بهترین وشایسته ترین آنان برای همسری است. وازسوی دیگر به تناسب عبور از سن بلوغ، این نشاط وشادابی، روبه افول وکاستی می نهد وزمینه وبستر دست یازی به انتخاب بهترین هارا از کف می رباید ودراین فرآیند، چه بسا کشش نیرومند غرایز جنسی وشهوانی، داغ ولکه ننگ آلودگی، فحشإونا پاکی را حتی بر دامن بانوان عفیف ومؤمن بنهد و خانواده ها وجوامع بشری را در سراشیب فساد وگرداب زوال اخلاقی، فروغلطاند. بدان سان که هم اکنون افزایش سن ازدواج در برخی کشورها واحیانا روی گردانی ازسنت وقانون ازدواج وتشکیل خانواده در پاره ای از کشورهای غربی واروپای، این بلا وافت را ببار آورده وسلامت اخلاقی وارزش ها وهنجارهای اجتماعی و خانوادگی را باخطر جدی ونهاد خانواده راباسقوط وفروپاشی روبرو کرده است.
بشر به اصطلاح جهان مدرن- که ازبارز ترین شاخصه های ان پشت کردن به گذشته، سنت ها وارزش های پیشینی است - شاهد دگر شدن پر شتاب تمامی سطوح ولایه های زندگی ازجمله نهاد خانواده است؛ ارزش ها و هنجار های خانواده سنتی به سرعت درحال شکستن وفروپاشی است وفرایند های تلخ ونا گوار این گسست وفروپاشی، دغدغه جدی همه متفکران واندیشه ورزانی است که نسبت به سرنوشت انسان ها وجوامع انسانی می اندیشند.
3-عوامل گسست خانواده
مهمترین اسباب وعواملی که در سست شدن بنباد خانواده ها ی امروزین تأثیر منفی وویران گر بر جای نهاده وپیوندهای خانوادگی را دچار گسست کرده و می رود تا بنای رفیع وارزشمند خانو اده ازبنیان وپی، ویران کند، فراموشی، یا دست کم، فرو کاستن کار ویژه ها وارزشهایی است که نهاد خانواده برپای بست آن ها استوار ومستحکم بوده است.ازاین روی به هرپیمانه که راهبر دهای واقع نگرارایه گردد ومتفکران ونخبگان فکری از عهده تشخیص درست آسیب های کانون خانواده برآید و بتواند ارزش های ازدست رفته را به خانواده بازپس بدهد، می توان به رویکرد خانواده ها به سمت و سوی ثبات ومانای امید وار بود وتشکیل خانواده آرمانی رابه انتظار نشست.
4-کار ویژه های نهاد خانواده
جامعه شناس نام اشنای معاصر«تی.بی.باتو مور» کارویژه های خانواده را ازیک منظر به چهار دسته ی:«کار کرد جنسی، اقتصادی، تولید مثل وآموزش وتربیت.» تقسیم کرده وازمنظردیگر، مجموع ان ها رابه دونوع؛روانی واجتماعی بخش پذیر دانسته است (3). برخی دیگراز دانشیان جامعه شناختی، کار ویژه های خانواده را به شیوه دیگر در جهار گروه عمده اجتماعی تشخیص داده اند:«تولید مثل، نگهداری (کودکان نابالغ)کاریابی، جامعه پذیر کردن.» (4)
[ویل دورانت» درکتاب« لذات فلسفه» می نویسد:
«کار خاص زن، خدمت به بقاء نوع است و کار خاص مرد، خدمت به زن و کودک، ممکن است کارهای دیگری هم داشته باشد ولی همه ازروی حکمت وتربیت تابع این دو کار اساسی است.» (5)
آموزهای دینی وازجمله، آیات قرآنی-با ادبیات وزبان خاص خود- بر نقش کار کردی خانواده به ویژه والدین- به عنوان دوعنصر اصلی شکل دهنده صیانت گر ومانای بخش نهاد خانواده - اهتمام افزون ورزیده و کار ویژه های پدر و مادر را در حراست از کیان خانواده ها بس مهم وتعیین کننده قلمداد کرده است.
امام علی بن موسی الرضا(ع)در جواب پرسش های که یکی از اصحاب وی به نام محمد بن سنان در فلسفه و حکمت شماری از احکام شرعی وآموزه های اسلامی واز جمله حرمت زنا داشته، فرموده است:
«وحرم الله الزنالمافیه من الفسادمن قتل النفس وذهاب الانساب وترک التربیة للاطفال وفساد المواریث وما اشبه ذالک من وجوه الفساد» (6)
« خداوندزنا (روابط خارج از قانون خانواده)را ازآن سبب حرام قراردادکه مایه فساد و انسانکشی می گردد و پیوندهای نسبی (که اساس زندگی بشری برآن ها بنا شده) ازمیان میبرد، و باعث پیدایش کودکان محروم از تربیت میشود و نظام ارث (انتقال قانون انتقال اموال از نسل پیشین به نسلهای پسینی) را برهم میزند و فسادهای دیگری که در پی دارد.»
دراین روایت و نص رضوی، کارویژههای خانواده چهار چیز معرفی شدهاست؛ حفظ نظم و امنیت اجتماعی، تداوم پیوندهای نسبی (فرزند زایی مشروع) سامانیابی نظام اقتصادی و آراستگی جامعه به هنجارها و ارزشهای اخلاقی و جلوگیری ازفساد و هنجارشکنی. تبیین این کارکردهای چهارگانه از سوی امام، بر پایبست این واقعیت عینی صورت پذیرفته است که انسانها، بر مبنای نیازهای غریزی و کششهای طبیعی ناگزیر از برقراری روابط جنسی با جنس مخالف خود هستند، شکل و هندسه این رابطه، بیش از دو فرض و صورت را برنمیتابد رابطهای خارج از چارچوب ازدواج و تشکیل خانواده(زنا) و رابطه مشروع و قانونمند از رهگذر ازدواج و بنای خانواده، امام، برای رابطه شکل نخست، پی آیندهای شوم اجتماعی، اخلاقی و تربیتی سراغ میدهد و این آشکارا بدان معنا است که از یک سو روابط مشروع و تشکیل خانواده کارکرد های سازنده و مثبت در حوزههای پیش گفته دارد و از دیگرسو، میرساند که علل و اسباب فروپاشی کانون قدسی خانواده و چالش ها و معضلات جامعه بشری در ساحت روابط جنسی را باید در انحراف و تغییر مسیر روابط جنسی از مجرای کارکرد سازنده و هنجارهای درست خانوادگی جستجوکرد. بدین ترتیب بخشی از مهمترین کارکردها و شاخصههای خانواده مطلوب و آرمانی اسلامی را، با الهام از متون دینی، آیات قرانی، به ویژه نص پیش گفته رضوی چنین میتوان برشمرد:
1/4- کار ویژه های روانی خانواده
زن و مرد، برپایبست سرشت و خلقت، خواهان و دلداهی یکدیگرند، زن بدون پیوستن به مرد و مرد بدون وصال زن، خودرا تنها، ناقص و سرخورده احساس میکند، چنان که گوِیی نیمی از خویشتن را ندارد. همین علاقه و دلدادگی است که در ادبیات و فرهنگ انسانی، شاهکارهای ادبی آفریده و احیانا جنگها و ویرانی های نیز به بار آورده است. این علاقه و دلدادگی، دارای دو منشأ و چهره است.
1/1/4-کار ویژه جنسی ـ روانی
نوعی علاقه و تمایلی که منشأ آن نیاز جنسی و کشش غریزی است، زنان و مردان را به سوی جنس مخالف میراند؛ دستگاه افرینش این جذبه و تمایل را در دو جنس مخالف قرار دادهاست تا به وسیله ان، نسل ادمی امتداد یابدو تلخیهای زناشویی، بارداری، زادن، تربیت و پرورش اولاد و تأمین معیشت فرزندان و خانواده بر والدین سخت و گران نیاید، کار کرد خانواده در براوردن نیازجنسی یک دیگر را قرآن کریم چنین بیان می کند:
«نساءکم حرث لکم فأتوحرثکم انی شئتم...»(بقره/223)
«زنان شما محل بذر افشانی شما هستند؛پس هرزمان که بخواهید، می توانید با ان ها آمیزش کنید.»
لحن ترغیب گرانه ایه شریفه برتأمین نیاز جنسی و کامروایی از رهگذر آمیزش با همسران، اهتمام کلام وحیانی الهی، بر کارکرد اثباتی اشباع جنسی زن وشوی به وسیله یک دیگر در استحکام خانواده وبه بیان دیگر اهمیت وجایگاه تعیین کننده عمل جنسی در خانواده را می رساند. متون روایی، آشکارتر، برآورده شدن نیاز جنسی زن وشوی ازسوی یک دیگر راعامل مانایی واستحکام بنیان خانواده برشمرده است. سنت اسلامی باشیوه های بیانی مختلف تأکید افزون دارد که زن وشوهر باید نیاز وخواسته های غریزی وجنسی یک دیگر را براورده سازد؛
در روایت نبوی به نقل امام صادق (ع) آمده است:
« عن ابی عبدالله(ع) قال: قال رسول الله (ص): خیر نسائکم العفیفة الغلمة» (7)
«بهترین زنان شما آن است که پاکدامن وپرشهوت باشد.»
در روایت دیگر از ان حضرت نقل شده است:
«برخی از اصحاب امام (ع)ازاو پرسیدند:«لذیذترین چیز ها کدامند ؟(وانگهی خود هر کدام چیزی را معرفی کردند.) امام، فرمود:لذیذ ترین چیز ها آمیزش بازنان است.» (8)
اگر کارکرد جنسی وتولید مثل خانواده به خطر بیفتد، چه کاستی از جانب مرد باشد یا زن، ثبات و استحکام خانواده متزلزل می شود. بر پای بست چنین احساس خطر و امکان افتادن در ورطه فروپاشی و طلاق است که اسلام برای زنی که نیارهای جنسی شوهر خود را ازسر عمد وغرور، برآورده نسازد نام «ناشزه» می نهد و او را سزاوار کیفر و مجازات میشناسد:
« واللاتی تخافون نشوزهن فعظوهن واهجروهن فی المضاجع واضربوهن فان اطعنکم فلا تبغوا علیهن سبیلا ان الله کان علیاکبیرا (نساء/34)
«ان دسته اززنان را که ازسر کشی ومخالفت شان بیم دارید، پند واندرز دهید؛و(اگر مؤثر واقع نشد، )در بستر از آن ها دوری نماییدو (اگر هیچ راهی جز شدت عمل، برای وادار کردن ان هابه انجام وظایف شان نبود، ) آن ها را تنبیه کنید و اگر از شما پیروی کردند، راهی برای تعدی بر ان ها نجویید(بدانید خداوند بلند مرتبه وبزرگ است.»
چنان که اگر زن از ناحیه شوهر خویش احساس نشوز وخود داری از امیزش جنسی وعمل زناشوی کند، قرآن، برای جلوگیری از فروپاشی خانواده راهکار صلح را پیشنهاد می کند که مفهوم وسیع و دامن گستری است برای هر نوع تلاش آشتی جویانه وازجمله واداشتن مرد برای برآوردن نیاز های غریزی همسرش:
«و ان امرئة خافت من بعلها نشوزا اواعراضا فلا جناح علیهما ان یصلحا بینهماصلحاوالصلح خیر... »(نساء/128)
«واگرزنی ازطغیان وسرکشی یا اعراض شوهرش، بیم داشته باشد، مانعی نداردباهم صلح کنند وصلح بهتراست.»
نشوز، از ماده نشز (= فلس) آن گونه که زبان شناسان می گویند، در لغت به معنای مکان مرتفع است.
در اصطلاح فقیهان، نشوز، به معنای عصیان کردن زن بر مرد و مرد بر زن است. در قاموس قرآن بادر نظر داشت همین معنای اصطلاحی آمده است: « نشوز برتری و عصیان کردن مرد بر زن و زن بر مرد است.» (9)
فقیهان و قرآن پژوهان، بارزترین مصداق های نشوزو برتری جویی را امتناع و خودداری زن و یا شوهر از کامروایی دیگری برشمرده اند.
در معاشرت خانوادگی این تنها موردی است که قرآن کریم، راهبر د های مختلف ارایه داده وازجمله زدن همسر را رواشمرده است، اصل رواشماری زدن(به هر معنای که باشد) نشان گر اهمیت حالت نشوزازرهگذر متزلزل ساختن کیان خانواده است.
درعلت یابی این نکته که چرا خداوند در مورد نشوز و امتناع زن از تمکین در برابر شوهر خویش، کیفر و مجازات تعیین کرده اما در مورد نشوز مرد، پیشنهاد مصالحه و کوشش برای صلح وآشتی میان زن و مرد داده است؛ شاید بتوان به خصوصیات روحی و روانی هریک از زن و مرد اشاره کرد؛ چه این که بر اساس یافته های روان شناسان، نیاز جنسی مردان تهاجمی است به گونه ای که او خود را یکسرنیاز، طلب، عشق وتمنا می شناسد. همین سرعت جوشش وغلیان شهوت در مرد است که برای مردان پرواپیشه و خدا ترس، عامل گریز و پرهیزاز اماکن حضور زنان زیبا روی و به دیگر سخن؛ عفت مردانه و در مردان فاقد حیا و عفت؛ مایه سقوط در ورطه هولناک دامن الودگی و فحشاء می شود حال آن که زنان، تحمل و صبر بیشتری در خودنگهداری در برابر فشارهای جنسی را دارند.
اسحاق بن عمار ازامام صادق(ع) روایت کرده است:
«خدای عزوجل برای زنان ده برابر مردان صبر وتحمل دربرابر غرایز جنسی، قرار داده است.امااگربه هیجان بیایند؛ ده برابر یک مرد اند (10).
بدین ترتیب چون امکان فروپاشی کانون خانواده در صورت ناکامی جنسی مرد از سوی همسرش بیشتر می رود، اسلام از یک سوی برای جلوگیری از چنین فرایند شوم، نسبت به نشوز زنان، سختگیری بیشتری نشان داده و از دیگر سوی، به زنان سفارش کرده است که شوهران خویش را اشباع جنسی کنند و کامروایی شوی شان را به عنوان اولویت وظایف و بایستگی های همسری خویش قرار دهند.در روایت نبوی آمده است:
« برهیچ زنی روا نیست بخوابد مگر آن که خود را به شوهر عرضه کند، لباس خود را از تن بیرون کندوبا اودرزیر یک لحاف داخل شود وبدن خودرا به بدن او بچسپاند، اگر چنین کند خودرا به شوهر عرضه کرده است..» (11)
با این حال، اسلام، نیازهای جنسی زن را نیز نادیده نینگاشته و حق هم خوابگی وآمیزش جنسی، در فواصل زمانی معینی را از جمله حقوق زنان بر مردان شمرده است.که هرگاه مردان از انجام ان سرپیچی کنند بسان ضاییع کردن سایر حقوق زن، مورد نکوهش وسرزنش قرار می گیرند. امام علی (ع)روایت می کند:
«گروهی از اصحاب پیامبر (ص)زنان را بر خود حرا م قرار داده بود، روزها روزه می گرفتند وشب هارا به نما ز می ایستادند.ام سلمة این قضیه را به رسول خدا(ص) رسانید؛ ان حضرت به سوی اصحاب رفت و به آنان چنین فرمود:«آیا شما اززنان اعراض می کنید، در حالی که من با انان معاشرت می کنم، در روز غذا میخورم و در شب می خوابم؟ هر کس از شیوه من پیروی نکند از ان من نیست.در این هنگام، خداوند فرو فرستاد: ولا تحرمواطیبات ما احل الله لکم ولا تعتدواانه لا یحب المعتدین وکلواممارزقکم الله حلا لاطیباواتقوا الله الذی انتم به مؤمنون...»(مائدة/87و88) (12)
تحقیقات جامعهشناختی نیز ناکامیهای جنسی زنان ومردان را از همسران خویش درشمار عوامل طلاق، جای دادهاند. دکتر «فرانک.س.کایر یود» میگوید:
«براساس آماردقیق جدید، ثابت شده که اکثرطلاق ها درزمان حاضربراثر عدم ارضای جنسی زن وشوهراست.» (13)
کار کرد روانی وروحی به معنای پیش گفته را ازمنظر دیگر نیز می توان دراستحکام وثبات ویا گسست وناکامی خانواده تأثیر گذاردانست؛ بدین بیان که ازدواج رابطه و راهکار قانونمند، شرعی وعقلانی برای رفع نیاز دوهمسر ازسوی دیگری و مانع وبازدارنده آلودگی، فحشاوهرزگی زنان ومردان است، اگر این نیاز دردرون خانه وازجانب همسر، بر اورده نشود، راه برای ارتباط های نامشروع باز می شودواین خود به طور قطع ویقین، بنیاد خانواده را فرو می ریزد. یکی ازپژوهشگران مسایل خانواده می گوید:
«بی اعتنای به توافق وتطبیق جنسی، سبب بروز بسیاری ازاختلافات واختلالات زناشویی؛ مخصوصا بیماریهای روحی در زن از قبیل بیخوابی، بی اشتهایی، لاغری، حملات صرعی، بیحوصلگی، بد اخلاقی، انحراف، فساد اخلاق و بالاخره منجر به طلاق خواهدشد.» (14)
فهم معنا ومفهوم روایات بسیاری که ازدواج را وسیله حفظ نیم ویا دوسوم دین وبازیابی نیمی ازسعادت وعبادت دانسته ازهمین منظر میسر است (15).
1/1/1/4ـ راهبرد رضوی درکارویژه جنسی خانواده
براساس آن چه تاکنون در نقش اثباتی ونگهدارنده تأمین غریزه جنسی همسران از سوی هم دیگر آوردیم، رهیافت به راهکرد واقع بینانه وفهم معنا ی آر مان گرایانه سخنی ازامام هشتم(ع)میسر می گردد.
مردی به محضر امام هشتم(ع) مشرف شد واز آن حضرت پرسید:
«مردی زن جوانی داردودر اثر مصیبتی که براو وارد شده چند ماه بل، یکسال است که با او نزدیکی نکرده است، آیا دراین کار گناهی کرده است؟ فرمود:آری، بعد ازچهار ماه گناه کاراست.» (16)
دراین روایت، شخصی که از امام(ع)ترک همخوابگی باهمسر جوان را میپرسد، شرایط روحی و روانی شوهر او را- که گویی میتواند ازنظر عرف، توجیه کننده اعراض شوهر وکنارهگیری وی ازهمسرش باشد، نیز یاد می کند، با این حال امام، از آن روکه این رفتار را مایه گسست بنیان مقدس خانواده می شناسد، پاسخ منفی می دهد و شدید ترین ادبیات دینی را که ارتکاب گناه است، به کار میبرد تامردمان را از انجام دوباره و اسمترار این عمل بازدارد.
حکمت ترغیب اموزه های دینی وازجمله نصوص رضوی، به زینت کردن و خودآرایی همسران برای یکدیگررانیز باید درهمین نکته وکار ویژه جنسی خانواده و همسران سراغ گرفت:
امام هشم ازپدران بزرگوار خویش روایت می کندکه«زنان بنی اسرائیل ازعفت وتقوا دست کشیدند و هیچ علتی نداشت جز این که شوهران ایشان خودرابرای همسران شان نمی آراستند. زن ازمرد خود، همان را میخواهد که مرد از زن خویش تمنا دارد.» (17)
2/1/4- کار کرد روانی عاطفی
منشأ وخاستگاه دیگر پیوند ودلدادگی دوهمسررا باید درامر فراتر ازکشش جنسی سراغ گرفت، گواین که برخی ازروان کاوانی، چون« فروید» کوشیده اند، تمامی میل ها وکشش های زنان ومردان به جنس مخالف رادرغرایز جنسی محدود ومحصور کنند اما دربرابر این تصور وانگاره، پاره ای دیگر از روان شناسان ونیز متون اسمانی ووحیانی قران، مرتبه ولایه ی ازمحبت ودلدادگی میان همسران را باور دارند که در دانش روان شناختی، گاه « عشق» وگاه «نوعی احساس» نامیده شده و درکاربرد قرآنی، به «مودت »و«رحمت» تعبیر شده است.
دکتر«.ژ.آ.هدفیلد» ازروان کاوان نام آشنای معاصردرکتاب«روان شناسی واخلاق»تفسیر فروید ازواژه عشق را چنین بیان می کند: «فروید عقیده داردکه معنا ومفهوم کامل عشق، در غریزه جنسی خلاصه شده است ودرحقیقت کلمه عشق را اربین می بردو به جای ان غریزه تناسلی می گذارد، وندرتا فرقی بین غریزه مرد وزن می گذاردبلکه فقط می گوید:مرد ازراه غریزی تحریک می شودوزن ازراه عشق.» (18)
سپس نظرخود دراین باره را می اورد:
«نظر من این است که عشق یک غریزه ساده مثل غریزه تناسلی یا خشم، غضب ویا ترس نمی تواند باشد، بلکه احساسی ودر حقیقت مجموعه هیجاناتی است که نسبت به یک چیز یا شخص در وجود آدمی به وجود می اید؛مثلا وطن پرستی همانطور که ازاسمش پیداست احساسی است که درآن تمام هیجانات مان در اطراف کشور مان دور می زند.بدین طریق، عشق، عبارت ازاحساسی است که دران عده زیادی از هیجانات، مثل فداکاری-احترام - تناسلی-تهوردردفاع ازمعشوق-نرمی وملاطفت بخصوص درعشق مادر به فرزندش-پذیرش خواهشهاوتحسین معشوق همگی همکاری نزدیک دارند.» (19)
شهیدمرتضی مطهری(ره)نیز می گوید:
«عجیب است که بعضی ازافراد نمی توانند میان شهوت ورأفت فرق بگذارند، خیال کرده اند آن چیزی که زوجین را به یکدیگر پیوند میدهد. منحصرا طمع وشهوت است، حس استخدام وبهره برداری است، همان چیزی است که انسان را بامأکولات ومشروبات وملبوسات ومرکوبات پیوند می دهد انها نمی دانندکه درخلقت وطبیعت علاوه بر خود خواهی ومنفعت طلبی علایق دیگری هم هست، آن علایق ناشی ازخود خواهی نیست، ازعلاقه مستقیم به غیر ناشی میشود...این افراد گمان کرده اند که مرد به زن همیشه به آن چشم نگاه کرده ومی کند که احیانا یک جوان عزب به یک زن هرجای نگاه می کند، یعنی فقط شهوت است که آن دورا به یکدیگر پیوند میدهددرصورتی که پیوندی بالاتر ازشهوت است که پایه وحدت زوجین را تشکیل می دهد.» (20)
درقرآن کریم چنان که پیشتر گفتیم، بر محبت وپیوندزنان ومردان به یک دیگر، نام رحمت ومودت نهاده شده ودرشمارآیات ونشانه های الهی، جای گرفته است:
«ومن آیا ته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنواالیها وجعل بینکم مودهورحمة ان فی ذالک لایات لقوم یتفکرون»(روم/21)
«وازنشانه های او این که همسرانی ازجنس خودتان برای شما آفرید تا در کنار آنان آرامش یابیدودرمیانتان مودت ورحمت قرار داد، دراین نشانه های است برای انان که گوش شنوادارند.»
واژه مودة درزبان عرب به معنای دوست داشتن و رحمت، به معنای رقت قلب ومهربانی است؛ابن منظور درلسان العرب می گوید: « رحمت به معناي رقت و مهرباني كردن است و به همين معناست، مرحمت.» (21)
کاربرد قرانی رحمت را نیز به همین معنا دانستهاند؛ راغب، در«المفردات فی غریب القران» می گوید:«رحمت، مهربانی و رقتی است که تقاضای احسان را دارد به فردی که مورد رحمت قرار گرفته است، ازاین سبب گاه تنها در مهربانی[ملزوم] وگاه تنهادر احسان[لازم]به کارميرود. مانند: «خدا فلا ني را رحمت كند. » (22)
جارالله زمخشري( 467-528ه)، نیز بر ان است كه اصل معنا و مفهوم رحمت، عاطفه و مهرباني است (23).
علامه سيد محمد حسين طبا طبايي(ره) توضيح بيشتري در مفهوم رحمت داده و گفته است:
«رحمت، تأثر و انفعال مخصوصي است كه در وقت ديدن محتاج، عارض قلب ميشود و شخص را به رفع نياز وكاستي هاي محتاج و نيازمند وادار ميكند، اين معنا به حسب تحليل، به عطا و فيض بر ميگردد و به همين معنا خداوند سبحان، به صفت رحمت، توصيف ميشود يعني، رحمت در خداوند به معناي عطا و احسان است نه تأثر و انفعال قلب؛ زيرا در ذات باري، انفعال نيست.» (24)
در تعریف علامه طباطباي ازرحمت(که گمان می رود دقیق تر از سایر تعریف ها باشد به دلایلی که در جای خود گفتهایم) دو نكته شايان توجه است.
يك: ايشان منشأ رحمت (=احتياج و نياز شخص مرحوم) را بخشی از تعريف و مفهوم رحمت دانسته و در نتيجه مهرباني و رقّت قلب ويژهاي را كه به منظور رفع نياز نيازمند، بر شخص عطا كننده عارض ميگردد، رحمت ناميده است..
دو: درآیه ی شریفه موردگفت وگو، چون مودت ورحمت میان زن وشوی دوطرفی دانسته شده واین بدین معنا است که هر یک اززن ومرد، در نای جان وژرفای وجود خویش نیاز به مهر بانی وشفقت ورزی ازجانب دیگری را نهفته دارد و این نیا ز، تنها باآمیزش ان دو وتشکیل خانواده لبریز از عشق ومحبت، برآورده می شود، پس در تشکیل خانواده، تنها رفع نیازجنسی، ، مطلوب ومورد نظر نیست، بل افزون بر رفع نیاز، نوعی نیاز به احسان وعطوفت ازهردو جانب زوجین نسبت به دیگری وجوددارد که منت گذاری وتلخ کامی را، از همکاری، تعامل ورفع نیازدو طرف ازسوی دیگری، پیرایش میکند وهردو جانب ازاین نیاز برآ وری، احساس شاد مانی وخوشی می کند بی ان که هرگونه تلاش وتحمل رنج دراین راه بتواند اورا دچار ملال وخستگی کند.
کلام وحیانی الهی، در سوره مبارکه نساء، شماری ازبایدهای روابط خانوادگی را یاد کرده وازاین میان، پیوند زناشوی بین زن ومرد را« میثاق غلیظ» نامیده است:
«وکیف تأخذونه وقد افضی بعضکم الی بعض واخذن منکم میثقاغلیظا»(نساء/21)«وچگونه آن (مهر )راباز پس می گیرید، در حالی که شما با یک دیگرتماس وآمیزش کامل داشته اید؟و(از این گذشته)ان ها(هنگام ازدواج)از شما پیمان محکمی گرفته اند.»
علامه« محمد جواد مغنیه» درتفسیر ایات نوزدهم تا بیست ویکم سوره مبارکه نسأ که درباره شیوه معاشرت ورفتار خانوادگی است، باب بحثی را با عنوان:«ازدواج، مبادله روح باروح»می گشاید و می گوید:
«ازدواج مبادلة روح باروح وعقد ازدواج، پیمان رحمت ومودت است نه پیمان مالک شدن جسم دربدل مال، ازهمین رهگذر فقیهان گفته اند که عقد ازدواج به عبادات نزدیک تر است تا داد وستد های مالی وبر همین مبنااست که عقد ازدواج را بانام خدا وبر پای بست کتاب خدا وسنت رسول خدا(ص) جاری می کنند.» (25)
علامه« شیخ محمود شلتوت» نیز در تفسیر ایه بیست ویکم همین سوره مبارکه می آورد:
«اگر بدانیم که واژه« میثاق» در قرآن کریم جز درتعبیر ازآن چه که میان خدا وانسان است ازتوحید گرای ونیزدر مناسبات بین الدولی که مربوط به امور مهم، خطیر و سر نوشت ملت ها ست، به کار نر فته است، به مکانت وجایگاه رفیع پیمان ازدواج، درنگره قرآن، نایل می آییم، چه قرآن، پیمان زنا شوی را میثاق، نامیده است.افزون بر این، اگر توجه کنیم که قران این میثاق را با وصف «غلیظ»(در همین ایةشریفة) ستوده است ان گاه به جایگاه فرازمند وواقعی این پیمان در میان تمامی پیمان های که قرآن ازان ها با عنوان میثاق، یاد کرده وهیچ یک را با این صفت توصیف نکرده است، واقف خواهیم شد.» (26)
بدین سان، کانون خانواده ازآن روی که بزم محبت ومودت است، اکسیر آرام بخشی، اضطراب پیرایی و«سکن» بودن برای هردو همسر را درخود دارد. رهیافت به این واقعیت کار کردی خانواده، آشکارا اعتراف به این واقعیت نیز هست که هرگاه خانواده ازمحبت ومودت، تهی گردد، شالوده ان سست ولغزنده می شود وهران احتمال فروپاشی وگسست ان می رود.واین یکی ازاسباب وعواملی است که خانواده امروز غربی را درسراشیب سقوط ونابودی قرار داده است؛چه کار کرد خانواده درغرب، با الهام از پندار های امثال فروید، وعرف کامرواییهای خیابانی وکاباره ای، منحصر به اشباع غریزه جنسی وتهی ازمهر، شفقت وعاطفه ژرف وپایدارگردیده وروابط زن وشوهر ومنزلت ان دو، به ویژه زنان، تاسر حدمزبله دان، تنزل یافته است.
شرط قرار دادن رضایت وخواست زن وشوهر درهنگام ازدواج، درآموزه های عرفی وشرعی اسلامی ؛گذشته از مصلحت سنجی های دیگر، گوءی به این موضوع نظر داشته است، که ازدواج بدون رضایت ودلداگی دو طرف به همسر خویش، بنایی را می ماند که در مسیر طوفان تند وبنیاد بر انداز پی ریزی شده باشد؛ بانیان چنان بنیادی روزی بر خرابه های ان، خواهند نگریست ودل های عاری ازرضایت آغازین، مزرع رویش محبت ومودتی که مانای خانواده را تضمین می کند، نخواهد شد.پس باید که آغازین سنگ بنا های این بنیاد، بر شالوده محبت ودوستی ها- ونه صدالبته شور غرایز عشق نما وزود گذر شهوانی-گذاشته شود چنان که در فراز وفرود زندگی زناشویی نیز این اکسیر بقا وپای داری، بایدنه تنها مصون ومحفوظ بماند که، بر اثراخلاق کریمانه وآشنای دو همسر نسبت به یکدیگر وتولد فرزندان، این محبت ودوستی ریشه دار وراسخ تر گردد، تابنای قدسی خانواده استحکام بیشتر بیابد. تأکید افزون وراه کردهای متون دینی در تعامل ومعاشرت کریمانه وصمیمی زن وشوهر با یک دیگر را می توان، ناظر بر این موضوع اساسی قلمداد کرد. سنت اسلامی، کمترین رفتار وسخنی را که از ان بوی بی مهری استشمام شود از زن بر شوهر وازشوهر بر زن بایسته نمی داند وان را نکوهش می کند؛جمیل بن دراج از امام صادق(ع)روایت می کند که فرمود:
«أیما أمرأةقالت لزوجها:ما رأیت من وجهک خیرافقد حبط عملها» (27)
«هرزنی که به شویش بگوید: من ازتو خیری ندیدم، اعمال نیک او باطل می شود.»
امام علی (ع)در جمله وصیت های خود به فرزندش ابو حنیفه فرمود:
«فدارها علی کل حال واحسن الصحبة لها لیصفوا عیشک.» (28)
«با همسر خود در هر شرایطی مدارا وخوش رفتاری کن، تا زندگی بر ایت گوارا گردد.»
1/2/1/4-عطوفت و مهرورزی در خانواده آرمانی رضوی(ع)
امام رضا(ع)خانواده آرمانی اسلام را خانواده ای می داند که شالوده آن بر اساس دوستی ومحبت بنا شده وپیوند های آن ریشه در نهاد جان زن وشوهر داشته باشد:
1-«عن الرضا(ع) عن الرسول(ص) قال:«اقربکم منی مجلسا یوم القیامة احسنکم خلقا وخیرکم لاهله.» (29)
«امام رضا(ع)ازپیامبر(ص) روایت کرد که آن حضرت فرمود:«نزدیک ترین جایگاه به من درقیامت ازآن کسی است که خلق نیکوداشته باشد وبرترین وخوش اخلاق ترین شما برای خانواده خویش باشد.»
2-«عن الرضا(ع)قال رسول الله(ص):«احسن الناس ایمانااحسنهم خلقا والطفهم باهله وان الطفکم باهلی» (30)
«امام رض(ع)به نقل ازپیامبر(ص) فرمود:«برترین ایمان را ازمیان شما کسی دارد که نیکوترین خلق را داشته باشد ومهربان ترین شما نسبت به خانواده خویش باشد ومن مهربان ترین شمابا خانواده خود هستم» (31)
نکته شایان تأمل در این دو روایت این است که امام، دیدگاه ونظر خود در ضرورت ولزوم مودة ودوستی در خانواده مطلوب ودل خواه اسلامی را به نقل ازپیامبر (ص) آورد ه است، با این که می توانست بدون استناد به پیامبر، اصل سخن را باز گوید که در این صورت نیزبرای پیروان اوحجت شرعی والزام آور اخلاقی می بود؛ شاید بدان سبب که امام ازیک سوی، می خواسته است، اهمیت دوستی ومحبت درمانای سلامت وحفظ کانون خانواده را هرچه بیشتر بنمایاند وازدیگر سوی، میزان پذیرش وگستره مقبولیت این راهکردرا در میان خانواده های مسلمان، وسعت وقلمرو افزون تر ببخشد.
3- درروایت دیگر به نقل ازامام علی (ع)آمده است:
«شخصی آن حضرت را به مهمانی دعوت کرد.امام فرمود:به سه شرط دعوت اورا می پذیرد؛ چیزی(غذا) ازبیرون منزل تهیه نکند، هرچه درخانه داردازاودر یغ نداردو خانواده خود رابه رنج ومشقت نیفکند.مرد، پذیرفت وامام نیز دعوت اورا اجابت کرد، »
فراز اخر روایت، نشان گران است که خانواده دینی وآرمانی اسلامی بااجحاف وتحمیل رنج وسختی سازگاری ندارد، هرچند درپوشش کارخیر ومهمان پذیری.چه اجحاف وستم ریشه مودة ودوستی درکانون خانواده را می خشکاندوآثاروکارکردهای مثبت آن رانابودمی کند.
2/1/4--کار کرد های اجتماعی
1/2/1/4-فرزند زایی
فرزندزایی و تداوم نسل انسانی از مجرای ازدواج، تشکیل خانواده وبه هم پیوستن یک زن ومرد، نخستین عمل وکار کرد اجتماعی خانواده وازجمله مهمترین اهداف وحکمت های زوج آفرینی ادمیان از سوی پرورورد گار حکیم ودانا و همچنین ازنعمت های در خور سپاس الهی به شمار می رود:
«والله جعل لکم من انفسکم ازواجاوجعل لکم من ازواجکم بنین وحفدة ورزقکم من الطیبات...»(نحل/72)
«خداوند ازجنس خودتان همسرانی قراردادواذ همسران تان برای شما فرزندان ونوه های به وجود اوردواز پاکیزه ها به شما روزی داد...»
«فاطر السموات والارض جعل لکم من انفسکم ازواجا ومن الانعام ازواجایذ رؤکم فیه لیس کمثله شیء وهوالسمیع البصیر»(شوری/11)
«او آفریننده آسمان ها وزمین است وازجنس شماهمسرانی برای شما قرارداد وجفت های ازچهار پایان آفرید وشمارا به این وسیله[=به وسیله همسران]زیاد می کند، هیچ چیز همانند اونیست واوشنوا وبینا است.»
نعمت انگاری آفرینش انسان ها به دوصورت مردان وزنانی دارا ی استعدادوضرفیت فرزند اوری ونیز، لحن امتنانی واستدلال خداوند بر تکثیر نسل ادمیان ازرهگذر اختلاف انسان ها درجنس( مرد وزن بودن) برای اثبات توحید خالقیت وربوبیت، همزمان گویای این واقعیت نیز هست که هر گاه کار کرد فرزند زای از خانواده ستانده شود ویا خانواده ای درآغاز، فاقد توانای این کارکرد باشد، خانواده مطابق با الگوی طبیعت وآفرینش نیست ودرذات خود کاستی ونقصان را به همراه دارد؛چندان که سایر کار کرکردهای چون آرامش بخشی، رفع نیاز عاطفی وحتی جنسی را نیز نمی توان به صورت بایسته وکامل از ان سراغ گرفت.آمار های که ازدادگاه های خانواده به دست می آید وبررسی علل وعوامل طلاق ازسوی پژوهشگران آسیب های اجتماعی نیز ان را تأیید می کند، حکایت ازان دارد که ناتوانی در زاد وولد وعقیم بودن یکی ازدو همسر به میزان زیادی بر جدای، طلاق وفروپاشی خانواده ها تأ ثیر گذار است.بر پای بست این نگاه آسیب شناسانه دینی به ازدواج وزنا شویی، می توان به بخشی از اسرار احکام و اموزه های شرعی فقهی اسلامی، در حوزه مسایل جنسی و خانوادگی رهیافت؛ احکامی چون کراهت ازدواج با پیر زنان وعقیمان، تحریم وسزامند کیفر دانستن لواط، جلق، زنا، عقیم کردن زن ویامرد، خودارضای، سقط جنین، فرزند کشی و...چه همه ی این گونه انحرافات جنسی واخلاقی، با همه اختلاف ظاهری، رفتاری وشکلی که باهم دارند در این نقطه به هم می رسند وآن این که ؛ تمامی این کج روی ها افزون برآن که سلامتی افراد را با خطرهای جدی و مرض های گوناگون واحیانا غیر قابل درمان(مانند ایدزو...) مواجه می سازد، بنیان خانواده را ازهم می پاشد زیرا که اعمال ور فتار های است بر خلاف حکمت آفرینش، زوج آفرینی انسان وکار کرد های اصلی واساسی خانواده. در روایتی ازر سول خدا (ص)آمده است:
«هر گز با پیر زن وزن نازا ازدواج نکنید که من به زیادی شما بر سایرامت ها، مباهات می کنم.» (32)
در روایتی دیگر به نقل از ان حضرت آمده است: «بهترین زنان شما زنی است که بچه آور، مهربان، پاکدامن، نزد فامیل عزیز ومحترم ودر مقابل شوهر متواضع وفروتن باشد...» (33)
امام صادق (ع)نیزفرموده ا ست.
«زنان سه گروهاند: یکی دوشیزه، زایا و مهربان که درگرفتاریها به شوهردر امر دنیا و آخرت کمک میکند و به هنگام سختی بیوفایی نمیکند. دوم؛ نازا که نه زیبایی دارد و نه اخلاق و در هیچ کار خیری به کمک شوهر بر نمیخیزد. سوم؛پرخاشگر، پرتوقع وعیبجوی، که زیاد را کم میشمارد و اندک را نمیپذیرد.» (34)
همین سان اسلا م سزاوار زن مسلمان نمی داند که با مردخواجه وعقیم ازدواج کند؛ در روایتی امام موسی بن جعفر(ع) از ازدواج با مرد عقیم برحذر داشته است: (35)
2/2/1/4- تربیت خانوادگی
تربیت به مفهوم«فراهم آوردن زمینه برای پرورش استعدادهای درونی هرموجودوبه ظهور وفعلیت رسانیدن امکانات بالقوه درون او... (36) حوزه وسیعی ازاموزش وپرورش های گونا گون جسمی، فکری، فر هنگی، علمی، اخلاقی، مذهبی و... را دربرمی گیردوان گاه که با پسوند خانواده بیاید، بدین معنا است که دراین نهاد کوچک ولی مهم اجتماعی افرادی به عنوان مربیان وکسانی نیز در جایگاه تربیت شونده گان وجود دارند. پیش از ان که دین وآموزه های وحیانی ویا پژوهش ها وتحقیقات روان شناسی وجامعه شناختیی در این بار ه اظهار نظر کند، واقعیت ها وعر ف زندگی انسانی، مطابق با راه کردهای پسینی دین ودانش، نقش مربی گری را به والدین به ویژه پدر وتربیت پذیری را به فرزندان واحیانا همسر، داده است.پدر در نقش مربی خانواده می باید که موانع رشد وشکوفای خانواده را شناسای وبرطرف کند واستعدادهای خانواده را که نمایان ترین ومهمترین ان ها ریشه دارشدن باور ها، ارزش ها، محبت، دوستی، حرمت گذاری به همدیگر وپروردن کودکان است به ثمر بنشاند.گواین که درامروز وآینده، مؤسسات تربیتی، همچنان به کار کرد دیرین تربیتی کودکان ازسوی خانواده تجاوزکرده ومی کند، وکودک پروری به وسیله نوزاد گاههاو کودکستانها رونق افزون مییابد و این مؤسسات تربتی، آموزشی، هر چند ازنوزاد گاه ها، تا دانشگاه، مطابق اصول علمی درپرورش وتربیت نسل ها ی نو، خواهند کوشیداما با این همه، هر گز جای پدر ومادر را، پرنکرده و نخواهند کرد.یکی از دلایل این مطلب آن است که، سازمان های تربیتی گیرم بتوانند آداب، سنن و شیوه زندگی را به گونه نظری، به کودک آموزش دهند، اما از ناحیه پرورش رفتاری و تزریق محبت وعواطف روحی که بخشی از نیاز کودک است هرگز جانشین پدر و مادر نمی شود. و این نیاز همچنان بدون پاسخ می ماند، مهرورزی و آغوش گشایی خالصانه مادر و بوسیدن های برخاسته از ژرفای احساس و نهادجان پدر است که بذر محبت و دوستی واقعی و نه تصنعی را در دل کودک می کارد و در گذر عمر، همین محبت ها است که بر کناره جوی بار زندگی کودک بزرگ می شود و برگ و بر می دهد. هیچ احسان وصمیمیتی مانند محبت پدر و لطف مادر برای فرزند نمی تواند ایثار، دگر دوستی وضعیف نوازی رابیاموزد.واساس خانواده های بعدی را که به وسیله کودکان امروز وهمسرا ن فردا بنا می گردد، استحکام بخشد.چه کودکان تربیت یافته درمحیط صمیمی ولبریز از احترام پدر ومادر به یک دیگر، زیاده بر ان که تازمان عضویت در خانواده پدر ومادر از عوامل مؤثر در ثبات وبقای خانواده ونقطه پیوند والدین خویش به شمار می روند، در اینده زندگی وفردای تشکیل خانواده ؛همچون پدران ومادران خود، بانیا ن خانواده موفق، مانا وشکوفان خواهند بود.ازهمین روی درآموزه های اسلامی اگراز یک سوی به نقش تربیتی والدین تأکید شده ورسالت ومسؤلیت پرورش فرزندان بدانان واگذار شده، همزمان به فرزندان سفارش و توصیه شده است تازحمتها وتلاشهای تربیتی والدین را پاس دارند چه تنها در این صورت است که خانواده ار مانی وثمر بخش اسلامی، شکل میگیرد.
امام علی بن موسی الرضا(ع)با استناد به آیات وحیانی قرآن، به این زاویه از هندسه خانواده آرمانی مورد نظر خود واسلام نگریسته وفرموده است:
1-«ازپدرم موسی بن جعفر(ع)شنیدم که می فرمود:«شخصی ازامام صادق (ع)درباره گناهان کبیره پرسید، آن حضرت درپاسخ فرمود:نخستین گناه کبیره شرک است، دو م؛ناامید ی ازرحمت خداوند واز ان جمله است عقوق والدین، زیرا خداوند عاق والدین رابه حکایت از عیسی(ع) جبار شقی نامیده است(مریم/32) (37)
2-«ان الله عزوجل امربثلاثةمقرون بها بثلاثة اخری؛امر بالصلواة والزکواة فمن صلی ولم یزک لم یقبل منه صلاته وامر بالشکرله(و)للوالدین فمن لم یشکر والدیه لم یشکر الله وامر باتقاءالله وصلةالرحم فمن لم یصل رحمه لم یتق الله عزوجل» (38)
«خداوندبه سه چیز فرمان داد ووآن راقرین سه چیز دیگرقرار داد؛به نماز فرمان داد وزکات ر ا قرین آن قرار داد، پس هرکس نماز بخواند ولکن زکات ندهد، نمازاوپذیرفته نیست.وبه شکرگذاری خود فرمان داد وشکر والدین را قرین آن ساخت، پس هران که شکر والدین را به جانیاورد، خدای را شکر نکرده است وبه تقوای الهی دستور داد وصله ارحام را قرین آن کرد، پس هر آن کس که صله رحم نکند، تقوای الهی را پیشه نکرده است.»
بدین سان خانواده اسلامی وآرمانی، خانواده ای است که پدر ومادر، کودکان وفرزندان وارسته وپرواپیشه تربیت می کند ونیز فرزندان خانواده، مرتبت والدین را در حد ومنزلت دوم خداوند ی وآفرید گاری، پاس می دارد وتربیت والدین را ارج می نهد. ممکن است بر خی استدلال کنند که ؛ متغیر های زندگی، کار کرد تربیتی را ازخانواده به بیرون منتقل کرده وازحرمت گذاری فرزندان به والدین نیز بسی کاسته است، چه ؛گرفتاری ها و مشاغل بیرون از منزل زن و شوهر، سبب شده است که خانواده بخش مهمی از کارکردهای تربیتی دیرین خود نسبت به کودکان را به سازمان های دیگری چون پرورشگاه و آموزشگاه وا نهد وتعامل تربیتی میان زن وشوهر نیز به شدت کاهش یابد. وزمینه وبستر منزلت گذاراری فرزندان به والدین نیز باقی نمی ماند، چه کودک درسالیان نیاز به محبت، تربیت وعاطفه نه پدر ومادر که آموزگاران ومربیان وخدمت کاران اموزشگاه هاومؤسسات تربتی اطفال را در کنار خود می ند.اگر هم انس، محبت ودین گذاری درخویشتن بیابد، نسبت به آنان خواهد بود ونه والدین. اما بر اساس ان چه آمد؛ بایدپذیرفت که، هنوز هم، پدر و مادر، وظیفه و مسئولیت خطیر تربیت کودکان را هم چنان به عنوان نخستین اولویت کارکردی خود بر عهده دارند، بل می توان گفت؛ کودکان معاصر، بیش از کودکان گذشته ازمیان الگوهای متحرک محیطی، نزدیک وهمانند خود، به پدر و مادر اقتدا می کنند و به گونه غیر ارادی رفتار آنان را الگوی رفتاری و سرمشق زندگی خویش قرار می دهند، افزایش میزان الگوپذیری فرزندان امروز از پدر و مادر را شاید بتوان در دو عامل سراغ گرفت؛نخست این که خانواده امروزی به دلایل اقتصادی و تنگناهای معیشتی از تولید مثل و فرزند زایی زیاد، خودداری می کند در نتیجه کودک در محیط منزل و خانواده همبازی های همسان نمی یابد و ناگزیر بیش از کودکان دوره های پیشین به پدر و مادر وابسته می شوند و بیشتر وقت خویش را آن گاه که پدر و مادر در منزل هستند با آنان سپری می کنند و رفتار خویش را با شیوه رفتاری آنان تطبیق می دهند و هماهنگ می کنند. دو دیگر این که در جوامع صنعتی امروز، مقتضیات شغلی باعث جابجایی و نقل و انتقال خانواده ها از یک نقطه به نقطه دیگر می شود، کودکان در محل های جدید کمتر موفق به پیدا کردن همبازی و رفیقی که با او انس پیدا کنند می گردد، حس همبازی جویی انان را به گرایش شدید به سوی پدر و مادر سوق می دهد و تأثیر پذیری ازانان را افزایش می دهد (39). گذشته ازاین همه، کاستی یاد شده به شیوه تربتی خانواده های بر می گرد که از الگوهای تربیتی بهینه وبایسته سنتی ودینی فاصله گرفته ومهمترین کارکرد والدین به ویژه مادران را که تربیت فرزندان سالم ورشد یافته از جنبه های مختلف علمی، تربتی، روانی وعاطفی است به دیگران وخارج از کانون اصیل خانواده، وانهاده وبه آسیب فرافکنی کارکرد ورسالت خانوادگی دچار گشته است. حال آن که اندیشه دینی ومدلهای تربیت خانواده دینی جنین مکانیسمی را بر نمی تابد.ونمی پسندد.
3/2/1/4--تربیت دینی
بر ان چه تاکنون در باره کار کرد تربیت خانواده، به گونه کلی بیان داشتیم، باید افزود که؛یکی از عالی ترین غرایز واحساس های انسانی که از همان اوان زاده شدن وکودکی، در نهاد هر انسانی وجود دارد، حس مذهبی است، شکوفای، پرورش وصیانت ازاین حس، در حیطه خانواده ویکی از کار ویژه های ان است.چه «خانواده غالبا مرکز عبادت مذهبی است که در ان پدر نقش روحانی خانواده را برعهده دارد.» (40)
ازهمین رهگذر، متون قرانی و روایی، دین با وران را، همان سان که مسؤل تزکیه، رشد وپرورش دینی، اخلاقی وعلمی شخص خویش معرفی کرده اند، همان سان، درجایگاه سرپرست خانواده، نسبت به تربیت دینی تمام ی اعضای خانواده، مسئول و مکلف شناخته شده است: «یا ایها الذین امنوا قوا انفسکم واهلیکم ناراوقود ها الناس والحجارة...»(تحریم/6)
«ای کسانی که ایمان آورده اید؛خود وخانواده خویش را ازآتشی که هیزم آن انسان ها وسنگ ها است، نگه دارید.»
نگه داری خویشتن وخانواده از آتش، همان سان که با ترک معاصی و تسلیم نشدن دربرابر شهوات سرکش میسور است، همان سان به وسیله ی تعلیم و تربیت درست و فراهم ساختن محیط پاک و به دور از هرگونه آلودگی فکری و عملی حاصل می شود. حضرت محمد (ص) در پاسخ به سوالی در این زمینه، که چگونه انسان می تواند اهل و فرزندانش را از آتش ( آتش دنیا و آخرت) نجات دهد؛ فرمودند: «آن ها را به آن چه خدا دستور داده امر و از آن چه نهی کرده بازدارید. اگر از شما پذیرفتند آنان را از آتش جهنم حفظ کرده اید و اگر قبول نکردند به وظیفه ی خود عمل نموده اید.» (41)
امام رضا(ع) درکارکرد تربیتی خانواده اسلامی دونکته بس مهم و اساسی را یاد اورشده است ؛نخست آن که به والدین دستور می دهد:« برای فرزندان خود نام ولقب های نیکووپسندیده برگزینید» (42) زیرا، بیشترین واژه وکلمه ای که انسان در گذر حیات خویش می شنود نام خود اواست وازسوی دیگر دانش روان شناختی تا حدزیادی از تأ ثیر ناخود آگاه کلماتی که به صورت روزمره وپیوسته برای انسان تکرار می شود، پرده برداشته وشکل گیری فرهنگ زبانی وادبیات گفتاری کودک را تابعی از وازگان وکلمات مورد استفاده دردرون خانواده، محیط وفضای آموزشی کودکان بر شمرده است.دودیگر آن که می گوید: «پسران راباید درهفت سالگی به نماز واداشت.» (43)
این روایت افزون برآن که نقش تربتی والدین در تربیت دینی ومذهبی فرزندان را باز گو می کند، بهترین دوره سنی مناسب برای آغازتربیت دینی کودکان را نیزتعیین می کند.وآن سن هفت سالگی است.نهادینه ودرونی شدن رفتار ها، باور ها وهنجار های که کودکان در این مرحله سنی می آموزند برکسی پوشیده نیست.
نتیجه:
بدینسان خانواده آرمانی و مطلوب دینی ازمنظر آموزههای رضوی را میتوان خانوادهای برشمرد و توصیفکرد که با اکسیر عشق و محبت، به هم گرهخورده است و تمامی نیازهای غریزی، روحی و روانی دو همسر در کانون آرامشبخش خانواده و زیست مشترک زناشویی تأمین و برآورده میگردد و پدر و مادر، خود را مسؤل و عهدهدار تربیت فرزندان خود میانگارند وکودکان نیز ارجگذار و پاسدارنده رنجها، محبتها وتلاشهای خالصانه و طاقتسوز پدران و مادران خویشاند.
_____________________
(1) حر عاملی، محمد، وسایل الشیعه الی تحصیل مسایل الشریعة، تحقیق:عبد الرحیم ربانی شیرازی، بیروت، دار احیا التراث العربی، 3/14
(2) عیون اخبار الرضا، 2/260.
(3) تی. بی.باتامورجامعه شناسی، ، ترجمه سید حسن منصور وسید حسن حسینی کلجاهی، چاپ اول، تهران، انتشارات فرانکلین، 2535ص190
(4) تی. بی.باتامورجامعه شناسی، ، ترجمه سید حسن منصور وسید حسن حسینی کلجاهی، چاپ اول، تهران، انتشارات فرانکلین، 2535ص190
(5) ویل دورانت، لذات فلسفه، تر جمه:عباس زریاب، تهران، شر کت انتشارات علمی فرهنگی، 1373هج، 136.
(6) وسایل الشیعه، 14/234.
(7) همان، 15/14.
(8) همان، 10/14
(9) قاموس قرآن، ماده نشز.
(10) وسایل الشیعه، 14/40
(11) همان.14/126
(12) همان، 14/9
(13) شریف قریشی، باقر، نظام خانواده در اسلام، ترجمه: لطیف راشدی، چاپ دوم، سازمان تبلیغات اسلامی، تابستان1377، ص133.
(14) صانعی، صفدر، بهداشت ازدواج از نظر اسلام، چاپ اول، مشهد، کتاب فروشی جعفری، 1346، ص40
(15) مشکینی، علی، ازدواج در اسلام، ترجمه:احمد جنتی، چاپ اول، قم، انتشارات یاسر، بی تا، ص20و19.
(16) وسایل الشیعه، 14/100
(17) بحارالانوار، 76/102.به نقل:ازدواج دراسلام، 139.
(18) ژ.آ.هدفیلد، اخلاق و روان شناسی، ترجمه:علی پریور، چاپ دوم، تهران، شرکت انتشارات علمی وفرهنگی، 1366، 163
(19) ژ.آ.هدفیلد، اخلاق و روان شناسی، ترجمه:علی پریور، چاپ دوم، تهران، شرکت انتشارات علمی وفرهنگی، 1366، 163
(20) مطهری، مرتضی، نظام حقوق زن در اسلام، ، چاپ هشتم، تهران، انتشارات صدرا، 1357ص180.
(21) لسان العرب، ماده رحمت.
(22) امفردات فی غریب القرآن، ماده رحمت.
(23) زمخشری، محمود، الکشاف عن حقایق غوامض التنزیل و عیون ا لاقاویل فی وجوه التاویل، افست، قم، نشر ادب حوزه، بی تا، 1
(24) طبا طبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، چاپ دوم، قم موسسه انتشارات اسماعیلیان، 18/1.
(25) مغنیه، محمد جواد، التفسیر الکاشف، چاپ، بیروت، دار العلم للملایین، 2/283.
(26) مغنیه، محمد جواد، التفسیر الکاشف، چاپ، بیروت، دار العلم للملایین، 2/283.
(27) وسایل الشیعه، 14/114
(28) همان، 14/20ا1.
(29) عیون اخبار الرضا، 2/41.
(30) همان، 2/42.
(31) همان، 45
(32) شرح جامع صغیر397-6.
(33) وسایل الشیعه، 14-4
(34) همان، 14
(35) نظام خانواده در اسلام.ص63.
(36) سادات، محمد علی، اخلاق اسلامی، تهران، شرکت چاپ ونشر ایران، 1373ص.
(37) عیون اخبار الرضا، 1/258.
(38) همان، 1/234.
(39) جامعه شناسی، 190.
(40) جامعه شناسی، 190.
(41) المیزان فی تفسیرالقرآن، 19/340.
(42) وسایل الشیعه، 15/122.
(43) همان، 15/18
| لينک ثابت
احمد بنمحمد بنابى نصر بزنطى مىگوید: در منزل امام هشتم على بنموسىالرضا(ع) نشسته بودم، جمع بسیارى نیز در منزل حضرت گرد آمده بودند كه گفتگو درباره روزغدیر آغاز شد؛ بعضى از افراد وجود روزغدیر را در صدر اسلام منكر شدند و بعضى آن را از شعائر اسلامى مىدانستند. در این هنگام، على بن موسىالرضا(ع) فرمود: پدرم از جدم «جعفر بنمحمد» چنین نقل مىكرد:
آسمانیان روزغدیر را بهتر از زمینیان مىشناسند، خداوند در بهشت برین ساختمان بزرگى را به خود اختصاص داده است؛ این ساختمان از آجرهاى نقره و طلا ساخته شده، درآن صد هزار گنبد از یاقوت سرخ و صد هزار گنبد از یاقوت سبز وجود دارد، خاك و گلهاى به كار گرفته شده دراین قصر از مشك و عنبر است، در آن چهار جوى (یا رودخانه) به چشم مىخورد كه در هر یك از آنها خمر و آب زلال و شیر و عسل جریان دارد؛ دراطراف این جویبارها درختان انبوهى از میوههاى مختلف روییده، بر روى آنها پرندگانى پرواز مىكنند كه بدنشان از لؤلؤ و پرهایشان از یاقوت است؛ آنها با پرواز خویش صداهاى دلنوازى ایجاد مىكنند.
روزغدیردراین قصر بزرگ باز مىشود؛ فرشتگان و اهل آسمانها تسبیح گویان به قصر داخل مىشوند؛ آن پرندگان به پرواز درآمده در جویبارها خود را مرطوب مىسازند و سپس به آن مشك و عنبر آغشته كرده، و عطرش را در فضاى ملكوتى قصر منتشر مىسازند؛ فرشتگان الهى به نام فاطمه زهرا(س) به یكدیگر هدیه مىدهند؛ چون پایان روزغدیر فرا مىرسد، به فرشتگان گفته مىشود به جایگاههاى خویش برگردید شما تا سال آینده، مثل چنین روزى، از اشتباه و لغزش در امان هستید و بدانید همه این موهبتها به خاطر عظمت پیامبر ما محمد و وصى او على بنابىطالب - علیهما السلام - است.
ب) بركات عید غدیر
سپس على بن موسىالرضا(ع) رو به احمد بن محمد ابىنصر كرد و فرمود:
اى فرزند ابونصر، هر جا كه بودى روز غدیر سمت مرقد امیرمؤمنان - علیه السلام – بشتاب که:
1 - خداوند گناهان شصت ساله هر مؤمن زیارت كننده او را مىآمرزد.
2 - خدواند، به بركت روزغدیر دو برابر گروهى كه در ماه رمضان، شب قدر و شب عید فطر آزاد مىكند، از آتش جهنم مىرهاند.
3 - پروردگار یك درهم انفاق به مستحق را هزار برابر پاداش خواهد داد.
سپس فرمود: روزغدیر به برادران دینى خود برترى و فضیلت ده و مردان و زنان با ایمان را خوشحال و مسرور نما. (27)
پىنوشت ها:
1- برابر نقل اسباب النزول واحدى نیشابورى، ص 135 و تفسیر كبیر فخر رازى، ج 12،ص ص49 – 50؛ شان نزول آیه، غدیر خم و معرفى على بنابىطالب(ع) بوده است.
2- درالمنثور، سیوطى، ج 2، ص256/ تاریخ بغداد، خطیب نیشابورى، ج6، ص 290.
3- مجمعالبیان، علامه طبرسى، ج3، 4، ص223.
4- مائده،67.
5- شواهد التنزیل، حاكم حسكانى، ج 1، ص 252.
6- الطرائف، سید بن طاووس، ج 1، ص 140.
7- بحارالانوار، ج36، ص353 – 354/ اسمى المناقب، علامه شمسالدین ابنجزرى، ص 32/ نهج الحیاه، ص 38.
8- احتجاج طبرسى، ج 1،صص213 - 214.
9- ابوهیثم بنتیهان، خالد بنزید، ابوایوب انصارى، عمار بن یاسر و ... مجموعا هفتاد نفر از مهاجرین و انصار بدرى حضور داشتند.
10- مائده، 55.
11- توبه،16.
12- بحارالانوار، ج33، صص147 -146.
13- از روزغدیرخم در روایت تعبیر به «یوم الدوح» شده است كه این واژه هم در روایات و هم در اشعار به كار گرفته شده است. (بحارالانوار، ج 94، ص 115).
14 و 15 - تفسیر شاهد و مشهود را مىتوان در موارد ذیل یافت: اصول كافى، ج 1، ص 425، ح69/ بحارالانوار، ج 35، ص386، ح 1/ ج36، ص 114، ح 61.
16 و 17 - در ترجمه عبارات تلفیق شده است.
18- بحارالانوار، ج 95، ص 118 - 112، ح 8، مقدارى از خطبه امیرالمؤمنین(ع) توسط امام حسین(ع) نقل شده و ما آن را ترجمه و تلخیص نمودیم.
19- ینابیع المودة، قندوزى حنفى، ج3، ص153/ بحارالانوار، ج 10، ح 5، صص 144 - 138.
20- موسوعة كلمات الامام الحسین(ع)، ص 270/ الغدیر، ج 1، ص 198، ح9، چاپ چهارم.
21- مائده، 55.
22- مائده،67.
23- فاصله مسجد غدیر با میقات جحفه سه میل (تقریبا 5760 متر) مىباشد. (معجم معالم الحجاز، ج 2، ص 124).
24- قلم، 52 - 51.
25- فروع كافى، ج 4، ص566/ نورالثقلین، ج 5، ص399. روایات دیگرى نیز در شان این آیه وارد شده است كه همین مضمون را نشان مىدهد.
26- وسائل الشیعه، ج3، ص549، ح 2، ب 61/ فروع كافى، ج 4، ص566، ح 1/ تهذیب الاحكام، ج6، ص 18، ح 21، ب16/ من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص559، ح3143.
27- تهذیب الاحكام، ج6، ص 24، ح9، باب19/ بحارالانوار، ج 94، صص9 - 18.
| لينک ثابت
آیا نمیدانی اعمال شیعیان هر صبح و شام به ما عرضه میشود؟ اگر در اعمال آنها تقصیری مشاهده كنیم از خداوند گذشت و بخشش برای آنان طلب میكنیم و اگر پرونده عالی باشد و اعمال نیكو در آن ثبت شده باشد توفیقات بیشتر و شكر الهی را برای آن نیكوكار تقاضا مینماییم.عبدالعظیم حسنی میگوید كه حضرت رضا(علیه السّلام) به او فرمودند:ای عبدالظیم؛ از طرف من به دوستانم سلام برسان و به آنها بگو: شیطان را بر خود مسلّط نكنند. و ایشان را دستور بده به راستگویی و امانتداری، و امر كن كه سكوت را پیشه خود سازند و از مجادله با یكدیگر خودداری كنند، با روی خوش یكدیگر را ملاقات كنند، و به زیارت هم بروند كه همانا این عمل باعث تقرّب به من میباشد. درّنده خویی نداشته باشند كه بخواهند یكدیگر را پاره كنند.زیرا من قسم یاد كردهام كه هر كه چنین كند و یكی از دوستان مرا خشمگین سازد از خدا بخواهم كه او را در دنیا به عذاب سختی گرفتار كند و در آخرت از گروه زیانكاران باشد.(1)
مناقب حضرت امام رضا(علیه السّلام) :
ابن شهر آشوب(ره) در كتاب مناقب از موسی بن یسار نقل كرده است كه گفت:به همراه حضرت رضا(علیه السّلام) بودم، هنگامی كه نزدیك دیوارههای شهر طوس رسیده بودند، ناگهان صدای ناله و فریادی شنیدم و به دنبال آن صدا رفتم، دیدم جنازهای است، همینكه چشمم به جنازه افتاد، آقا و سرورم را دیدم كه میخواهند از اسب پیاده شوند، سپس طرف جنازه آمدند و آن را بلند كردند و همانند برّهای كه مادرش را در بر میگیرد و به او میچسبد جنازه را در برگرفتند، آنگاه به من رو كردند و فرمودند:ای موسی بن یسار! هر كس جنازه دوستی از دوستان ما را تشییع كند، از گناهان خارج میشود مانند روزی كه از مادر متولّد شده است و هیچگونه گناهی ندارد.و چون جنازه را كنار قبر نهادند، دیدم آقا و سرورم جلو آمدند و مردم را كنار زدند تا میت برای آن حضرت پدیدار شد، دست مبارك خود را بر روی سینه او نهاده، فرمودند:ای فلان بن فلان! تو را بشارت باد به بهشت، و بعد از این ساعت دیگر هراس و وحشتی نخواهی داشت.
و من كه این رفتار حضرت و فرمایش ایشان را درباره آن شخص شنیدم، عرض كردم: فدایت شوم، آیا این مرد را میشناسید؟ به خدا قسم این سرزمینی است كه قبلاً در آن قدم نگذاشتهاید؟ به من فرمودند:ای موسی بن یسار! آیا نمیدانی اعمال شیعیان هر صبح و شام به ما عرضه میشود؟ اگر در اعمال آنها تقصیری مشاهده كنیم از خداوند گذشت و بخشش برای آنان طلب میكنیم و اگر پرونده عالی باشد و اعمال نیكو در آن ثبت شده باشد توفیقات بیشتر و شكر الهی را برای آن نیكوكار تقاضا مینماییم.(2)
پینوشتها :
1 . الإختصاص، ص 240؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 49، ص230، ح 27؛ المستدرك، ج 9،ص 102، ح 8.
2 . مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 341؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 49، ص 98، ح 13؛ المستدرك، ج 12، ص164، ح9؛ بحرانی، مدینه المعاجز، ج 7، ص 228، ح 179.
منبع : ماهنامه موعود شماره 82
| لينک ثابت
آن چه در حيات سياسى امام هشتم (علیهم السّلام) قابل توجه و دقت است , مسئله ى خلافت و ولايتعهدى است كه از طرف مأمون الرشيد خليفه عباسى به آن حضرت پيشنهاد شد و آن حضرت از پذيرفتن خلافت سرباز زد, و ولايتعهدى مأمون را به كراهت پذيرفت.
داستان آن به اختصار به روايت ابوصلت هروى چنين است : وى مى گويد: در مرو, خدمت امام رضا (علیهم السّلام) بودم و مامون به آن حضرت گفت : اى فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) فضيلت , علم , زهد; پارسايى و عبادت تو را مى دانم , و تو را در امر خلافت از خود شايسته تر مى دانم , مى خواهم خود را از خلافت عزل كنم و به تو بسپارم و به تو بيعت نمايم . امام (علیهم السّلام) فرمود: «اگر خلافت را خدا براى تو قرار داد, روا نيست لباسى را كه خدا در قامت تو راست كرد, بيرون كنى و به ديگران بدهى , و اگر از آن تو نيست چگونه آن را به من مى سپارى ؟». مأمون گفت :«چاره ى ندارى جز آن كه بپذيرى !».امام (علیهم السّلام) فرمود: «هرگز اين كار را نكنم , مأمون بالاخره از اصرار خود نااميد گرديد».مأمون گفت : «وقتى كه خلافت را قبول نمى كنى , پس ولايتعهدى مرا قبول كن .«امام رضا (علیهم السّلام) فرمود: «پدرم از پدرانش روايت كرد كه من قبل از تو مى ميرم و با زهر شهيد مى شوم .« مأمون اصرار كرد و امام (علیهم السّلام) اباء ورزيد, تا آن كه مأمون امام را تهديد كرد كه اگر ولايتعهدى مرا نپذيرى , گردنت را مى زنم , امام (علیهم السّلام) قبول كرد به اين شرط كه عزل و نصب نكند, و عملاً كارى را انجام ندهد, و سنت و شيوه اى را تغيير ندهد, و از دوربه حيث يك مشاور باشد, و مأمون با اين شرط موافقت كرد. اين جا جاى اين پرسش است در صورتى كه امامان شيعه ولايت و حكومت را حق خود مى دانستند و براى بدست گرفتن قدرت سياسى تلاش مى كردند, پس چرا وقتى كه مأمون خلافت را به آن حضرت پيشنهاد مى كند, حضرت از قبول آن امتناع مى ورزد؟ و ولايتعهدى را با اكراه مى پذيرد و شرط مى كند كه در امور مملكتى دخالت نكند؟
بى ترديد كه خلافت و ولايتعهدى امر عظيمى بود كه دل ها بخاطر آن افسوس مى خرد, و براى انسان هاى آزمند, چه آرزوى بالاتر از اين منصب است كه حاكميت بر همه ى جهان اسلام را پيدا نمايد, و در هر جمعه و جماعات و منابر او از ياد شود, خصوصاً علويون كه در عصر بنى اميه و بنى عباس براى بدست گرفتن زمام حكومت در حال شورش و انقلاب بودند, ولى هم اكنون كه خلافت اسلامى دو دستى به سيد و آقاى آن ها تقديم مى شود, چگونه از پذيرفتن آن سرباز مى زنند؟
اين وضعيت شك و سؤال را در دل ها بر مى انگيزد, در حالى كه همه ى مردم به اعلميت , اورعيت , افضليت و شايستگى امام براى خلافت اذعان داشتند, خصوصاً شيعه ها كه امام را معصوم مى دانستند, خصوصاً وقتى مأمون خلافت را پيشنهاد كرد, براى عامه ى مردم ثابت شد كه امام از هر كسى سزاوارتر به خلافت است . پس حتماً در پشت پرده رازها و رمزهايى است كه امام (علیه السّلام) آن را مى داند و مردم نمى دانند. تحليل اين قضيه درايت سياسى امام ) علیه السّلام) را به خوبى روشن مى كند, كه آن حضرت با شيوه ى كه در پيش گرفت , مأمون را كه داراى نبوغ سياسى بى نظيرى بود, كاملاً شكست داد, و تمامى نقشه هاى سياسى او را نقش بر آب كرد, تا آن كه مأمون آن حضرت را به شهادت رساند.
جاى اين پرسش هم هست كه مأمون چرا خلافت و ولايتعهدى را براى امام هشتم (علیهم السّلام) پينشهاد كرد؟ آيا اين پيشنهاد صورت واقع را داشت يا يك بازى سياسى بود كه مأمون مى خواست از آن براى استحكام پايه هاى حكومت خود بهره گيرى نمايد؟ آيا بنى عباس كه همه ى شورش هاى عليه خود را سركوب كردند, ابومسلم خراسانى را كه براى استقرار و استحكام حاكميت آن ها ششصد هزار نفر را بخاك و خون كشيده , از دم تيغ گذراند و با خاندان برمك چه كرد, امكان دارد كه با اخلاص و صداقت دست از خلافت بردارند؟ مأمون كه به خاطر مسئله ى خلافت با برادرش امين جنگ داشت , آيا قابل باور است كه يكسره دست از همه ى امتيازات بردارد, و از اداره ى امور ممكلت منصرف شود و به گوشه ى بنشيند و به كارهاى شخصى خود بپردازد؟ پى بردن به عمق قضيه ايجاب مى كند كه اولا منظور و هدف مأمون را از پيشنهاد خلافت و ولايتعهدى بدانيم , وانگهى عكس العمل امام رضا (علیهم السّلام) را:
اما اول : هدف و منظور مأمون را بايد از خود او بشنويم , عده ى از عباسيان و ديگر پيروان مأمون بدو گفتند: اى اميرالمؤمنين چرا مى خواهى كه افتخار عظيم خلافت را از خاندان بنى عباس خارج كرده و به خاندان على (علیه السّلام) برگردانى ؟ با اين كار خود مقام على ابن موسى (علیهما السّلام) را بالا بردى و مقام خودت را پايين آوردى , و خود را به تباهى افكندى ؟ آيا هيچ كسى نسبت بخودش و حكومتش مانند تو جنايت مى كند؟ مأمون گفت : به چند دليل دست به اين عمل زدم :
1 - قدكان هذا الرجل مستتراً عنّا يدعوا الى نفسه , فاردنا نجعله ولى عهدنا ليكون دعائه لنا. يعنى : «اين مرد بشكل پنهانى مردم را بسوى خود مى خواند; و من او را وليعهد خود كردم تا مردم را به سوى من دعوت نمايد». مأمون مى خواست با آوردن امام (علیه السّلام) در تشكيلات عباسيان , فعاليت هاى آن حضرت را محدود كند, تا امام نه براى خود بلكه براى خلافت از مردم دعوت كند, و اين استقلال آل على را از بين مى برد.
2 - وليعترف بالملك و الخلافة لنا. يعنى : «تا بحكومت و خلافت ما اعتراف نمايد». قبول ولايتعهدى و راه يافتن امام هشتم (علیه السّلام) در دستگاه خلافت , از ديدگاه عامه ى مردم ,اعتراف به مشروعيت حكومت بنى عباس بود و اين امتياز بزرگ براى آن ها بود و در اين صورت مخالفت ها و مخاصمت هاى علويان , خودبخود بنفع عباسيان حل مى شد.
3 - وليعتقد فيه المفتونون به انه ليس مما ادعى فى قليل ولاكثير. يعنى : «تا شيفتگانش از وى روى گردان شوند, وباور كنند كه او آنچنان كه ادعا داشت , نه كم و نه زياد هيچ ندارد». مأمون مى خواست با تحميل ولايتعهدى ازمقام و منزلت معنوى امام (علیه السّلام) كاسته شود, و حضرت رضا (علیه السّلام) از نفوذ كلام بماند, و از چشم اطرافيانش ساقط شود, و ديگر كسى او را به عنوان يك چهره ى مقدس و منزه نشناسد, و در نتيجه اعتقاد مردم نسبت به آن حضرت ضعيف شده و اعتمادشان سلب گردد, چه خلافت از نظر مردم نوعى آلودگى تلقى مى شد, و وارد ساختن يك انسان مهذب در آن , باعث تنزل و سقوط اجتماعى او مى گرديد, از اين جهت بود كه به آن حضرت اعتراض كردند, و حضرت فرمود: قد علم الله كراهتى .
4 - و قد خشينا ان تركناه على تلك الحال ان ينتفق علينا منه مالانسده و يأتى علينا منه ما لا نطيقه . يعنى : «ترسيدم از آن كه اگر او را بحالش واگذارم , چنان رخنه ى دركار ما پديد آورد كه نتوانم آن را سد كنم , و چنان مشكل براى ما خلق كند كه تاب نياورم «. با اين روش مى توانست فعاليت هاى امام را زير نظر بگيرد, از اين رو, مراقبان و محافظان زياد بر او گماشته بود, تا اخبار امام رضا (علیه السّلام) را به سوى برسانند» .والان اذا فعلنا به ما فعلنا و اخطئنا فى امره بما اخطائنا و اشرفنا من الهلاك بالتنويه به على ما اشرفنا, فليس يجوز التهاون فى امره , ولكنا نحتاج ان نضع منه قليلاً قليلاً حتى نصوره عند الرعية بصورة من لا يستحق لهذا الامر, ثم ندبر فيه بما يحسم علينا مواد بلائه .
يعنى : «حال كه در كار خود مرتكب خطا شده و خود را با بزرگ كردن او, در لبه ى پرتگاه قرار داده ام , نبايد دربارهء وى سهل انگارى كنيم , بدين جهت بايد كم كم از شخصيت و عظمت او بكاهيم , تا او را پيش مردم بصورتى درآوريم كه از نظر آن ها شايستگى خلافت را نداشته باشد, سپس درباره ى وى چنان چاره انديشى كنيم كه از خطرات او كه ممكن است متوجه ما شود, جلوگيرى كرده باشيم .« خاموش ساختن شعله هاى خشم و اعتراض مخالفين خصوصاً علويان , و وانمود ساختن علاقه و محبت خود نسبت به آل على (علیه السّلام) براى جلب حمايت علويان هدف ديگر مأمون بود. زيرا شعله هاى جنگى كه بين امين و مأمون بر سر خلافت برافروخته شده بود, اكثريت عباسى ها و شيعيان از امين پشتيبانى مى كردند, خصوصاً مخالفت شيعيان خراسان كه بيشتر نابودى مأمون را تهديد مى كرد, و شورش هاى ديگرى در كوفه و بصره و مدينه و مكه , عليه مأمون محسوس بود, مأمون اين وضعيت را كه درك كرد, هيچ وسيله اى كه براى بقاى حكومت او نافع باشد نديد, جز آن كه تظاهر به شيعى بودن كند, بدين سبب امام را به قبول ولايتعهدى مجبور كرد و مردم را به دوستى او مى خواند و پول رسمى را بنام او سكه مى زد و بدين وسيله شعله هاى خشم مردم را فرو مى نشاند. و خود مى گفت : «ما ظننت ان احداً من آل ابيطالب يخافنى بعد ما عملته بالرضا» يعنى : «گمان نمى كنم بعد از آن كه رضا را وليعهد خود قرار دادم , از احدى از آل ابوطالب بترسم «.
اما عكس العمل امام هشتم (علیه السّلام)
1 - مأمون از امام (علیه السّلام) دعوت كرد كه با خانواده و دوستان خود بيايد, تا وانمود سازد كه پيشنهاد خلافت به او امر جدى است , و طبيعت قضيه يعنى تسليم شدن حكومت اقتضاء دارد كه امام در مرو, دير بنماند, پس بايد با خاندانش باشد, اما امام (علیه السّلام) تنها آمد, و چنين رفتارى بى ترديد مى توانست كسانى را كه از مسايل سياسى آگاهى داشتند, بخصوص شيعيان را كه در ارتباط مستقيم با امام بودند, متوجه سازد كه اما اجباراً اين مسافرت را پذيرفته است . (2)
امام (علیه السّلام) با علم و آگاهى مخصوصى كه داشت , تاكتيك هاى مأمون را مى دانست كه مأمون فقط براى استقرار پايه هاى حكومت خود او را مى خواهد اما همين كه حكومت او استحكام يابد, مأمون كار خود را مى كند, لذا از قبولى پيشنهاد خلافت سرباز زد, و قبولى و لايتعهدى ماه ها بطول انجاميد تا آن كه امام تهديد شد و ازروى اكراه و اجبار آن را پذيرفت . ريان مى گويد: بر امام رضا (علیه السّلام) وارد شدم و گفتم : يابن رسول الله (علیهم السّلام ) مردم مى گويند: تو با اين زهد و تقوا چرا ولايتعهدى مأمون را قبول كردى ؟ حضرت فرمود: خدا مى داند خوش نداشتم , ولى خود را در معرض قتل مى ديدم پس قبول كردم واى بر اين ها مگر نمى دانند كه يوسف نبى كه فرستادهء خدا بود, وقتى كه مضطر شد, تسلط بر دارايى مملكت را براى خود پيشنهاد كرد و گفت : «اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم» .(3)
مأمون برخلاف شرطى كه از امام قبول كرده بود, مى كوشيد كه امام (علیه السّلام) را در صحنه بكشاند, و از او براى خاموش كردن غائله ها بنفع خود استفاده نمايد, و امام (علیه السّلام) شرط را به ياد او مى آورد. مأمون از امام (علیه السّلام) خواست كه نامه ى به دوستانش كه كار را بر مأمون سخت كرده بودند, بنويسد و آنان را به آرامش بخواند, امام (علیه السّلام) فرمود : من شرط كرده بودم كه در امور مداخله نكنم , و ازروزى كه ولايتعهدى را پذيرفته ام چيزى بر نعمتم افزوده نگشته است . قبولاندن اين شرط همه ى فرصت هاى مأمون را از بين برد, و به هدف هايى كه مى خواست به آن برسد, نرسيد. مأمون مى خواست امام (علیه السّلام) را در كارهاى خود شريك نمايد, و امام با عدم قبولى مسؤوليت , وضعيت ناهنجارى را كه محصول دو قرن بود, نپذيرفت (4).امام (علیه السّلام) در نيشابور در برابر ازدحام عظيمى , حديثى را كه سلسله ى سند آن را به پيامبر مى رساند, خواند, و در آن توحيد را كه اساس عقيده و حيات است , مطرح كرد و خود را بعنوان شرط توحيد مطرح نمود, و با اين گفتار مشروعيت حكومت بنى عباس را زير سؤال برد, و اين ضربه ى بزرگ ديگرى بود كه به مأمون وارد مى شد, زيرا منظور از اين شروط كه موجب تماميت توحيد است , نه خلافت است و نه ولايتعهدى , چون تا هنوز امام اين منصب را بعهده نگرفته است , بلكه منظور از اين شرط امامت و ولايت است(5) .
امام رضا (علیه السّلام) فرمود: «مأمون چيزى به من نداده است و آن چه را به من پيشنهاد مى كند حق من است .« (6) در كيفيت بيعت , اثبات كرد كه مأمون كه خود را اميرالمؤمنين و خليفه ى رسول الله مى داند, تازه جاهل به احكام است حتى عقد آن چه را به امام سپرده است , نمى داند. و امام در اين مجلس بزرگ دست خود را طورى گرفت كه پشت دست طرف خودش باشد و روى دستش طرف مردم , مأمون گفت : دستت را دراز كن تا مردم بيعت كنند, حضرت فرمود: جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) اين چنين بيعت مى گرفت , پس مردم بيعت كردند. و قال الناس كيف يستحق الامامة من لايعرف عقد البيعة. كسى كه عقد بيعت را نمى داند چگونه مستحق امامت باشد؟ (7)امام (علیه السّلام) در وثيقه ى ولايتعهدى نوشت : «ان الله يعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصدور».«خواست نظرها را متوجه بسازد كه كار به خيانت علنى كشانده خواهد شد»(8)اين اقدام امام (علیه السّلام) حقانيت امامت ائمه (علیهم السّلام) و بطلان خلافت خلفاى پيشين را به اثبات رساند, و امام در خطبه اش فرمود:
«سپاس خداى را كه براى ما آن چه را كه مردم از بين برده بودند, حفظ كرد و آن چه را پست و بى مقدار كرده بودند, بالا برد, چنان چه هشتاد سال بر منبرهاى كفر, مورد سب و سرزنش قرار گرفته بوديم , فضايل و مناقب ما را ازمردم پوشيده نگهداشتند, و اموال هنگفتى براى دروغ بستن به ما, به مردم داده بودند, و با تمام اين احوال , خدا براى ما جز بلندى نام نخواست , و فضيلت ها را آشكار فرمود».(9)و اين فرموده ى امام (علیه السّلام) كه : «اميرالمؤمنين كه خدا او را در رفتن راه راست كمك كند و در استقامت امرش توفيق دهد, از حق ما آن چه ديگران انكار كرده بودند, به رسميت شناخت و مرا به ولى عهدى برگزيد, و اگر من پس از او زنده ماندم , رياست كل را بعهده خواهم داشت «.گرفتن اعتراف است از مأمون به آن كه خلافت حق اهلبيت است و يكى از نكات اصلى مسئله كه امام (علیه السّلام) آن را دنبال مى كرد, همين موضوع بود. (10) مأمون با تشكيل جلسات علمى و دعوت فقها, متكلمين , اهل حديث و... از طرفى علم دوستى خود را وانمود مى ساخت , اما منظور اصلى او اين بود كه شايد مسئله ى مشكلى متوجه آن حضرت شده و او را از پاسخ ناتوان بسازد, و بدين وسيله او را بى اعتبار نمايد, ولى نتيجه ى معكوس مى داد, و براى همه ثابت شد كه امام رضا (علیه السّلام) سزاوارتر به خلافت است به جهت علم و فضلى كه دارد تا آن كه مأمون احساس خطر كرد و او را به فكر انداخت كه امام (علیه السّلام) نه تنها درد او را دواء نمى كند, بلكه اوضاع را عليه او تحريك مى نمايد, و اين به شهادت آن حضرت منجر شد.(11) و بالاخره امام على ابن موسى الرضا (علیهما السّلام) در برابر پيشنهاد مأمون بيشتر از دو راه در پيش نداشت و آن اين كه يا بايد خلافت را قبول و به رأى خود عمل مى كرد و بما انزل الله حكم مى نمود; و از لازمه ى آن اين است كه بايد در كل نظام تغييرات بوجود بياورد, و عناصر فاسد را بكلى از دستگاه عزل كرده و عناصر صالح به جاى آن بگمارد, ولى تحقق اين كار مشكل بود, زيرا شيعيان هر چند زياد بودند, ولى آنچنان نيروى تعليم ديده و وفادارى كه بتوانند مسؤوليت ها را بپذيرند, و از عهده ى كشوردارى خوب بيرون آيند, و در برابر اعتشاشات و مخالفت هاى داخلى مقاومت نمايند, نبودند. زيرا مردم هر چند اهلبيت (علیهم السّلام) را دوست داشتند, ولى كاملاً تربيت اسلامى صحيح نشده بودند, و از مردمى كه در جو حكومت بنى اميه و بنى عباس تربيت شده و به فرهنگ آنان خو گرفته اند, نبايد انتظار داشت كه چنين اصلاحات ريشه دارى را تحمل كرده و از حكم تخلف ننمايند. بگذاريم از آن كه پيشنهاد مأمون از روى صدق و اخلاص نبود, و تهديد بقتل شاهد آنست چه اگر كسى به امامت امام (علیه السّلام) به راستى معتقد باشد, او را تهديد بقتل نمى كند و همچنين برگرداندن امام (علیه السّلام) از نيمهء راه و اجازه ندادن براى نماز عيد.راه ديگرى كه براى امام ميسر بود, همين بود كه از خلافت خود را سبك دوش نمايد, و ولايتعهدى را بپذيرد با همين شروط كه مطرح كردند و اين اصولى ترين روشى بود كه بازى هاى سياسى مأمون را كاملاً خنثى نمود.
پى نوشتها:
1 - بحارالانوار: مجلسى , محمد باقر, ج 48 ص 134به نقل از علل الشرايع و عيون اخبارالرضا.
2 - پيشين , جعفريان , ج 2 ص 76به نقل از تاريخ الحكماء: ص 221 حيات امام رضا (علیه السّلام): ص 222
3 - همان , ج 2 ص 76به نقل از عيون اخبار الرضا: ج 2 ص 151
4 - همان , ج 2 ص 74به نقل از عيون اخبار الرضا: ج 2 ص 168ـ 167
5 - شذرات سياسيه من حيات الائمه (علیهم السّلام): شبر, حسن , ص 153به نقل از بحار:ج 49
6 - همان , ج 2 ص 78به نقل از اصول كافى : ج 1 ص 448 عيون اخبار الرضا (علیه السّلام): ج 2 ص 219 چاپ اعلمى ; اثبات الوصية: ص 203
7 - يوسف 55
8 - پيشين , مجلسى , ج 49 ص 155به نقل از كافى : ج 8 ص 151
9 - همان , ص 141به نقل از عيون اخبار الرضا: ص 154ـ 151
10 - شذرات سياسيه من حيات الائمه (علیهم السّلام): ص 167
11 - پيشين , جعفريان , ج 2به نقل از عيون اخبارالرضا: ج 2 ص 162,چاپ اعلمى .
| لينک ثابت
تربيت عبارت است از شكوفا سازى استعدادها و جهت دهى آن به سوى كمال مطلوب. تربيت ضرورىترين نياز انسان در زندگى است. انسان بدون تربيت صحيح ره به جايى نمىبرد، نه از باغ زندگى خويش ميوه شيرينمىچيند و نه كام انسانهاى ديگر را از ثمرات درخت وجود خود شيرين مىكند;و بالاتر آنكه نه به درك معناى انسانيت نايل مىآيد و نه به فتح قلههاىرفيع انسانيت دست مىيازد. بدين جهت تربيت عاليترين هدف پيامبران و اساسىترينپيام كتب و اولين و ضرورىترين وظيفه والدين است. ضرورت و اهميت تربيت،والدين را بر آن مىدارد كه به اين مسووليتبزرگ ارجى دو چندان نهند; براىايفاى درست آن خود را به صلاح و آگاهى از روش و فنون تربيت مجهز بسازند و باالگو گرفتن از مربيان موفق در انجام دادن اين وظيفه مهم بكوشند. بىشك معصومان عليهم السلام موفقترين مربيان و سيره قولى و عملى آنهامطمئنترين الگو براى والدين در امر ظريف و پرپيچ و خم تربيت است. اينمقاله بر آن است تا نكاتى از سيره تربيتى امام رضا(علیه السّلام) در تربيت فرزند رايادآورى كند و گامى، هر چند ناچيز، در ترويج معارف اهلبيتبردارد. سيره تربيتى امام رضا(علیه السّلام)، با توجه به سفر آن حضرت به خراسان و دورى از كانونخانواده و نيز تك فرزندى چنانكه برخى از بزرگان قايلند بسيار قابلتوجه است; چرا كه تربيت فرزند يگانه آن هم از راه دور شيوهاى خاص مىطلبد.
1 - تدريجى بودن تربيت :
تربيت جريانى مستمر و فعاليتى تدريجى است كه نه مرزمىشناسد و نه زمان و مكان; بلكه به درازاى عمر است و به پهناى ابعادوجودى عالم اكبر، يعنى انسان. درخت تربيت زود ثمر نمىدهد و نبايد انتظارداشتيك شبه يا چند ماهه در امر ظريف و پيچيده تربيت معجزه انجام گيرد; بلكهبايد از سالها قبل از تولد زمينه تربيت صحيح را فراهم كرد و بعد از تولد،بتدريجبا صبر و حوصله، به انجام آن پرداخت. در سيره ائمه اطهار عليهم السلامو ديدگاههاى آنان مسايلى چون انتخاب همسر شايسته، لزوم رعايت آداب ازدواج،توجه به مواقع و شرايط انعقاد نطفه، مراقبتهاى ايام باردارى و ... حكايت ازاين نكته مهم دارد.
الف) انتخاب همسر صالح و شايسته :
صفوان بنيحيى از امامرضا(علیه السّلام) نقل كرده است كه فرمود: هيچ سودى براى مرد بهتر از همسر صالح، كههنگام ديدن وى شوهر خوشحال شود و در غياب شوهر نگهدار خود و اموالش باشد،نيست. همچنانكه زن بايد صالح و شايسته باشد، مرد نيز بايد شايسته باشد. بروالدين است كه به كمك دخترانشان، شوهران شايسته و صالحى براى آنانانتخاب كنند. حسين بنبشار واسطى مىگويد: خدمت امام رضا(علیه السّلام) نامه نوشتم كه يكىاز بستگانم از دخترم خواستگارى كرده است، ولى مرد بد اخلاقى است. [آيا صلاحهست كه دخترم را به ازدواج او در آورم؟] حضرت فرمود: اگر بداخلاق است، دخترترا به ازدواج او در نياور.
ب) رعايت آداب ازدواج :
بعد از انتخاب همسر شايسته، در طليعه ازدواج بايدمهمترين هدف ازدواج، كه همان تربيت فرزندان صالح است، مورد توجه باشد وياد خداوند متعال ميهمان قلبهاى پاك زن و مرد بوده و آنها بايد، ضمن رعايتساير آداب نكاح، از خداوند فرزند سالم و صالح طلب كنند. در كتاب شريف فقهالرضا، كه به حضرت رضا(علیه السّلام) منسوب است، در مورد اولين برخورد زن و مرد، خطاببه شوهر، چنين آمده است: هنگامى كه زن به خانه تو وارد شد، پيشانىاش را بگير; او را به طرف قبلهبنشان و بگو: «خداوندا، او را به امانت گرفتهام و با ميثاق تو بر خود حلالكردهام; پروردگارا، از او فرزند با بركت و سالم روزىام كن و شيطان را درنطفهام شريك مساز و سهمى براى او قرار مده.»
ج) مراقبتهاى ايام باردارى :
بعد از انعقاد نطفه، مراقبتهاى ايام باردارى بسيار مهم و ضرورى است. توجه بهوضعيت روانى همسر، گستراندن بستر آرامش در منزل و خارج آن و نيز تغذيه مناسبو سالم از ضرورتهاى اين دوره است. علاوه بر غذاى سالم و مقوى، استفاده ازبرخى ميوهها و خوراكيها مىتواند در آينده كودك و شخصيت و صفاتش مؤثر باشد،بدين جهت، معصومان عليهم السلام بهرهگيرى از برخى خوردنيها در ايام باردارىتوصيه كردهاند. محمد بن سنان از امام رضا(علیه السّلام) نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: «همسران باردارتان را كندر دهيد; اگر حمل آنها پسر باشد، پاكيزه قلب ودانشمند و شجاع خواهد شد و اگر دختر باشد، خوش اخلاق و زيبا مىشود و نزدشوهرش منزلت مىيابد.» ناگفته پيداست كه اين نوع خوراكيها علت تامه پديدآمدن اين صفات نيست و عوامل ديگر هم مؤثر است.
2 - اولين گام :
بعد از تولد، كودك قدم به جهانى نو مىگذارد. در اولين گامبايد آواى توحيد را در گوش نوزاد زمزمه كرد، فضاى هستىاش را از نسيم خوشتوحيد و بندگى عطرآگين ساخت و با افشاندن بذر توحيد سرزمين وجودش را ازلالههاى زيباى ذكر الهى سرشار كرد. امام رضا(علیه السّلام) فرمود هنگام تولد فرزند درگوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه بگوييد.
3 – نامگذارى :
هر واژهاى حكايت از معنايى مىكند. زيبايى و ركيك بودن واژهها بستگى مستقيم به معناى آنها دارد. گرچه معناامرى اعتبارى است و در نامگذارى چندان مورد توجه نيست; ولى هنگام به كاربردن آنها معانى ناخودآگاه تداعى مىشود. نام نيكو مايه سربلندى و افتخار ونام زشتباعثسرشكستگى و احيانا احساس حقارت است. زيرا نام تا پايان عمر باانسان همراه است و فرد همواره با آثار خوب و بدش مواجه است. ائمه طاهرينعليهم السلام هم خود نامهاى نيكو براى فرزندانشان بر مىگزيدند و هم ديگران رابدين امر سفارش مىكردند. امام هشتم شيعيان نام نيكوى محمد را بر فرزنددلبندش نهاد و از تاثير اين نام نيكو چنين پرده برداشت: «خانهاى كه در آننام محمد باشد، روز و شبشان را با خير و نيكى به پايان مىرسانند.»
4 - مراقبت از كودك :
نوزاد انسان گلى نو رسيده است كه بتدريجبه رشد و شكوفايىمىرسد. به ثمر نشستن گل به مراقبت دائمى باغبان نياز دارد. والدين، بويژهمادر، باغبانان دلسوز زندگىاند و گلهاى معطر زندگيشان به مراقبت همه جانبهآنان نياز دارد. مراقبت از سلامت جسمانى، تغذيه مناسب، تامين آرامش و سلامتروانى و تامين نيازهاى عاطفى نوزاد در رشد جسمانى، عاطفى و تكامل معنوىاشتاثير بسزا دارد. به ويژه در نخستين روزهاى زندگى كه نوزاد، به خاطربيگانگى با محيط جديد و ضعف و ناتوانى، به مراقبت و توجه افزونتر نيازمنداست. حكيمه خواهر امام رضا(علیه السّلام) گفته است: وقتى زمان وضع حمل خيزران، مادر حضرت جواد(علیه السّلام)، رسيد، حضرت رضا(علیه السّلام) مرا صدا زد و فرمود: هنگام وضع حمل، پيش او حاضر باش و همراه او و قابلهدرون اتاق برو. آنگاه حضرت چراغى در اتاق گذاشت و در آن را بست. هنگام وضعحمل خيزران چراغ خاموش شد و او ناراحت گرديد. در اين وضيعتبوديم كه حضرتجواد(علیه السّلام) به دنيا آمد در حالى كه بر روى او چيز نازكى مانند پارچه بود، نورشتمام اتاق را روشن كرد و ما به آن نگاه مىكرديم. آنگاه او را در آغوش گرفتم و آن پرده را از او جدا كردم. در اين هنگام امامرضا(علیه السّلام) آمد، در اتاق را باز كرد، جواد(علیه السّلام) را گرفت، در گهواره گذاشت و بهمن فرمود: «يا حكيمه الزمى مهده»; حكيمه مراقب گهوارهاش باش ...
5 - كودك و سلامتى :
از ويژگيهاى دين اسلام تاكيد بر پرورش همه ابعاد زندگىانسان است. هر چند در تربيت اسلامى پرورش ابعاد معنوى هدف اصلى و نهايىاست; اما دستيابى به آن هدف بزرگ در پرتو داشتن جسمى سالم و روانى با نشاطامكانپذير است. در سيره تربيتى امام رضا(علیه السّلام)، علاوه بر تاكيد بر ساير ابعاد،به رعايتبهداشت، تغذيه سالم و نيز عوامل غير مادى مؤثر در سلامتى مانند صدقهو عقيقه توجه خاص شده است. آن حضرت، در بخشى از مطالبى كه براى مامون نوشت،چنين نگاشت: عقيقه كردن براى پسر و دختر، نامگذارى، تراشيدن موهاى سر نوزاددر روز هفتم و معادل وزن موها طلا يا نقره صدقه دادن لازم است. در سخن ديگرى به نقل از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: فرزندانتان را در روز هفتمختنه كنيد; زيرا ختنه باعث پاكى بيشتر و رشد سريعتر آنان مىشود. علاوه بر اينها، تغذيه سالم و مقوى فرزند مورد توجه حضرت بود. يحيى صنعانىمىگويد: در منى بر حضرت رضا(علیه السّلام) وارد شدم، در حالى كه جواد(علیه السّلام) در دامانحضرت نشسته بود و حضرت به او موز مىداد.
۶- صحبتبا كودك :
قدرت درك كودك اندك است و توان فهم معانى كلمات را ندارد. در عين حال سخن گفتن با او نشانه توجه والدين به اوست. كودك اين توجه رانوعى اظهار محبت و ابراز عاطفه مىداند و با تمام ضعف و نقصان، گاه با لبخندو زمانى با حركات دست و پا به آن پاسخ مىدهد. علاوه بر اين، مشاهده چگونه سخنگفتن والدين، به ويژه حركات لب، زمينه مساعدى براى آموزش سخن گفتن كودك پديدمىآورد. كليم بن عمران مىگويد: به امام رضا(علیه السّلام) گفتم: از خدا بخواه به توفرزندى دهد. حضرت فرمود: من صاحب يك فرزند مىشوم و او وارثم خواهد شد. هنگامى كه امام جواد(علیه السّلام) به دنيا آمد، حضرت رضا(علیه السّلام) به اصحابش فرمود: فرزندى به دنيا آمد كه شبيه موسى بن عمران شكافنده درياست و مانند عيسىبن مريم مادرش پاك و مطهر است. راوى در ادامه مىگويد: و كان طول ليلتهيناغيه فى مهده; حضرت در تمام طول شب با او صحبت مىكرد.
7 – محبت :
محبت داروى شفابخش دردها، تسكين دهنده قلبهاست و بهترين راه حلمشكلات و ناسازگاريهاى تربيتى است. حبتبجا، در هر مكان و زمان و در هر مقطع و سن، وسيلهاى كارآمد و مؤثر است. همگان، در هر سن و موقعيت، به عاطفه و محبت نيازمندند; اما كودكان،نوجوانان و جوانان بيش از ديگران تشنه جام زلال محبتند. رفتار نابجا وناقصشان را محبت اصلاح مىكند و ناسازگارى و پرخاشگرى نابجايشان را داروى محبتاز ميان مىبرد. آرى، با محبت مىتوان بسيارى از گرهها را گشود و راههاىناهموار را هموار كرد. امام رضا(علیه السّلام) از اين شيوه مؤثر تربيتى به شكلهاىگوناگون بهره مىگرفت. گاهى اوج محبتخود را در قالب جمله زيباى «بابىانت و امى» (پدر و مادرم به فدايت) نشان مىداد و زمانى او را در آغوشمىگرفت، به سينه خود مىفشرد و مىبوسيد. اباصلت مىگويد: هنگامى كه جواد(علیه السّلام) بربستر شهادت پدر وارد شد، حضرت رضا(علیه السّلام) از بستر برخاست، به سوى او رفت، دستبرگردنش انداخت، او را به سينه فشرد، ميان دو چشمش را بوسيد و با او سخن گفت... محبت كليد حل بسيارى از مشكلات تربيتى است. گاهى والدين در مقابل اصرارزياد كودكان بر خواستهاى غير معقول يا غير ممكن، رفتارى تند و نامناسبابراز مىكنند; ولى حتى در چنين موقعيتى رفتار محبت آميز مناسبتر و مؤثرتراست. اميه بن على نقل مىكند: در سالى كه امام رضا(علیه السّلام) حجبه جاى آورد و سپسبه خراسان رفت، من در مكه همراه امام(علیه السّلام) بودم و امام جواد(علیه السّلام) نيز همراهشبود. امام(علیه السّلام) با خانه كعبه وداع كرد. وقتى طوافش تمام شد، به طرف مقام[ابراهيم] رفت و در آنجا نماز گزارد. جواد(علیه السّلام) كه خردسال بود، بر دوش موفق(غلام حضرت) طواف داده مىشد. جواد(علیه السّلام) به طرف حجر [اسماعيل] رفت، در آنجا نشستو اين امر مدتى طول كشيد. موفق به او گفت: جانم به فدايتباد، برخيز. او فرمود: برنمىخيزم تا وقتى كه خدابخواهد و در چهرهاش غم نمايان شد. موفق خدمت امام رضا(علیه السّلام) آمد و گفت: جانم به فدايتباد، جواد(علیه السّلام) در حجر نشسته، برنمىخيزد. امام رضا(علیه السّلام) به طرفجواد(علیه السّلام) آمد و فرمود: برخيز، اى حبيب من. جواد(علیه السّلام) فرمود: چگونه برخيزم، درحالى كه شما با كعبه چنان وداع مىكنيد كه گويا هرگز به سويش بازنمىگرديد! [براى بار سوم] امام رضا(علیه السّلام) فرمود: برخيز، اى حبيب من. جواد(علیه السّلام)برخاست. از اين حديثشريف در مىيابيم كه امام رضا(علیه السّلام) در مقابل اصرار جواد(علیه السّلام)هرگز به او تندى نكرد; بلكه با جملات محبتآميزى چون «قم يا حبيبى» و صبرو حوصله فرزند خردسالش را قانع كرد.
8 – احترام :
بىشك هر انسانى در هر مقطع سنى، با توجه به برداشتى كه از ارزش ومنزلتخويش دارد، براى خود احترام و شخصيت قايل است. هر انسانى خود رادوست دارد و دوست دارد كه مورد احترام ديگران واقع شود. كودك و نوجوان نيزهر چند به رشد اجتماعى و عقلانى كافى نرسيده است; اما براى خود احترام قايلاست. بدين جهت رفتار احترامآميز والدين و مربيان نقش مؤثرى در تربيت و رشداو دارد. امام رضا(علیه السّلام) براى جواد(علیه السّلام) احترام بسيار قايل بودند و از اين شيوهمؤثر در تربيت فرزند بسيار بهره مىبرد. محمد بن ابىعباد، كه به تصويب فضل بنسهل امور نگارش حضرت رضا(علیه السّلام) را به عهده گرفته بود، مىگويد: حضرت رضا(علیه السّلام)همواره از فرزند بزرگوارش محمد با كنيه [كه نزد عرب علامتبزرگداشت و احتراماست] نام مىبرد و مىفرمود: ابوجعفر به من چنين نوشت و من به ابوجعفر چنيننوشتم. با آنكه امام جواد(علیه السّلام) در مدينه به سر مىبرد و كودكى بيش نبود، حضرترضا(علیه السّلام) وى را بسيار احترام مىكرد و نامههايى كه از حضرت جواد به وى مىرسيد،با كمال بلاغت و نيكويى پاسخ مىداد ...
9 – تشويق :
تشويق در تربيت كودك و نوجوان بسيار مؤثر است. تشويق بجا و مناسبدر فرزندان ايجاد انگيزه و شوق مىكند و آنان را براى انجام كارهاى بزرگترآماده مىسازد. در واقع تشويق نردبان پيشرفت و موفقيت آنهاست. بدين جهت اينشيوه نيز مورد توجه حضرت رضا(علیه السّلام) بود. زكريا بن آدم مىگويد: خدمت امام رضا(علیه السّلام)بودم كه حضرت جواد(علیه السّلام) را نزد ما آوردند. او، كه حدود چهار ساله بود، دستهارا بر زمين نهاد و سرش را به طرف آسمان بلند كرد و به فكر فرو رفت. امامرضا(علیه السّلام) به او فرمود: جانم به فدايتباد، در چه موضوعى چنين انديشه مىكنى؟ فرمود: در آنچه نسبتبهمادرم فاطمه(س) انجام دادهاند. به خدا قسم، آنها را از قبر بيرون مىآورم،مىسوزانم و خاكسترشان را به دريا مىريزم. امام رضا(علیه السّلام) [در مقابل كار نيكويش]او را به خود نزديك ساخت، بين دو چشمش را بوسيد و فرمود: پدر و مادرم بهفدايتباد، تو براى مامتشايستگى دارى.»
10 - نظارت والدين :
زندگى صحنه درسو تجربه است. آنانكه بيشتر عمر خود در كسب تجارب صرف كردهاند، در رويارويى با دشواريها ازتوان فزونتر برخوردارند. كودكان و نوجوانان بهره كمترى از تجربه دارند وبدين سبب به نظارت و كمك والدين نيازمندترند. نظارت مستمر و حساب شده بروضعيت اخلاقى، تحصيلى و رفتارى فرزند يك ضرورت انكارناپذير در امر تربيت است;البته اين نظارت بايد منطقى و حتىالامكان غير مستقيم و بجا باشد. نكته مهماين است كه نظارت به مواقع حضور والدين، به ويژه پدر، در كانون خانوادهاختصاص ندارد; بلكه حتى وقتى پدر براى مدتى از كانون خانواده فاصله مىگيرد وحضور فيزيكى ندارد، بايد همچنان از وضعيت فرزندانش آگاه باشد و بر كار آنهانظارت كند. سفارشهاى پيش از مسافرت و مكاتبه با فرزند در طول سفر، امرىضرورى و كارساز است. حضرت رضا(علیه السّلام) كه به سبب ستم فرمانروايان ناگزير مدتى دوراز وطن و خاواده به سر برد، به شكلهاى گوناگون همچون نامه و پيامهاىشفاهى از دور بر وضعيت فرزندش جواد(علیه السّلام) نظارت مىكرد و راهنماييهاى لازم را بهوى ارائه مىدادند. چنانكه پيش از رفتن به خراسان درباره فرزندانش آنچهشايسته مىنمود، سفارش كرد. اشاره به دو نمونه از رفتار آن حضرت در اينزمينه بسيار سودمند مىنمايد:
الف) قبل از سفر :
ابى محمد وشاء از امام رضا(علیه السّلام)نقل كرد كه حضرت فرمود: هنگامى كه خواستم از مدينه به سوى خراسان حركتكنم، اهل و عيال خود را جمع كردم و از آنها خواستم كه با صداى بلند بر منبگريند. سپس دوازده هزار دينار بين آنها تقسيم كردم و گفتم: من هرگز به سوىشما بر نمىگردم. سپس دست جواد(علیه السّلام) را گرفتم، وارد مسجد پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) شدم، دست اورا بر قبر گذاشتم و از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلّم) نگهدارىاش را طلب كردم. جواد(علیه السّلام) [رازكارم را] دريافت و گفت: پدر و مادرم به فدايت، به سوى دشمن مىروى؟ حضرت همهوكلاء و خدام خود را سفارشكرد كه به سخنان جواد(علیه السّلام) گوش فرادهند، از اواطاعتكنند، با او مخالفت نورزند و بعد از وفات من به وى بگروند. و آنها راآگاه كردم كه او امام بعد از من و جانشين من است ...
ب) بعد از سفر :
ابن ابىنصر مىگويد امام رضا(علیه السّلام) در نامهاى به حضرت جواد(علیه السّلام)چنين نوشته بود: اى اباجعفر، به من اطلاع دادند كه خدام، هنگام خروج شما ازخانه، شما را از در كوچك بيرون مىبرند و اين به خاطر بخل آنهاست تا از شمابه كسى خيرى نرسد; [فرزندم] به حقى كه بر گردن تو دارم، از تو مىخواهم كهورود و خروجت فقط از در بزرگ باشد. هنگامى كه خواستى از خانه خارج شوى،همراه خود طلا و نقره داشته باش و هر كه از تو چيزى خواسته، عطا كن. اگرعموهايت از تو طلب كمك كردند، كمتر از پنجاه دينار عطا نكن و بيشتر از آن بهاختيار توست. اگر از عمههايت كسى از تو كمك خواست، كمتر از بيست و پنج دينارمده و بيشتر از آن به اختيار توست. [فرزندم،] اين سفارش من به خاطر رشد ورفعت مقام توست، پس به ديگران انفاق كن و از خداى صاحب عرش، ترس فقر وتنگدستى نداشته باش.
11 - خود اتكايى :
توجه به استقلال و خوداتكايى از نكاتمهم تربيتى است. همگام با رشد جسمانى و افزايش سن، توقعات و انتظاراتمردم از كودك افزايش مىيابد و او بايد خود را براى ايفاى نقش در جامعه آمادهسازد. از طرفى وابستگى فرزند به والدين، به ويژه پدر، نه مطلوب است و نههمواره ممكن. زيرا امكان پيش آمدن موقعيت ويژه و محروم شدن فرزند از كمكوالدين انكارناپذير است. بنابراين، والدين بايد ضمن نظارت صحيح و حساب شدهبه تدريج زمينه استقلال و خوداتكايى را در فرزندانشان به وجود آورند و باواگذارى مسووليتبدانان قدرت اداره زندگى را در آنها تقويت كنند. از نكاتبسيار زيباى سيره تربيتى امام رضا(علیه السّلام) توجه به اين امر مهم است. آن حضرت بهخوبى براى فرزندش جواد(علیه السّلام) آيندهنگرى فرمود و چون مىدانست فرزندش در نوجوانىمسووليتبزرگ رهبرى جامعه اسلامى را به عهده مىگيرد با واگذاردن مسووليتها بهوى قدرت مديريت و رهبرى را در او تقويت كرد. امام هشتم(علیه السّلام)، هنگامى كه درمدينه بود، اداره امور خويش را عملا به فرزندش وا نهاد و حضرت جواد(علیه السّلام)، بااينكه كودك و نوجوان بود، به خوبى از عهده اين امر برآمد. حنان بن سديرمىگويد: ... پيوسته حضرت جواد(علیه السّلام) با اينكه كودك و نوجوان بود، اداره امورحضرت رضا(علیه السّلام) را در مدينه به عهده داشت و به خادمان حضرت امر و نهى مىكرد وهيچ يك از خدمتگزاران با وى مخالفت نمىكرد. اين سخن بدان معناست كه حضرتجواد(علیه السّلام) به خوبى مديريت مىكرد و آنها با او مخالفت نمىكردند.
12 - پرورش بعد عقلانى :
تربيتبايد همه جانبه باشد. پرورش بعد عقلانى و شكوفاساختن استعداد منطق و استدلال در فرزند يكى از مهمترين ابعاد تربيت است. منطقى بار آوردن فرزند سبب مىشود درستبينديشد، منطقى تصميم بگيرد، منطقىرفتار كند و در صورت لزوم، بىهيچ هراسى از ديدگاهها و رفتارهاى خود دفاعكند. سيره تربيتى حضرت رضا(علیه السّلام) از اين منظر نيز الگويى كامل براى همه رهروانآن حضرت است. بنان بن نافع نقل مىكند كه روزى مامون از جايى كه حضرتجواد(علیه السّلام) با كودكان بازى مىكرد، مىگذشت. كودكان از ترس ميدان بازى را ترككردند و تنها جواد(علیه السّلام) آنجا ايستاد. مامون از او پرسيد: چرا همراه بچههافرار نكردى؟ فرمود: گناهى مرتكب نشدم تا از ترس بگريزم و جاده هم تنگ نيستتا آن را برايتباز كنم، از هر جا مىخواهى عبور كن. مامون [از اين پاسختعجب كرد و] پرسيد: تو كيستى؟ حضرت در جواب فرمود: من محمد بن على بن موسىبن جعفر بنمحمد بنعلى بنالحسين بنعلى بنابىطالب عليهم السلام هستم ...
| لينک ثابت
حلم :
در شناخت حلم امام رضا علیه السلام، شفاعت وی در نزد مأمون در حق جلودی کافی است. جلودی کسی بود که به امر هارون الرشید به مدینه رهسپار شد تا لباس زنان آل ابوطالب را بگیرد و بر تن هیچ یک از آنان جز یک جامه نگذارد.وی همچنین بر بیعت مردم با امام رضا علیه السلام انتقاد کرد. پس مأمون او را به حبس افکند و بعد از آن که پیش از وی دو تن را کشته بود او را خواست. امام رضا علیهالسلام به مأمون گفت: ای امیرمؤمنان! این پیرمرد را به من ببخش! جلودی گمان برد که آن حضرت میخواهد از وی انتقام گیرد. پس مأمون را سوگند داد که سخن امام رضا علیه السلام را نپذیرد. مأمون هم گفت: به خدا شفاعت او را درباره تو نمیپذیرم و دستور داد گردنش را بزنند.
تواضع :
در بخش صفات و اخلاق آن حضرت از قول ابراهیم بن عباس نقل شده که گفت: چون امام رضا علیهالسلام تنها بود و برای او غذا میآوردند آن حضرت غلامان و خادمان و حتی دربان و نگهبان را بر سر سفرهاش مینشاند و با آنها غذا میخورد. همچنین از یاسر خادم نقل شده است که گفت: چون آن حضرت تنها میشد همه خادمان خود را جمع میکرد، از بزرگ و کوچک، و با آنان سخن میگفت. او به آنان انس میگرفت و آنان نیز با حضرت انس میگرفتند.کلینی در کافی به سند خود از مردی بلخی روایت میکند که گفت: با امام رضا علیه السلام در سفر به خراسان همراه بودم. پس روزی خواستار غذا شد و خادمان سیه چرده خود را نیز بر سفره خود نشاند. یکی از یارانش به او عرض کرد: ای کاش غذای اینان را جدا میکردی. فرمود: پروردگار تبارک و تعالی یکی است و مادر و پدر هم یکی. و پاداشها بسته به اعمال و کردارهاست.
اخلاق نیکو :
در بخش صفات آن حضرت از ابراهیم بن عباس نقل شده که گفت: امام رضا علیه السلام با سخن هرگز به هیچ کس جفا نکرد و کلام کسی را قطع نکرد تا زمانی که شخص سخن گفتنش به اتمام میرسید. و حاجتی را که میتوانست برآورده سازد، رد نمیکرد. پاهایش را دراز نمیکرد و هرگز رو به روی کسی که نشسته بود، تکیه نمیداد و هیچ کس از غلامان و خادمان خود را دشنام نمیداد. هرگز آب دهان بر زمین نمیافکند و در خندهاش قهقهه نمیزد، بلکه تبسم مینمود.کلینی در کافی به سند خود نقل کرده است که مهمانی برای امام رضا علیه السلام رسید. امام شب در کنار مهمان نشسته بود و با وی سخن میگفت که ناگهان وضع چراغ تغییر کرد. مرد مهمان دستش را دراز کرد تا چراغ را درست کند ولی امام او را از این کار بازداشت و خود به درست کردن چراغ پرداخت. سپس فرمود: ما قومی هستیم که میهمانان خود را به کار نمیگیریم.همچنین در کافی به سند خود از یاسر و نادر خادمان امام رضا علیه السلام نقل شده است که گفتند: ابوالحسن صلوات الله علیه، به ما فرمود: اگر من بالای سرتان بودم و شما خواستید از جا برخیزید، در حالی که غذا میخورید، برنخیزید تا از خوردن دست بکشید و بسیار اتفاق میافتاد که امام بعضی از ما را صدا میزد و چون به ایشان گفته میشد آنان در حال خوردن هستند، میفرمود:بگذاریدشان تا از خوردن دست بکشند.
کرم و سخاوت :
یکی از شاعران به نام ابراهیم بن عباس صولی به خدمت آن حضرت آمد و امام به او ده هزار درهم داد که نام خودش بر آن ضرب شده بود. همچنین آن حضرت به ابو نواس سیصد دینار جایزه داد و چون جز آن، مال دیگری نداشت استر خویش را هم به وی بخشید. و نیز به دعبل خزاعی ششصد دینار جایزه داد و با این وجود از وی معذرت هم خواست.در مناقب از یعقوب بن اسحاق نوبختی نقل شده است که گفت: مردی به ابوالحسن رضا علیه السلام برخورد کرد و گفت: به قدر مردانگیات بر من ببخش. امام گفت: به این مقدار ندارم. مرد گفت: به قدر مردانگی خودم ببخش. امام فرمود: این قدر دارم. سپس فرمود که دویست دینار به وی بدهند.همچنین در مناقب از یعقوب بن اسحاق نوبختی نقل شده است که امام رضا علیه السلام تمام ثروت خود را در روز عرفه تقسیم نمود. پس فضل بن سهل به وی گفت: این ضرر است. امام فرمود: بل سود و بهره است. چیزی را که پاداش و کرامت به آن تعلق میگیرد ضرر محسوب مکن.کلینی در کافی به سند خود از الیسع بن حمزه نقل کرده است که گفت: در مجلس ابوالحسن رضا علیه السلام بودم. مردم بسیاری به گرد آن حضرت حلقه زده بودند و از وی درباره حلال و حرام پرسش میکردند که ناگهان مردی بلند قامت و گندمگون داخل شد و گفت: السلام علیک یابن رسول الله. من یکی از دوستداران تو و پدران و نیاکان تو هستم، من از حج باز میگردم و خرجی خود را گم کردهام و با آنچه همراه من است نمیتوانم به یک منزل هم برسم، پس اگر صلاح بدانی که مرا به دیارم روانه کنی که برای خدا بر من نعمتی دادهای و اگر به شهرم رسیدم آنچه از تو گرفتهام به صدقه میدهم.امام به او فرمود: بنشین خدا تو را رحمت کند. آنگاه دوباره با مردم به گفت و گو پرداخت تا آنان پراکنده شدند و تنها سلیمان جعفری و خیثمه و من مانده بودیم. پس امام فرمود: اجازه میدهید داخل شوم؟ سلیمان گفت: خداوند فرمان تو را مقدم داشت. پس امام برخاست و به اتاقش رفت و لختی درنگ کرد و سپس بازگشت و در را باز کرد و دستش را از بالای در بیرون آورد و پرسید: آن خراسانی کجاست؟ پاسخ داد: من اینجایم. فرمود: این دویست دینار را برگیر و در مخارجت از آن استفاده کن و بدان تبرک جو و آن را از جانب من به صدقه بده. اکنون برو که نه من تو را ببینم و نه تو مرا.مرد بیرون رفت. سلیمان به آن حضرت عرض کرد: فدایت شوم بخشش بزرگی کردی و رحمت آوردی، پس چرا چهره از او پوشاندی؟ فرمود: از ترس آن که مبادا خواری خواهش را در چهره او ببینم. مگر این سخن رسول خدا را نشنیدی که میگوید: آن که به نهان نکویی آورد با هفتاد حج برابری میکند و آن که پلیدی و زشتی را اشاعه میدهد، مخذول و خوار است و کسی که در نهان گناه کند، آمرزیده است. آیا سخن اول را نشنیدهای که میگوید:متی آته لا طلب حاجة رجعت الی اهلی و وجهی بمائه؛ هرگاه بیایم نزد او تا حاجتی طلب کنم به سوی خانوادهام بازمیگردم در حالی که صد دینار دارم.
فراوانی صدقات :
از ابراهیم بن عباس صولی نقل شده که گفت: امام رضا علیه السلام بسیار نکویی میکرد و در نهان صدقه میداد و بیشتر این عمل را در شبهای تاریک به انجام میرساند.
منبع : کتاب سیره معصومان، ج 5
| لينک ثابت
اين مقاله قرار بود در شماره دهم اين مجله -در ماه ذىالقعده- به مناسبت ميلاد فرخنده امام هشتم عليهالسلام چاپ شود؛ اينك با پوزش از محضر حضرت آيتاللّه سبحانى و خوانندگان گرامى، در اين شماره چاپ مىشود.
قال اللّه تبارك و تعالى:
«فى بُيوتٍ أذِنَ اللّهَ أنْ تُرْفَعَ و يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ و الآصال * رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارةٌ و لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ و إقامِ الصَّلوةِ و ايتاءِ الزَّكوةِ يَخافونَ يَوْما تَتَقَلَّبُ فِيهِ القُلوبُ و الأبْصار(1)».
«آن چراغ در خانههايى جاى دارد كه خدا اجازه داده است كه گرامى داشته شوند. خانههايى كه نام خدا در آنها برده مىشود، در آنها صبح و شام مردانى او را تسبيح مىگويند كه هيچ داد و ستدى و خريد و فروشى آنان را از ياد خدا و به پاى داشتن نماز و دادن زكات غافل نمىكند. آنان از روزى مىترسند كه در آن، دلها و چشمها از حالت عادى خارج مىشوند».
آيه ياد شده درباره خانههاى خاصّى سخن مىگويد و آنها را با صفاتى مىستايد كه عبارتند از:
1. نزد خدا از ارج بالايى برخوردارند.
2. مردانى در آنها صبح و شام، خداى را تسبيح مىگويند.
3. از صفات اين مردان آن است كه كارهاى دنيوى، آنها را از كارهاى عبادى باز نمىدارد.
4. خوف و خشيت (ترس از خدا) بر روان آنها حاكم است.
اكنون بايد ديد اين بيوت، به چه كسانى تعلّق دارد؟ برخى از مفسّران آن را به مساجد تفسير كردهاند، ولى اين تفسير از نظر قرآن صحيح نيست؛ زيرا در قرآن عناوين چهارگانه وارد شده است:
1. مساجد، 2. بيوت، 3. بيتاللّه، 4. المسجد الحرام.
طبعا به حكم مقابله، بيوت، غير از مساجد خواهد بود و شاهدى نيز بر اين تغاير هست. هيچ بيتى در جهان بدون سقف نيست، در حالىكه مساجد ممكن است بدون سقف باشند؛ حتى در برخى از بلاد، باز بودن مسجد، مستحبّ است و مسجد الحرام هم اكنون فاقد سقف است. قرآن بيوت را به گونهاى توصيف مىكند كه ملازم با سقف است و درباره بيوت كافران مىفرمايد:
«لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرْ بِالرَّحْمنِ لِبُيوتِهِم سُقُفا من فِضَّة(2)...».
«و اگر نه آن بود كه [همه] مردم [در انكار خدا] امّتى واحد گردند، براى كسانى كه به خداوند رحمان كفر ورزيدهاند، خانههايى قرار مىدهيم كه سقف آنها از نقره ساخته شدهاند...».
از اين بيان مىتوان دريافت كه اين بيوت، مساجد نيستند. خوشبختانه روايتى كه سيوطى در تفسير اين آيه نقل مىكند، شاهد گفتار ماست:
پيامبر گرامى صلىاللهعليهوآله اين آيه را در مسجد خواند. در اين هنگام مردى برخاست و عرض كرد:
- اى پيامبر صلىاللهعليهوآله ! اين خانهها كدام هستند؟
- پيامبر صلىاللهعليهوآله : خانههاى پيامبران.
در اين هنگام ابوبكر برخاست و در حالىكه به خانه على عليهالسلام و فاطمه عليهاالسلام اشاره مىكرد، چنين گفت: آيا اين بيت هم از همان بيوت است؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله : آرى! از برترين آنهاست(3)؟
در اين صورت، اين بيوت، بيوت اولياء و ائمّه اهلبيت عليهماالسلام خواهد بود. به ويژه اگر آنها را به خانه گلى و سنگى تفسير نكينم؛ بلكه بيوت وحى و رسالت بدانيم كه پيامبران در آنها پرورش يافتهاند.
***
امام على ابن موسى الرضا عليهالسلام كه امروز در آستانه ولادت او قرار داريم، در همين بيوت پرورش يافته و شاخهاى از شجره مباركهاى است كه ريشهاش در دل زمين و شاخهاش در آسمان است(4) اكنون سخن درباره زندگانى حضرت است و برخى از نكات را يادآور مىشويم:
زندگى هشتمين اختر آسمان ولايت را مىتوان از جهات گوناگونى مورد بحث و بررسى قرار داد. آنچه فعلاً براى ما در اين گفتار مطرح است، بررسى فضاى فكرى و فرهنگى عصر آن حضرت مىباشد، و از اين طريق مىتوان خدمات آن حضرت را در صيانت از اسلام از هر نوع خدشه ارزيابى كرد.
امام در عصرى از مدينه به طوس خوانده شد كه حركت علمى و فلسفى و ترجمه كتب يونانى و هندى به زبان عربى آغاز شده بود و يك نوع فضاى باز بر محيط خراسان حاكم بود. برخلاف دورههاى قبل، پس از مأمون و واثق، اين فضاى باز، بسته شد و در عصر متوكّل، فضاى فكرى كشور بُعد واحدى را به خود گرفت و تا قرنها اهل حديث بر افكار خلفا و ديگران حاكم گشتند.
در آن عصر، گرايشهاى فكرى غالب بر جامعه را، چهار گروه بر عهده داشتند، درحالى كه هيچكدام از آنها با روش و تفكر علوى موافق نبود، اينك اشارهاى به اين گرايشها:
1. نقل گرايى مطلق
اين گرايش يكى از گستردهترين گرايشهاى زمان آن حضرت را تشكيل مىداد و خراسان بزرگ آن زمان، مركز حديث بود، و لذا مىبينيم چهار نفر از نويسندگان صحاح ششگانه از خراسانِ آن زمان برخاستهاند:
1. محمد بن اسماعيل بخارى(196 - 256) مؤلف صحيح بخارى كه از بخارا برخاست و در همانجا نيز به خاك سپرده شده است و قبر او بالاى كوهى قرار دارد و مزار عموم است.
2. مسلم بن حجاج نيشابورى(201 - 261) مؤلف صحيح مسلم.
3. محمد بن عيسى ترمذى(209 - 279) مؤلف سنن ترمذى.
4. احمد بن شعيب بن على نسأى(215 - 303) مؤلّف سنن نسائى.
نويسندگان دو كتاب ديگر يكى ابو داود سجستانى(202 - 275) برخاسته از سيستان امروز و ديگرى ابن ماجه قزوينى(207 - 273) برخاسته از قزوين است. هنگامى كه امام هشتم به نيشابور رسيد، محدثان نيشابور و حومه آن به استقبال حضرت آمدند و همگان قلم و دوات و كاغذ آماده كردند كه حديثى را از آن حضرت شنيده، بنويسند. و حضرت آن حديث معروف را براى آنان گفت كه به حديث سلسلةالذهب معروف است.
اين گروه قدرت عظيمى در منطقه خراسان و نقاط ديگر داشتند. آفت اين گروه آن بود كه عقل را كنار زده و از اين گذشته نسبت به قرآن نيز عنايت چندانى ابراز نمىكردند، و ما، در آينده مناظره آن حضرت را با يكى از محدّثان يادآور خواهيم شد.
2. عقلگرايى
شكى نيست كه اسلام براى عقل ارزش قائل شده و گواه روشن آن اين است كه ماده عقل 49 بار با صيغههاى مختلفى در قرآن وارد شده ولى حجيت عقل براى خود، قلمرو محدودى دارد، و بيشترين ديدگاه عقل، مربوط به مسائل حسن و قبح است كه در سايه آن مىتوان اصول عقيدتى و حقوقى را پىريزى كرد، و نيز برخى از احكام شرعى را نيز استنباط نمود ولى عقلگرايان دوران حضرت، گروه معتزله بودند كه كمتر به نقل توجه مىكردند و با انديشههاى عقلانى خود بسيارى از آيات و اصول اسلامى را تأويل مىنمودند. مثلاً چون معتقد بودند كه مؤمن گنهكار اگر بدون توبه بميرد، در آتش مخلّد(هميشگى) است، آيات مربوط به شفاعت را از فاسقان برگرفتند و متوجه پاكدلان و مؤمنان ساختند، و نتيجه گرفتند كه شفاعت، ترفيع درجه افراد بىگناه است نه آمروزش گناهان.
اين گروه بر فكر و انديشه مأمون حكومت مىكردند و خردورزى مأمون نيز مايه دلخوشى آنان بود، و لذا در سال 212 مأمون را واداشتند كه از محدثان اقرار بر حدوث(خلق) قرآن بگيرد. بيشتر محدثان عصر مأمون كه معتقد بر عدم حدوث قرآن بودند، از راه تقيه، حادث بودن كتاب را پذيرفتند ولى چند نفر كه در رأس آنان «احمد بن حنبل»بود، رنج و زندان را بر تقيه ترجيح دادند.
3. افكار اديان پيشين
در حالى كه اكثريت مردم منطقه خراسان را مسلمانان تشكيل مىدادند، ولى بر اثر آزادى نسبى انديشه در عصر مأمون، گروهى از علما و دانشمندان شرايع پيشين ياد شده در زير نيز با طرح شبهاتى محيط را مسموم مىكردند، و در بيان انديشههاى خود كاملاً آزاد بودند و لذا امام در احتجاجات خود تنها با دو گروه پيشين مواجه نبوده، بلكه با نمايندگانى از اين گروهها نيز مباحثه كرده است:
1. مسيحيان به نمايندگى «جاثليق» (رئيس اسقفها).
2. يهود به نمايندگى «رأس الجالوت».
3. زرتشتيان به نمايندگى مؤبد بزرگ «هيربد».
4. صابئان به نمايندگى «عمران صابى».
5. برهمنان.
البته مناظره آن حضرت اختصاص به منطقه خراسان نداشته، بلكه در مسير خود در بصره نيز با ارباب مذاهب مناظره و احتجاجاتى داشته است.
4. نهضت ترجمه
گرايش چهارم از گرايشهاى موجود در عصر آن حضرت را نهضت ترجمه كتابهاى يونانى به زبان عربى تشكيل مىداد. نهضت ترجمه در عصر امويان آغاز شد، ولى در عصر عباسيان به اوج خود رسيد، و دارالحكمه در بغداد براى همين موضوع تأسيس شد، و اين مركز بزرگترين كتابخانه دوران عباسى بود كه عمده آن را كتب رومى و يونان باستان تشكيل مىداد و همچنان به حال خود باقى بود تا به دست مغول ويران گشت.
مسلما ترجمه اين كتابها آن هم بىقيد و شرط و بدون نقد و ردّ، اثر سوئى در افراد ساده و مبتدى مىگذارد. البته اطلاعرسانى، بسيار خوب و لازم است، زيرا در سايه تضارب افكار، افقها روشنتر و حقايق بازتر مىگردد، اما نبايد اطلاعرسانى، يكطرفه و آن هم بدون نقد و تحليل صورت بگيرد، ما نيز در عصر خود گرفتار چنين نهضت ترجمهاى هستيم. هر نوع كتابى در هر موضوعى بدون قيد و شرط تحت عنوان اطلاعرسانى چاپ مىشود، درحالى كه برخى از كتب بايد با نقد و تحليل در اختيار جوانان قرار گيرد. ترجمه كتابهاى طبّى يا علوم تجربى چندان لطمهاى بر فرهنگ اسلام وارد نمىسازد، اما ترجمه كتابهاى كلامى و فلسفى يا روانشناسى و جامعهشناسى، بىآسيب نيست، و همين كار سبب شده بود كه در عصر حضرت رضا عليهالسلام برخى از افكار به خاطر همين ترجمهها مسموم گردد.
امام عليهالسلام در چنين فضايى وارد طوس مىشود، و مأمون اصرار مىورزد كه جلسات مناظره را تشكيل دهد و امام عليهالسلام نيز شركت كند. او از تشكيل اين مناظرهها، يكى از دو هدف را تعقيب مىكرد و هر دو هدف در صورت تحقق به خلافت و قدرت او استحكام مىبخشيد زيرا:
اگر امام عليهالسلام در برابر اين دانشمندان گوناگون از فِرَق مختلف پيروز مىشد، براى مأمون برگ برندهاى بود، زيرا ثابت مىكند كه فردى را براى ولايتعهدى برگزيده كه داراى چنين علم و دانش است و به خانوادهاى پيوسته است كه چنين فضايل و مناقبى دارند.
و اگر امام عليهالسلام در اين مناظرات شكست مىخورد، در اين صورت مقام و موقعيت امام در انظار مردم مخصوصا ايرانيان كه سخت به اهل بيت عصمت علاقه داشتند، پايين مىآمد و از علاقه مردم به او كاسته مىشد، و اين نيز براى مأمون برگ برندهاى بود. سرگذشت مذاكره او با سليمان مروزى شاهدى بر هدف دوم است. سليمان مروزى عالم مشهور علم كلام در خطه خراسان بود. مأمون او را گرامى داشت و انعام فراوانى داد و سپس به او گفت: پسر عمويم على بن موسى عليهالسلام از حجاز نزد من آمده است، و او علم كلام(عقايد) و دانشمندان اين علم را دوست دارد، اگر مايلى روز ترويه(هشتم ماه ذىالحجه) نزد ما بيا و با او به بحث و مناظره بنشين.
سليمان كه به علم و دانش خود مغرور بود، گفت: اى اميرمؤمنان! من دوست ندارم از مثل او در مجلس تو در حضور جماعتى از بنىهاشم سؤال كنم، مبادا از عهده برنيايد و مقامش پايين آيد، من نمىتوانم سخن را با امثال او زياد تعقيب كنم!
مأمون گفت: هدف من نيز چيزى جز اين نيست كه راه را بر او ببندى، چرا كه من مىدانم تو در علم و مناظره دانا هستى!
سليمان گفت: اكنون كه چنين است مانعى ندارد، در مجلسى از من و او دعوت كن و در اين صورت مذمتى بر من نخواهد بود!(5).
اين مناظره با قرار قبلى ترتيب يافت و امام عليهالسلام در آن مجلس سليمان را سخت در تنگنا قرار داد و تمام راههاى جواب را بر او بست و ضعف و ناتوانى او را آشكار ساخت.
اينك ما، در اينجا برخى از مناظرات آن حضرت با اهل حديث و اهل كتاب را مىآوريم:
مناظره آن حضرت با ابو قرّة
ابو قرّة كه يكى از محدثان معروف عصر آن حضرت بود، به حضرت عرض كرد: در حديث آمده است كه خدا رؤيت و كلام را بين دو پيامبر تقسيم كرده است. تكلّم را به موسى داده و رؤيت را به حضرت محمد صلىاللهعليهوآله يعنى با موسى سخن گفته و خود را به پيامبر صلىاللهعليهوآله نشان داده است. امام فرمود:
- هرگاه اين گفتار صحيح است، پس چه كسى از جانب خدا اين آيه را براى انس و جن آورده است:
«لا تُدركهُ الأبصارُ و هو يُدرِكُ الأبصار و هُو اللّطيفُ الخَبِيرُ»(6).
«ديدگان، او را در نمىيابد (اما) او ديدگان را در مىيابد و او لطيف و آگاه است».
«يَعْلمُ ما بَينَ أيدِيهِم و ما خَلفَهُم و لا يُحيطُونَ بِه عِلما»(7).
«او آنچه را كه پيشرو و پشتسر آنهاست، مىداند ولى آنان او را با دانش خود در نمىيابند».
«و ليسَ كَمِثله شىٌء...»(8). «چيزى مانند او نيست...».
آيا آورنده اين آيات، جز حضرت محمد صلىاللهعليهوآله است؟
ابو قرّة: درست است.
امام هشتم: چگونه مردى به سوى مردم مىآيد و به آنان مىگويد: من از جانب خدا آمدهام و شما را به پيامهاى او دعوت مىكنم و خدايى را كه از طرف او آمده است، چنين توصيف مىكند: ديدگان، او را در نمىيابند» و «هيچ فردى با علم خود، او را در نمىيابد» و «براى او نظير و مانندى نيست»، آنگاه بگويد من او را ديدهام و آگاهانه بر او احاطه جستهام و او به صورت انسان است. آيا خجالت نمىكشيد؟ بىدينان نتوانستند او را اينگونه به تناقضگويى متهم سازند، و اين كه او از جانب خدا چيزى بگويد، و بعد خلاف آن را براى مردم بازگو كند(9).
مناظره امام با مسيحيان
امام در اين مناظره با جايى مىرسد كه به جاثليق، بزرگ مسيحيان زمان مىفرمايد:
اى نصرانى، به خدا سوگند ما به آن عيسى ايمان داريم كه ايمان به محمد صلىاللهعليهوآله داشت، ولى تنها ايرادى كه به پيامبر شما عيسى داريم، اين بود كه او كم روزه مىگرفت و كم نماز مىخواند!
جاثليق ناگهان متحيّر شد و گفت: به خدا سوگند علم خود را باطل كردى و پايه كار خويش را ضعيف نمودى، و من گمان مىكردم تو اعلم مسلمانان هستى!
امام عليهالسلام : مگر چه شده است؟!
جاثليق: به خاطر اين كه مىگويى عيسى ضعيف و كمروزه و كمنماز بود، درحالى كه عيسى حتى يك روز را افطار نكرد و هيچ شبى را بهطور كامل نخوابيد و صائمالدهر و قائمالليل بود.
امام عليهالسلام : براى چه كسى روزه مىگرفت و نماز مىخواند؟
جاثليق فرو ماند و نتوانست جوابى بدهد، زيرا اگر مىگفت براى خدا، با ادعاى الوهيت عيسى عليهالسلام كه اعتقاد رسمى مسيحيان زمان او به شمار مىرفت، ناسازگار بود(10).
ما، در اينجا به دو نمونه از احتجاجات امام عليهالسلام اشاره كرديم، براى تفصيل بيشتر به كتاب «احتجاج طبرسى» و كتاب «عيون اخبار الرضا» مراجعه شود.
چيزى كه اكنون بايد از آن درس بگيريم، روش امام عليهالسلام در زندگى است، درست همان گرايشهاى چهارگانه عضر حضرت رضا عليهالسلام در زمان ما نيز هست.
1. سلفىهاى وهابى كه بر حديث تكيه مىكنند و شنيعترين عقايد را وارد اسلام مىسازند، تا آنجا كه رؤيت خدا در روز قيامت و تجسيم و جبرىگرى و تكفير همه طوايف از اصول آنهاست.
2. معتزله هر چند منقرض شدهاند و از ماتريدى جز پوستهاى باقى نمانده، ولى عقلگرايى غربى بر انديشه مسلمانان سايه افكنده است. گروهى نيز معتقدند عقل فردى يا عقل جمعى جايگزين شريعت اسلام گردد، و به تدريج جاودانگى احكام اسلام را زير سؤال بردهاند، تو گويى مىخواهند بگويند عمر حكومت اسلام به پايان رسيده است.
3. تبليغ رسانههاى گروهى و مطبوعات، كار خود را انجام داده و گروهى را با فريبكارى به دام مىاندازند.
4. ترجمه كتب به عنوان اطلاعرسانى در حال افزايش است، و هيچ قيد و بندى براى اين ترجمهها نيست. مسئولان مطبوعات نظام نيروى كافى براى كنترل اين نوع آثار ندارند و از طرفى حقوق بشر آلت دست رسانههاى غربى قرار گرفته و هر نوع ممانعت از انتشار افكار الحادى را مغاير با آن دانسته و مسئولان را مرعوب مىسازند.
در چنين شرايطى كه دگرگون كردن اين اوضاع بر ما ممكن نيست، بايد آيندهسازان حوزه با سلاح علم و دانش و فلسفه و كلام مجهز گرديده، و منطق را با منطق پاسخ بگويند.
ما نه عقلگراى مطلق هستيم و نه نقلگراى مطلق، بلكه از هر دو، در محدوده خاص خود بهره مىگيريم. تفكيك خرد از شريعت، يك نوع اشعرىگرى، بلكه سلفىگرى است. اگر چنين انديشهاى ريشه اسلامى داشت، پس چرا قرآن همواره به تعقل و انديشيدن دعوت مىكند و به مسلمانان مىآموزد: «قُل هاتُوا بُرهانَكم إن كنتُم صادقين»(11). شعار ما شعار قرآنى است كه مىفرمايد:«و قال الّذين اُوتوا العلمَ و الإيمان»(12).
بنابراين در حوزه علميه قم بايد از عقل و نقل بهره گرفت و متكلمانى مناظر، مسلح به سلاح علم و اخلاق پرورش داد، و آئين اسلام را يك آيين عقلانى و در عين حال آسمانى معرفى كرد.
امروز گروهى مدعى تفكيك حوزه ايمان از حوزه علم هستند، و سرانجام مىگويند: دين يك امر قلبى و روحى و روانى است، با عقل سر و كار ندارد، حوزه عقل مربوط به ايمان و تديّن نيست.
اين سخن درست نسخهبردارى از انديشه مسيحى است كه مىگويد بايد به تثليث ايمان آورد و علم و عقل را به آن راه نيست و از اين طريق مىخواهند بر تناقضها واشكالات كتب عهدين سرپوش بگذارند.
ايمانى كه قابل اثبات با عقل و خرد نباشد، و فقط يك نوع دريافت قلبى باشد، فاقد ارزش بوده و قابل اثبات نخواهد بود، و پيوسته دچار كشمكش خواهد شد، فردى مدعى الهام بوده و فرد ديگر منكر آن خواهد شد.
از خداوند بزرگ توفيقات برگزار كنندگان اين بزرگداشت را خواهانم.
پي نوشتها:
1. نور، 37 - 36.
2. زخرف، 33.
3. سيوطى، الدر المنثور، ج 6، ص 203، تفسير سوره نور - آلوسى، روحالمعانى، ج 18، ص 174.
4. «كَشجرةٍ طيّبة أصلُها ثابتٌ و فَرعُها فِي السّماءِ تُؤْتِى اُكُلها كُلّ حينٍ بإذنِ ربِّها»(ابراهيم، 24 و 25).
5. صدوق، عيون اخبار الرضا، ج1، ص 179 - مجلسى، بحارالأنوار، ج49، ص 177 - طبرسى، احتجاج، ج2، ص 178.
6. انعام: 103.
7. طه: 110.
8. شورى: 11.
9. طبرسى، احتجاج، ج2، ص 186.
10. همان، ص 203 - 204.
11. بقره: 111.
12. روم: 56.
| لينک ثابت
موره ميبيني که شر و با صفايُم بچه ي محله ي امام رضايُم
زلزليم حادثيم بلايم بچه ي محله ي امام رضايُم
هر روز جمعه دلومه مبندم به پينجله طلا و ورمگردُم
کار و بارم رديفه با خدايم بچه ي محله ي امام رضايُم
به موبگو بيا به قله قاف اصلا مو ره بيزر همونجه علاف!
قرار مرار هر چي بيگي مو پايم بچه ي محله ي امام رضايُم
دروغ ، مرغ نيست مييون ما باهم الان به عنوان مثال تو حرم
چند روزه که تو نخ کفترايم بچه ي محله ي امام رضايُم
چشم موره گيريفته چنتا کفتر گفته خودش: چنتاشه خواستي وردر
الان درم خادماره مپايم بچه ي محله ي امام رضايُم
کفتراره که بردم از روگنبد مرم مو واز تونخ رفت وآمد
تو نخشه او گنبد طلايم بچه ي محله ي امام رضايُم
گنبده نصب شب مده به دستم او گفته: هر وخ که بييي مو هستم
مويم که قانع و بي ادعايم بچه ي محله ي امام رضايُم
وخته ميبينم توي عالم همه ازش ميگيرن و مگن واز کمه
گنبدشه اگر بده رضايم بچه ي محله ي امام رضايُم
گنبد وممبد نموخوام باصفا سي ساله پاي سفره اي آقا
منتظر يک ژتون غذايم بچه ي محله ي امام رضايُم
قاسم رفيعا
| لينک ثابت
كتاب طلايي
يوحنا بن ماسويه و جبرائيل بن بختيشوع و ديگر پزشكان و فيلسوفان نزد مأمون گرد آمده بودند. موضوع جلسه، مسايل پزشكي بود امام(ع) در طول جلسه ساكت بودند مأمون گفت: «يا اباالحسن شما چه مي فرماييد؟»
فرمود: «من نظرياتي دارم كه آنها را خواهم نوشت»
مأمون از مرو به بلخ رفته بود، براي امام(ع) نوشت: الوعده وفا! امام(ع) كتابي نوشت شامل علم تشريح، زيست شناسي و بهداشت، وظايف الاعضا، علم الامراض و علم تغذيه و آن را براي مأمون فرستاد. مأمون دستور داد اين كتاب را با آب طلا بنويسند و نام كتاب، رساله ذهبيه شد.
| لينک ثابت
مطالعه در تاريخ زندگى بشر و روابط اجتماعى، ضرورت اين اصل را به اثبات مىرساند و مؤيد اين واقعيت است كه اصل مديريت لازمه هر جامعه مىباشد و هركجا افرادى جمع شدهاند تا زندگى خويش را بر اساس همكارى و تعاون تكميل كنند نياز به مدير در رأس برنامههاى آنان قرار گرفته است و اين ويژگى محور و موضوع حركتها و تلاشهاى آنان بوده است، فضل بن شاذان نيشابورى مىگويد درباره ضرورت مديريت از امام رضا(ع) شنيدم كه فرمود:انّا لانجد فرقة من الفرق و لاملّة من الملل بقوا و عاشوا الّا بقيّم و رئيس لما لابدّ لهم منه فى الامر الدين و الدنيا؛(3) به درستى كه ما در بررسى احوال بشر هيچ گروه و فرقهاى را نمىيابيم كه در زندگى موفق و پايدار باشد مگر بوجود سرپرستى كه امور مادى و معنوى (دين و دنياى) آنان را مديريت نمايد، هيچ مكتبى به اين روشنى اهميت مديريت و رهبرى را بيان نكرده كه سعادت و پايدارى يك ملت را در زندگى دنيوى و امور دينى مرهون آن بداند.
آن حضرت در جاى ديگر در سخنى جالب، والى مسلمين و مدير امت مسلمان را به ستون خيمه تشبيه كرد و فرمودهاند: اما علمت انّ والى المسلمين مثل العمود فى وسط الفسطاط من اراده اخذه؛(4) آيا نمىدانى كه والى مسلمانان همچون ستون ميان خيمه است (كه اولاً تمام بار سقف بر روى آن استوار است و ثانياً مانند نقطه مركزى دايره شعاعش نسبت به همه جوانب يكسان است) به طورى كه هر كس در هر زمان و از هر طرف كه اراده كند به او دسترسى خواهد داشت.
امام اگرچه شرط غلبه بر مشكلات را توفيق الهى مىداند ولى تأكيد مىنمايد اين باور كفايت نمىكند و بايد مدير براى حلّ دشوارىها تلاش كند: من سأل التوفيق و لم يجتهد فقد استهزء بنفسه؛ (5) كسى كه توفيق از خداوند بخواهد ولى كوشش نكند (كه برناهموارىها غلبه يابد) خود را مورد استهزاء قرار داده است.
مشروعيّت مدير
در بينش شيعه ضرورت مديريت را بايد در اصل استوار امامت جستجو كرد، البته منظور اين نيست كه اين موضوع مهم را در سطح يك مديريت اجتماعى و سياسى پايين آوريم، بلكه رهبرى امام خيلى والاتر از مسايل اجرايى، ادارى و اجتماعى است، اما شجره طيّبه امامت كه ريشه در وحى دارد و از نور نبوت تغذيه مىگردد و از جويبارهاى عصمت استفاده مىكند، شاخههاى سرسبز، نشاط آور و فرحانگيز خود را بر جامعه بشرى مىافكند و مديريت يكى از شاخههاى اين درخت شكوهمند، تناور و با صلابت است.
مديريت را اگر اين گونه ارتقا دهيم و با امامت مرتبط نمائيم، عوارض و آفاتش كاسته مىگردد، حضرت امام رضا(ع) امامت را اساس اسلام حيات بخش مىداند: انّ الامامة اسّ الاسلام النامى.(6) مشروعيت مديريت در جامعه به اين دليل است كه با امامت پيوند دارد و هرگاه اين ارتباط قطع شود تمام حركتها و خواص خود را از دست مىدهد.
حضرت امام رضا(ع) در اين باره فرمودهاند: «بوسيله امام نماز و زكوة، روزه، حج و جهاد تمام و خراج و صدقات افزون و حدود و احكام اجرا، مرزها و مناطق حفظ مىگردد.»(7) اگر كسى از اين ويژگى محروم باشد نه تنها اعمالش ناقص مىباشد بلكه خود از حوزه اسلام خارج است هرچند با نام مسلمان در جامعه اسلامى باشد زيرا پيامبر اكرم(ص) فرمودهاند: كسى كه بدون امام بميرد، به مرگ جاهليت مرده است.(8)
حضرت امام رضا(ع) در تفسير آيه «والسماء رفعها و وضع الميزان»(9) فرمودهاند: ميزان اميرالمؤمنين است، خدا او را براى مردم امام (معين) كرده است، پرسيده شد: الّا تطغوا فى الميزان (در ميزان سركشى نكنيد)يعنى چه؟ امام فرمود: امام را نافرمانى نكنيد، گفته شد: «اقيموا الوزن بالقسط» به چه معناست، امام گفتند: امام را به دادگرى برپا داريد (پيروى و يارى كنيد) پرسيده شد: ولاتخسروا الميزان يعنى چه امام پاسخ دادند: در حقوق امام كمى و كاستى روا مداريد.(10) در اين حديث ميزان و وزن كه در كلام وحى آمده به امام تفسير گرديده است در برخى آيات ميزان در كنار كتاب قرار گرفته است.(11)
از آن جا كه «وزن» در كتب لغت شناخت اندازه هر چيز است، مراعات حد تعادل و اعتدال و عدالت از عبارت اقيموا الوزن بالقسطبدست مىآيد و اين نكات رعايت عدالت را در تمام اقوال و افعال انسان ثابت مىكند(12) و عدل يعنى چيزى را در جاى خود قرار دادن چنانچه حضرت على(ع) فرمودهاند: العدل يضع الامور مواضعها.(13)
امير مؤمنان عدل را پايهاى دانستهاند كه استوارى جهان به آن وابسته است و عدالت را مايه پايدارى مردمان معرفى كردهاند(14) پس عدل محور ضابطه تشكيل جامعه انسانى و سبب استوارى زندگى جوامع است و هم در نظام هستى و تكوين و هم در نظام تشريع اين مشخصه مشاهده مىگردد و اين خود مىتواند روشنگر مفهوم سخن امام رضا(ع) باشد كه چهره امام را به عنوان ميزان در خلقت و جامعه تبيين كردهاند.(15)
آن حضرت فرمودهاند: استعمال العدل و الاحسان موذن بدوام النعمة...؛(16) به كار بستن دادگرى و نيكوكارى، عامل پايدارى نعمتهاست.
مدير و ميزان
حضرت امام رضا(ع) مىفرمايند: از جمله (دليلهاى پيروى از ولىّ امر) اين است كه هيچ كدام از فرقهها و ملتها ديده نمىشوند كه جز به داشتن سرپرست و رئيسى كه به دين و دنيايشان رسيدگى كند، باقى مانده باشند. پس در حكمت حكيم روانيست كه مردم را از چيزى كه ناگزير بايد داشته باشند و دوام و قوامشان جز به آن ميسّر نيست محروم سازد.
كسى كه به راهنمايى او با دشمنان خود مىجنگند و غنائم را تقسيم مىكنند و او نماز جمعه و جماعت آنان را برپا مىدارد و از تعدّى ستمگران بر ديگران جلوگيرى مىكند، ديگر اين كه چون آفريدگان بر حدّ محدودى قرار گرفته و فرمان يافتهاند كه از اين حد در نگذرند تا كارشان تباه نشود، اين كار جز به آن ميسر نمىشود كه برايشان امينى بگمارند، تا آنان را از تجاوز از حدّ و درآمدن به ناحيهاى كه براى ايشان ايجاد خطر كند باز دارد.(17)
آرى امام ميزان و معيار پياده كردن حق و عدل است، پس امين اموال اشخاص و اعراض و نفوس است و چون بر كلّ مسايل اجتماعى و اقتصادى، مبادلات، بازار، كارگاهها و مزارع نيك نظارت مىكند تا ستم و بيدادى رخ ندهد و غصب، بهره كشى، احتكار، گران فروشى، رباخوارى و غبن و ديگر اسباب باطل پيش نيايد.
در اين حديث حضرت امام رضا(ع) معيار و ميزان بودن امام و حاكم اسلامى را بطور كلّى براى تمامى بخشهاى جامعه در امور دينى و دنيايى بيان مىكنند، يعنى ضمن آن كه مرز ديانت، حدودش، شيوه پياده كردن آن، توسط امام مشخص مىگردد، امور دنيوى را با برنامه ريزى، ارائه ضوابط عدل و حق سامان مىبخشد و سعادت همگان را فراهم مىسازد.
چون امام معيارهاى درست جمع گرايى، زندگى اجتماعى و عوامل استوارى جامعه را به مردم مىآموزد و آنها را در متن جامعه عملى مىسازد، مردمان را در جامعهاى فداكار، صميمى و قانون شناس و دادور بار مىآورد و آنان را از خودخواهى، سلطه جويى، سودجويى، ستم پيشگى و تجاوزكارى كه از عوامل پراكندگى،سستى و تزلزل در جامعه است باز مىدارد.(18)
روابط ظالمانهاى كه موجب پيدايش حسّ بدبينى، كينه توزىها، تضادها و رقابتهاى ناسالم است با حضور امام كه ميزان عدل است برچيده مىشود به همين دليل امام رضا(ع) مىفرمايند: ما سرپرست مؤمنان هستيم كه به سود آنان حكم مىكنيم و حقوقشان را از ستمگران مىستانيم.(19)
پس بيشترين بخش در فلسفه سياسى كه هشتمين فروغ امامت ترسيم مىكند و قلمرو مسؤوليت مديران و كارگزاران نظام اسلامى را ترسيم مىكند به برقرارى عدالت اجتماعى و سامان بخشيدن به مسايل اقتصادى، رفع ستم و استضعاف اقتصادى اختصاص دارد.
حتى در حديثى پرداخت بدهى افرادى كه از پرداخت آن ناتوان هستند از وظايف كارگزار شمرده شده است: مردى از امام رضا(ع) پرسيد: فدايت شوم، خداى متعال مىگويد: فنظرة الى ميسرة(پس مهلت داده مىشود تا گشايشى پديد آيد) منظور از اين مهلت دادن(نظره) چه مىباشد، آيا حدّ و تعريفى دارد كه معلوم گردد به آن كس كه در عسرت است تا چه اندازه بايد مهلت دهند در صورتى كه مال مردى را گرفته و خرج خانواده خود كرده و او را محصولى نمىباشد كه منتظر رسيدن آن باشد وطلبى ندارد كه چشم به راه دريافت آن بنشيند و اموالى در جايى ندارد كه انتظار رسيدن آن را بكشد؟ امام در پاسخ فرمودند:آرى چندان مهلت مىدهند تا خبر آن به امام برسد و امام به جايش طلب وى را از سهم بدهكاران (كه درزكات هست) مىپردازد، به شرط آن كه مال وام گرفته را در مسير معصيت و خلاف خرج ننموده باشد.(20)
مدير و كاركنان و نيروى انسانى
مدير غالب طرحها و برنامههاى مديريت را از طريق همكاران اجرايى مىكند و در واقع تمام افرادى كه در سازمانها، نهادها و تشكيلات دولتى مشغول كارند كارگزاران مديرند و بازو و عاملى براى وى مىباشند، در فرهنگ اسلامى نقش همراهان و ياران در ترويج و گسترش انديشههاى الهى از موقعيتى ويژه برخوردار است، مديرى كه به اخلاص، كمال خواهى، دل سوزى، صداقت گويى و درستى مزيّن مىباشد در چهارچوب ضوابط ارزشى و با رعايت اصل فطرت و كرامتهاى انسانى انديشهها و طرحهاى مفيد، سازنده، رشد دهنده و اصلاحى را به دست همكاران مؤمن، متعهد و داراى وجدان دينى و اخلاقى مىسپارد و از آنان مىخواهد به عنوان تكليف شرعى در گسترش و اجراى آنها بكوشند. حضرت عيسى به كمك اصحاب خاص خود كه حواريون نام داشتند آئين يكتاپرستى را پيش برد و نسبت به گسترش آن در جوامع كوشيد، اين افراد از شاگردان شايسته آن حضرت بودند كه در اثر مجاهدتهاى طولانى و تزكيه درونى به مقام والايى رسيده بودند.(21)
حضرت امام رضا(ع) فرمودهاند: به اين جهت شاگردان عيسى(ع) را حواريون گفتهاند كه موفق شدند از طريق جهاد با نفس به مقام اخلاص دست يابند و درون را از كدورت پاك كنند و نيز به وسيله موعظه و تذكر ديگران را از تيرگىهاى زشت گناهان بشويند.(22)
آن پيامبر الهى در منصب رهبرى الهى و مديريت هدايتى و ارشادى جامعه چنين افرادى را برگزيد تا به كمك آنها جامعه را به فضيلت آراسته نمايد و خلافها را از آنان دور كند.
در نهضت عظيم رسول اكرم(ص) مهاجرين و انصار به عنوان بازوان پرتوان پيامبر در پيشبرد برنامهها و اهداف اسلامى نقش ارزندهاى عهده دار شدند و در شرايطى سخت و آشفته، بار سنگين اجراى احكام الهى را در بعد تبليغ و عمل و در ميدانهاى فرهنگ، معرفت و جهاد بر دوش جان كشيدند، همانها كه خداوند آنان را پيشگامانى ناميد كه در صدر اسلام در ايمان سبقت گرفتند و آنها كه به نيكى از آنان پيروى كردند، پروردگار از آنان خشنود و آنها نيز از خداوند خشنود شدند.(23)
امام رضا(ع) در سيره عملى خويش مراقب كاركنان و خدمتگزاران بود، ابراهيم بن عباس مىگويد هيچگاه نديدم كه امام ابوالحسن الرضا(ع) كلمهاى به زيان كسى بر زبان آورد و نه سخن كسى را پيش از پايان آن قطع كند و نه حاجت كسى را كه به اداى آن توان داشت ردّ كند، هيچ موقع نزد كسى كه در حضورش نشسته بود، پايش را دراز نكرد و بر متكا در برابر افراد تكيه نداد به دوستان و كارگزارانش هرگز سخنى ناشايست نگفت و چنان بود كه هرگاه به خلوت مىرفت و سفره غذاى خويش را مىگسترانيد همه كاركنانش را بر سر آن مىنشانيد و حتى دربانان و مهتران را بسيار احسان مىكرد و صدقات فراوان مىداد و اين كار را غالباً در شبهاى تاريك انجام مىداد.(24)
آرى اين گونه نبود كه امام صرفاً از اطرافيان و كارگزاران وظايفى را بخواهد و آنان را ملزم كند كه در اين راستا از عمق وجود بكوشند ولى از تكريم، تشويق، احترام و رفاه آنان غافل گردد، حرمت همه را در رفتارهاى خويش حفظ مىكند، عمق توجه امام به اطرافيان و ملازمان در اين روايت آشكار مىگردد:ياسر مىگويد:(در روزى كه امام رضا(ع) مسموم گرديد و در اثر آن به شهادت رسيد) پس از اين كه نماز ظهر را گذارد به من گفت: اى ياسر مردم (اهل خانه، كاركنان و خادمان) چيزى خوردند؟ عرض كردم اى آقاى من! چه كسى مىتواند غذا بخورد با اين كه شما در چنين وضعى به سر مىبريد در اين هنگام بر جاى خويش راست نشست و فرمود: سفره را حاضر كنيد و همگان را بر سر آن فراخواند و كسى را فروگذار نكرد و يكايك را مورد مهر و محبت خويش قرار داد هنگامى كه همه سير شدند امام (بر اثر تأثير زهرى كه مأمون به حضرت داده بود) بيهوش بر زمين قرار گرفت.(25)
اين گونه بزرگداشت نيروهاى انسانى در سيره امام، شكوفا گرديده است، آن فروغ هشتم در قلمرو انديشه، تربيت و رفتار چنين معيارهايى را به بشريت آموخت و در ميدان عمل خود پيشتاز و تجسّم بخش كامل آن تعاليم بود و به يقين جامعه پيرو مكتبش بايد در مناسبات انسانى و برنامههاى مديريتى چنين باشد و اين گونه عمل كند.
همزيستى و همگامى با محرومان و رنج ديدگان
محصول روابط اجتماعى و اقتصادى ظالمانه تشكيل طبقات و پديد آمدن يك جامعه با تضادهاى اجتماعى آشكار است، امام امتيازات طبقاتى را از بنياد واژگون نمود، عبداللّه بن صلت مىگويد، مردى از اهل بلخ گفت در سفر خراسان با امام بودم، روزى سفرهاى انداختند و غلامان سياه و غير آنان را بر سر آن فراخواندند(و همه باهم با خود ايشان غذا خوردند) گفتم: اى كاش براى اينها سفرهاى جداگانه ترتيب مىداديد، فرمود: خاموش باش، خداى همه يكى است، مادر يكى و پدر يكى (پس تفاوت نيست) و پاداش هر كس به كردار او بستگى دارد.(26)
امام در تعاليم والاى خويش به كارگزاران و ديگر مسؤولان نظام اسلامى مىآموزد هر كسى بايد در گام نخست در انديشه ساختن خود باشد و شايستگىهاى لازم را در وجود خويش آشكار سازد و با ديگران با تعهد و به خوبى رابطه برقرار كند و خدمتگزار همه مردم باشد.
امام در خراسان تمام اموال خود را در روز عرفه (ميان مردم و نيازمندان) تقسيم كرد، در اين هنگام فضل بن سهل گفت: اين كار با خسران توأم است، حضرت فرمود: بلكه چنين كارى قرين با غنيمت و منفعت است، آنچه را كه براى دستيابى به پاداش الهى و كرامت انسانى بخشيدى زيان و غرامت تلقى مكن.(27)
معمر بن خلّاد مىگويد: هنگامى كه امام رضا(ع) غذا مىخوردند، سينى مىآوردند و نزديك سفره مىگذاشتند، آن حضرت به بهترين غذايى كه برايش مىآوردند مىنگريست و از هر خوراكى مقدارى را برداشته و در آن سينى مىنهادند، سپس دستور مىدادند آن سينى غذا را براى بينوايان ببرند امام نمىتواند غذايى را ميل كند كه محرومان از آن نخوردهاند، اين شيوه در راستاى همان محورهاى اصولى در تعاليم الهى امام است كه انسانها ارزشى همانند دارند و بايد نيازهاى آنان برآورده شود امام فرمودهاند: عونك للضّعيف افضل من الصدقه؛(28) يارى به افراد ناتوان از صدقه در راه خدا برتر است.
حتى در تعاليم رضوى كارى كه خدمت در دربارها را جبران مىكند و عمل نامشروع كمك به ستمگران را محو مىسازد، يارى رساندن به مردم و گرهگشايى از كار آنان است، حسين انبارى مىگويد: مدت چهارده سال به امام رضا(ع) نامه نوشتم و از كار در دربار پادشاه اجازه خواستم، امام در جوابم نوشت، نامهات را خواندم و از هراسى كه در اين شغل دارى آگاه شدم. اگر مىدانى كه هرگاه معتدى كارى(در دربارها) كردى، طبق دستورات رسول اكرم(ص) عمل مىكنى و دستياران و كاتبان تو از هم كيشان تو خواهند بود و هنگامى كه مالى به دستت رسيد بخشى از آن را به بينوايان مؤمن مىدهى تا بدان اندازه كه خود مانند يكى از آنان باشى، اگر اين گونه عمل كنى، كار تو در دربار سلاطين با خدمت به برادران دينى ترميم مىگردد و گرنه (خدمت در دربارها) جائز نمىباشد.(29)
امام در حديث زير نقش حياتى كارگزاران نظام اسلامى را چنين ترسيم مىنمايد: آن حضرت به مأمون گفت: درباره امت محمد و فرمانروايى كه برايشان دارى از خدا بترس، زيرا كارهاى آنان را تباه كردهاى و كار را به دست كسانى سپردهاى كه به غير حكم خداوند بلند مرتبه داورى مىكنند و خود در اين سرزمين ماندگار شده و خانه هجرت و محل فرو آمدن وحى را ترك كردهاى و بر مهاجران و انصار با نبود تو ستم مىرود و سوگند و پيمان هيچ مؤمنى را نگاه نمىدارند و روزگار بر مظلومان به سختى مىگذرد و آنان براى زندگى به هزينهاى دسترس ندارند و كسى را نمىيابند كه نزد او از اوضاعى كه دارند شكايت كنند.(30)
ماجراى اين حديث آن است كه روزى مأمون خدمت امام رفت و با خود نامهاى طولانى داشت كه متن آن را براى حضرت خواند، در آن مكتوب آمده بود كه برخى روستاهاى كابل به دست لشكريان اسلام فتح گرديده است وقتى خواندن آن خاتمه يافت امام فرمودند آيا فتح مناطقى از قلمرو شرك و كفر تو را خرسند ساخته است، مأمون پرسيد آيا اين خبر شادمانى ندارد كه امام مطالب فوق را فرمودند و به او تأكيد كردند تو عدالت را در داخل سرزمينهاى اسلامى برقرار كن و فقر و محروميت را از ريشه برانداز و به گرفتارىهاى مردم رسيدگى كن كه اين مايه خشنودى و خوشحالى يك حاكم اسلامى است نه كشورگشايى و فتوحات تازه و افزون بر قلمرو جغرافيايى.(31)
امام از سويى تصريح مىنمايند كه بر اثر عواملى، افرادى در جامعه زندگى مىكنند كه از نظر سلامتى مشكل دارند و پديدآمدن آنان بر اثر بيمارى، سالخوردگى، حوادث طبيعى و جنگها طبيعى است امّا بقاى آنان به همان حال نگران كننده از نظر اسلام محكوم است، بايد كارشان را در كمترين زمان سامان داد و از تعهد و تكليف انسانى و حكومتى در اين زمينه فراموش نكرد و ضرورت دارد كار اين گونه افراد درست شود تا از آن وضع آشفته رهايى يابند: «...لان اللّه كلّف اهل الصحة القيام بشأن اهل الزمانه و البلوى»(32)
يعنى خداوند توانمندان (آنان را كه امكانات، قدرت و شرايطى را در اختيار دارند) مكلف كرده است كه امور زندگى بيماران از كار افتاده و بلا ديدگان را سامان دهند.
كه اين كلام سخن حضرت على(ع) را به اذهان متبادر مىنمايد: «اللّه اللّه فى الطبقه السّفلى من الّذين لاحيلة لهم من المساكين و المحتاجين و اهل البؤسى و الزّمن»(33) خدا را خدا را در كار فرودستان يعنى بينوايان و نيازمندان و فقيران و بيماران زمين گير كه هيچ كارى از دستشان برنمىآيد.
امام رضا(ع) در سخن ديگرى از اين واقعيت بيشتر پرده برمىدارد و با صراحت افزونترى مسؤوليت كارگزاران مسلمان را مطرح مىفرمايند:
اگر زمام حكومت را در دست گيرم غذاى سادهتر و كم ارزشترى (نسبت به زمان زمامدارى) خواهم خورد و لباس خشن و زبر(پس از لباسهاى نرم) در برخواهم كرد و (پس از آسايش) با سختى و مشقّت خواهم زيست.(34) و باز اين كلام گهربار مؤيّد كلام با كرامت حضرت على(ع) كه فرمودهاند:خداوند مرا براى مخلوقات خودش امام قرارداد پس بر من واجب ساخت كه درباره خودم و خوردنى و نوشيدنى و لباسهايم، همچون ناتوانترين مردم زندگى كنم تا فقير به فقر من اقتدا كند و ثروتمند به سركشى برنخيزد.(35)
حضرت امام رضا(ع) از ديدگاهى ديگر رسيدگى به اوضاع مسلمانان را مورد تأكيد قرار مىدهد و آن اين كه هر فردى از كارگزاران با مردمان تحت قلمرو خويش برادر دينى هستند و از اين منظر بايد با آنان به برابرى و برادرى رفتار كنند در هر چيزى كه برابرى در آن رواست.(36)
در روايتى آن حضرت از اجداد خود نقل مىكند كه در نظر پيامبراكرم(ص) برترين مسلمان كسى است كه بهتر و بيشتر از ديگران به بخشش اموال و كمك رسانى اجتماعى اقدام كند و خيرخواهترين افراد نسبت به برادران خود و جامعه اسلامى باشند.(37)
اصولاً حضرت امام رضا(ع) برادرى را كه به هميارى و مساوات در مسايل اجتماعى و اقتصادى نينجامد، رد مىكند: آن امام همام خطاب به اسماعيل راوى حديث از امام باقر(ع) نقل كرده است: اى اسماعيل، آيا در ميان آشنايان خود چنين ديدهاى كه هرگاه كسى جامهاى ندارد و ديگرى آن را اضافه دارد، به او بدهد، گفتم نه، فرمود: اگر كسى پوششى دارد و براى ديگرى مىفرستد تا او نيز پوشش داشته باشد، جواب دادم خير آنگاه امام (به نشانه ابراز تأسّف عميق) دست بر زانوى خويش زد و فرمود: اينها برادر يكديگر نمىباشند.(38)
توجّه به كرامتهاى انسانى
از ديدگاه امام رضا(ع) وظايف كارگزاران و دست اندركاران نظام اسلامى در برخورد با برادران مسلمان خلاصه نمىگردد و آنان بايد براى تمامى انسانهاى تحت قلمرو خود صرف نظر از مرام و مسلكى كه دارند كرامت قايل گردد و حقوق افراد غير مسلمان را هم در نظر گيرند.
اين دقت و تأكيد تا آن جاست كه امام رضا(ع) اجازه نمىدهد يك فرد ذمّى كه دينى غير اسلام اختيار كرده است آزادى فرزندش را با امور مادى معاوضه كند و آزادىاش به جرم اين كه گرسنه است و مجاز نمىداند به بهانه رفع احتياجات اقتصادى كسى برده شود و اختيارات خداداى او سلب گردد.
زكريا فرزند آدم مىگويد: از حضرت امام رضا(ع) پرسيدم مردى از اهل ذمّه(غير مسلمان ساكن در سرزمينهاى اسلامى) كه به فقر و گرسنگى مبتلا شده بود فرزندش را آورد و گفت: فرزندم مال تو او را خوراك بده و او برده تو باشد، امام فرمود:(انسان) آزاد خريده و فروخته نمىشود اين كار شايسته تو نمىباشد. از دميّان نيز روا نخواهد بود.(39)
نقل كردهاند مرد سالخورده نابينايى به گدايى مشغول بود، حضرت على(ع) پرسيد اين كيست گفتند اى اميرمؤمنان(ع) مردى نصرانى است، آن امام پرهيزكاران فرمود: از او چندان كار كشيدهايد تا كهنسال و ناتوان شد، حال به او چيزى نمىدهيد، مخارجش را از بيت المال مسلمين بدهيد.(40)
منطق آن حضرت در نامهاى به مالك اشتر اين است: مردم يا برادر دينى تو هستند يا نظير نوعى تو(41) و نيز امام حسين(ع) تأكيد مىكردند: كار نيك همچون رگبارهاى تند است كه همه را در بر مىگيرد نيكوكار و بدكار(42)، امام صادق(ع) فرمودهاند: سه چيز است كه تمام مردم بدانها نياز دارند(و بايد همه از آنها برخوردار گردند) امنيت، عدالت و رفاه.(43)
حضرت امام رضا(ع) از پيامبر اكرم(ص) نقل كردهاند: اوج خردمندى بعد از ايمان به خدا دوستى با مردم و نيكوكارى نسبت به هر انسان نيكوكار و بدكارى است.(44) آن فروغ فروزان خطاب به على بن شعيب فرمود: كسى از همه مردم بهتر زندگى مىكند كه ديگران در زندگى او شريك باشند.(45)
آن حضرت از پدران خود، از امام على(ع) نقل نمودهاند كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: نيكى كن نسبت به افرادى كه شايستهاند و آنان كه اين گونه نمىباشند(اگر به انسان) خوب و شايستهاى دست نيافتى، تو خود سزاوار نيكوكارى (و دست يازيدن به كار خير) هستى.(46)
اباصلت مىگويد: به امام رضا(ع) گفتم: اى فرزند رسول خدا اين موضوع چيست كه شما فرمودهايد مردمان بردگان شمايند، امام پاسخ داد: خداوندا تو گواهى كه من هيچگاه چنين سخنى نگفتهام و از هيچ يك از پدرانم نيز نشنيدهام كه چنين گفته باشند، پروردگارا تو به ظلم هايى كه از اين امّت بر ما رفته است آگاهى دارى و اين (تهمت) از آنهاست.(47)
امام رضا از اجداد خود از امام على(ع) نقل كرده است كه مسلمانان به پيامبر اكرم(ص) گفتند: اى فرستاده الهى اگر كسانى را كه در حوزه قدرت تو هستند در پذيرش اسلام مجبور كنى، نفرات ما زياتر مىگردد و در برابر دشمنان قوى مىشويم، پيامبر فرمود: من هيچ گاه با انجام دادن كارى كه بدعت است و دربارهاش دستورى نرسيده است به ديدار خداى بلند مرتبه نخواهم رفت، من از زورگويان نمىباشم.(48)
در اين روايت حضرت امام رضا(ع) آزادى اراده و انتخاب انسان را مورد توجه قرار مىدهد، آدمى بايد خود ايمان را برگزيند و با اين گزينش شايسته رسيدن به پاداش مىگردد، اين تعليم عظمت ارزش انسان حقوق و حرمت او را روشن مىسازد.
ياسر مىگويد: نامهاى از نيشابور به اين مضمون به مأمون رسيد: مردى مجوسى در لحظات آخر زندگى وصيت كرده است اموال زيادى از دارائىاش را ميان بينوايان تقسيم كنند، قاضى نيشابور آن اموال را ميان مسلمانان تقسيم كرده است، مأمون خطاب به امام رضا(ع) گفت: اى سرورم در اين باره چه مىفرمائيد، امام فرمود: (اگر چه) مجوسيان به بينوايان مسلمان چيزى نمىدهند (امّا) نامهاى به آن قاضى بنويس تا همان مقدار از مالياتهاى مسلمانان بردارد و به بينوايان مجوسى بدهد.(49)
ريّان فرزند شبيب مىگويد از حضرت امام رضا(ع) پرسيدم: خواهرم وصيت كرده است براى گروهى از مسيحيان (كه به آنان اموالى بدهم) ولى من مىخواهم آن را به گروهى از افراد مسلمان بدهم امام فرمود: وصيت را به همان صورت كه هست اجرا كن، خداوند متعال گفته است: گناه آن بر كسانى است كه آن (وصيت) را عوض كنند و تغيير دهند.(50)
مدير مذموم
حضرت امام رضا(ع) مىفرمايند:خمس من لم تكن فيه فلاترجوه لشىءٍ من الدّنيا والآخرة من لم تعرف الوثاقة فى ارومته، والكرم فى طباعه و الرّصانة فى خلقه و النّبل فى نفسه و المخافة لربّه؛(51) پنج چيز اگر در كسى نبود در امور دنيا و آخرت از او انتظار كار نيك نداشته باش: اصالت خانوادگى، اخلاق نيكو، پايدارى در خلق و خوى، بزرگوارى روح و كرامت نفس و پرهيز از پروردگارش. مديرى كه از اين خصال بهرهاى ندارد نه تنها در كارهاى خود موفق نخواهد بود و مردم به خيرش اميدى ندارند بلكه براى اقشار جامعه كارشكنى بوجود مىآورد و به فردى دردسر ساز و مشكل آفرين تبديل مىگردد و سطح نارضايتىهاى عمومى را افزايش مىدهد دست اندازى به منصب مديريت به عنوان رياست و نه براى خدمت انحطاط و هلاكت هرچه بيشتر را رقم مىزند. مردى خدمت امام رضا(ع) درباه شخصى كه اين مقام را وسيلهاى براى ارضاى خودخواهىهاى خويش مىدانست سخن به ميان آورد و عرض كرد او در چنين مسندى رياستطلبى را بر خدمت ترجيح مىدهد. امام در مثالى قابل درك عموم فرمودند:
چنين رياستى براى ديانت و اعتقادات مسلمانان زيان بارتر از آن است كه دو گرگ گرسنه در ميان گله گوسفندى بيفتند كه چوپان نداشته باشد،(52) در واقع در اين بيان پرمعنا و در عين حال ساده، امام مدير را همچون چوپانى امانتدار براى حفظ منافع مردم به حساب مىآورد و هرگاه به جاى چوپان، گرگهايى بر امور مردم مسلط گردند، فاجعهاى بزرگ در عرصه مديريت پديد مىآيد و زمينه زيان بار فرهنگى، اخلاقى و اقتصادى جامعه فراهم مىگردد، از نظر امام صادق(ع) حتى اراده و تفكر چنين مديريتى هلاكت به شمار مىآيد: «من اراد الرئاسة هلك»(53) حضرت امام رضا(ع) تأكيد نمودهاند: ولايفرض اللّه العباد طاعة من يعلم انّه يظلّمهم و يغويهم؛(54) خداوند بر بندگان خود پيروى كسى را واجب نمىكند كه مىداند بر آنها ستم كرده و گمراهشان مىنمايد، پس دستورات مديرى كه از مسير شرع و ديانت، قانون و عدالت خارج گرديده قابل اطاعت و اجرايى كردن نمىباشد و بر نيروى انسانى كه در اختيارش مىباشد فرض است كه از پيرامون چنين مديرى پراكنده شوند و مردم نيز نبايد از توصيهها، بخشنامههاى باطل و بيهوده و ظالمانهاش متابعت كنند.(55)
در كلام گهربار ديگرى امام هشتم چنين درّ افشانى كردهاند:
لم يخنك الامين ولكن ائتمنت الخائن؛(56) انسان امين به تو خيانت نكرده است بلكه تو به خائن اعتماد كردهاى، بسيارى از عقب ماندگىها و نارسايىها از مديريتهاى ظاهرساز اما خائن و نقشههاى خائنانه آنان ريشه مىگيرد، تكيه بر چنين كارگزارانى فسادهاى مالى، كم فروشى، غصب اموال، احتكار، رباخوارى،بهره كشى و تضاد طبقاتى را بوجود مىآورد.
خائنهاى خادم نما بر حسب ظاهر طرحها و نقشه هايى ارائه مىدهند كه مىتواند در نظر افراد سطحى نگر سازنده جلوه كند و به صلاح جامعه شناخته شود اما با اجراى آنها زيان بارى و عوارض سوء آنها آشكار مىگردد.
بدين جهت مديران دل سوز، متعهد و مؤمن و نيز برنامه ريزان متدين بايد از نيّتهاى شوم مديران خائن و وابسته پرده بردارند و با منطق استدلال، دلايل علمى و اصول فنى و تخصصى زيان كارشان را براى مردم روشن نمايند.
از شگردهاى اين خائنان آن است كه طرحها و برنامههاى مترقى و سازنده را با نيرنگهايى خاص، از مسير اصولى و درست خود منحرف مىكنند و در نتيجه آن طرح مفيد را با شكست روبرو مىسازند، به عنوان نمونه اگر قانونى ارائه شود كه بر اساس مفادّ آن، اقشار جامعه امنيت اقتصادى داشته باشند و احساس كنند كه ميدان براى توليد، كار، هنرمندى و فعاليتهاى صنعتى باز است و مىتوانند به كارهاى سازنده روى آورند و جامعه را از محروميت برهانند، اين كارگزاران خائن وارد ميدان مىگردند و مفهوم و موضوع كاربردى آن قانون سازنده و حياتى را منحرف مىكنند و آن را به نفع زالوهاى اجتماعى و سرمايه داران وابسته تفسير مىكنند، همچنين اگر طرحى براى محدوديت نقشههاى محتكران، گران فروشان و رباخواران تدوين و ارائه گردد تا جامعه به سوى امنيت اجتماعى و اقتصادى سوق يابد، در مفهوم و مسير اجرايى آن انحراف ايجاد مىكنند و در نتيجه مأموران به جاى آن كه به سراغ اين آفتها و غدّههاى سرطانى بروند در صدد محدود كردن سرمايههاى مفيد و سازنده هستند و توليد كنندگان اصلى و نيروهاى كارآمد و مفيد را دچار مشكل مىكنند و درست بر عكس، حاصلى شوم و نگران كننده بوجود مىآورند و در نتيجه بخشهاى اقتصادى خيرانديش و متعهد به حقوق جامعه و طبقات مصرف كننده و مقررات دولت را به ورشكستگى مىكشانند بخشهاى قدرتمند و سرمايههاى كلانى را كه بذر فساد و خلاف مىافشاند بى رقيب مىسازند كه جز به غارت امكانات فكرى، فرهنگى و مادى مردم به چيزى نمىانديشند.(57)
و تاره وقتى قوانين قضايى به سراغ آنان مىآيد و قاضى مىخواهد آنان را به اين جرم سنگين محاكمه كند مىگويند ما قصد اصلاح داشتهايم، قرآن چه نيكو فرموده است: واذا قيل لهم لاتفسدوا فى الارض قالو انّما نحن مصلحون؛(58) وقتى به ايشان گفته مىشود در زمين فساد و تباهى نكنيد (در جواب) مىگويند ما اهل صلاح هستيم.
حضرت امام رضا(ع) به نقل از پيامبر اكرم(ص) فرمودهاند: از ما نيست هر كس كه در كار مسلمانى غش به كار برد يا به او زيان رساند و يا با او به نيرنگ رفتار كند(59) كه اين سه آفت در يك مدير خائن ديده مىشود.
تباه كارى و ندانم كارى
حضرت على بن موسى الرضا(ع) در حديثى درخشان اين گونه به واقعيتى تلخ تصريح فرمودهاند:
انّ اللّه يبغض القيل و القال و اضاعة المال و كثرة السّؤال؛(60) به درستى كه خداوند قيل و قال(گفتار بى فايده و شعار دادن) و تباه سازى اموال و زياد درخواست كردن را دشمن مىدارد.
در مسايل مديريتى تباه كارى به دلايلى روى مىدهد گاهى بر اثر اسراف و يا مصرف بيش از اندازه بودجههاى كشور در امور غير ضرورى و در مواقعى نبودن توانايىها، مهارتها و تخصّص مىتواند چنين فاجعهاى را بوجود آورد، در مواقعى دست اندركاران يك تشكيلات اجرايى چنان افراطى به مسايل مذهبى و عبادى و زهدهاى صوفيانه گرايش نشان مىدهند و در اين گونه مسايل به گونهاى زياده روى مىكنند كه از واقعيتهاى مسلّم اجتماعى، نارسايىهاى اقتصادى غافل مىگردند و بر اثر كوتاهى و سهل انگارى ناخواسته امكانات، ظرفيتها، استعدادها و سرمايههاى ملى و عمومى را ضايع مىكنند.
شهيد آيت اللّه مطهرى تأكيد نمودهاند فرهنگ و تمدن مسلمانان به دو جهت افول نمود گروهى به مسايل اجتماعى بى رغبتى نشان دادند و از مردم فاصله گرفتند تا به معنويت و معرفت بپردازند و عدّهاى هم دنياگرايى محض را مورد توجه قرار دادند و هردو گروه فوق رشد و شكوفايى اقشار مسلمانان را به بوته فراموشى سپردند و در نتيجه آنان از توسعه و ترقى و تعالى فكرى و فرهنگى بازماندند.(61)
عارف معروف مرحوم آيت اللّه على قاضى طباطبايى ضمن اين كه در مسير معنويت بر اثر تزكيه و عبادت واخلاص مقامات عالى را بدست آورده بود امّا از رسيدگى به مسايل خانواده، اجتماع و فقيران غفلت نداشت و مىگفت آدمى كه مىخواهد خدا را عبادت كند و به دستورات شرعى و دينى عمل كند بايد توانايىهاى بدنى هم داشته باشد، نمىتوان آن امكانات مادى را به فراموشى سپرد، سواركارى به مقصد مىرسد كه مركب خوبى داشته باشد و اين مركب هم بايد از انرژى و تحرك برخوردار باشد تا بتواند راكب را كمك كند، در اين جهان مادى عروج معنوى در شرايط مساعد طبيعى و با فراهم بودن امكانات مادى فراهم مىشود بالاتر از همه اين سخنها، فرمايش حضرت رسول اكرم(ص) است كه مىفرمايند: فلولا الخبز ما صلّينا ولا صمنا؛(62) اگر نان نباشد نه ما مىتوانيم نماز بخوانيم و نه قادريم روزه بگيريم.
اين كه در قرآن اموال سبب قوام و برپايى خوانده شده و در احاديث ائمه هدى بر ضرورت تأمين معاش و امور زندگى مردم تأكيد شده است براى عملى گرديدن واقعيت مزبور است، بايد شرايط و زمينههاى مساعد حيات آدمى فراهم باشد تا قدرت و فراغتى براى سير باطنى و رشد معنوى به دست آورد و در واقع او بايد از نردبانهاى دنيايى هم براى اين ترقى ملكوتى كمك بگيرد.(63)
در فرهنگ رضوى مدير كم خرد، محروم از تشخيص درست و تخصص لازم مذمت گرديده است:
البرائة ممّن نفى الاخيار...و آوى الطّرداء للعناء...واستعمل السّفهاء؛(64) نفرت و بىزارى از افرادى كه نيكان را تبعيدى (و منزوى) كردند و آنان را كه رسول اكرم(ص) رانده و لعنت كرده بود در كانون اسلامى پناه دادند(و جذب كردند) و كم خردان و محرومان از تشخيص صحيح را به كار گماردند، جزء اسلام خالص است. اين سخن گزيدهاى از نامه است كه حضرت امام رضا(ع) به درخواست مأمون نگاشته و در آن كليات اصول و فروع دين را بيان كردهاند.
در اين روايت حضرت امام رضا(ع) نابسامانىهاى اجتماعى و مشكلات نظام اجرايى و ادارى را به عللى نسبت مىدهد كه يكى از آنها روى كارآمدن جاهلان، ساده انديشان و غير متخصّصان است قرآن هشدار مىدهد: ولا تؤتوا السّفهاء اموالكم الّتى جعل اللّه لكم قياماً؛(65) اموال(توانايىهاى مالى) را كه خداوند مايه قوام كار(و سامان يابى زندگى شما) قرار داده است در اختيار كم خردان و نادانان قرار مدهيد، رسول اكرم(ص) خطاب به ابن مسعود فرمودهاند: هرگاه به كارى دست زدى با دانايى و خردمندى عمل كن و از اين كه بدون تدبير و دانايى كارى انجام دهى اجتناب كن زيرا خداوند فرمودهاند: چون آن زن مباشيد كه رشته و بافته خود را پس از تابيدن، پنبه و قطعه قطعه كرد.(66) اميرمؤمنان(ع) نيز سوء تدبير و كم كفايتى را كليد فقر تلقى كردهاند و حتى عامل هلاكت و نابودى جامعهاى را تدبير بد دانستهاند.(67)
آن حضرت فرمودهاند: اندوه من از اين بابت است كه بر اين امّت كم خردان و بدكاران حاكم شوند.(68)
امام صادق(ع) اعتماد كردن به فرد خيانت پيشه و تباه كننده اموال (ناوارد) را يكى دانستهاند. (69)
يكى از راويان حديث متذكر گرديدهاند: مردى به امام صادق(ع) عرض كرد: چنين درك كردهام كه ميانه روى و تدبير نيمى از كسب و كار است، امام فرمودند:نه (چنين نيست) بلكه تدبير تمام كسب و كار خواهد بود.(70) آن حضرت در سخنى ديگر تأكيد كردهاند: آن كس كه سرپرستى امورى از مسلمانان را بپذيرد ولى(به دليل آگاهى اندك و محروم بودن از مهارت و توانايى علمى و فكرى) آن را تباه كند، خداوند او را ضايع مىنمايد.(71)
گاهى مدير و كارگزار انسان مهربان و خوبى است، شعارهاى جالب و جذّابى مطرح مىكند، نيت خير هم دارد ولى اينها براى اداره جامعه كافى نيست بايد كوشيد با روشهاى علمى و درست و استفاده از تجربههاى اهل فن مشكلات را بر طرف كرد. خودمحورى و اتكا به آگاهىهاى اندك و آزمون و خطاهاى مستمرى را بوجود مىآورد كه صدمات و لطماتى را متوجه همين مردمى مىكند كه ما به آنها ارادت مىورزيم و دوستشان داريم، ارتباط مردم با دولت ضرورتى اجتنابناپذير است ولى زياده روى در آن نيز كارگزاران را از برنامهريزىهاى ريشهاى و اساسى و جهت دهنده دور مىكند و اين روند مثل آن مىماند كه يك خلبانى كه بايد هواپيما را در مسيرى درست هدايت كند بيايد از مسافران پذيرايى گرمى كند و عواطف و احساسات خويش را به آنان بروز دهد، آن خلبان اگر واقعاً دوستدار جان مردم است بايد در كابين مخصوص قرار گيرد و هواپيما و سرنشينان آن را به سلامت به مقصد برساند.
در مواقعى به دليل ضعف كارشناسىها و مهارتها امور اساسى و بنيادى زايد و اضافى تلقى مىگردد و كارگزار كم تشخيص و ناتوان فكرى احساس مىكند برخى امكانات و تشكيلات مزاحم اوست و لذا به حذف آنها اقدام مىكند اين تصميم نادرست همچون كسى است كه براى كم كردن وزن بيايد اندامهاى حياتى بدن را بردارد يا آن كه رانندهاى آمپر اتومبيل را كنار بگذارد و يا براى آن كه راحت رانندگى كند،علائم راهنمايى و رانندگى و هشدارهاى نصب شده بر سر راه خود را از جاى خود بردارد، مدير توانمند كسى است كه از ظرفيتهاى موجود با رعايت قوانين و در نظر گرفتن وضع مردم حداكثر استفاده اصولى و درست را نمايد و جامعه را به سوى توسعهاى پايدار، رفاهى همه جانبه و امنيتى پايدار سوق دهد.نگاه عقلانى، در نظر گرفتن واقعيتها و استفاده از نيروهاى متخصص، اين مسير را هموار مىكند.
تكاثرطلبى و فزون خواهى
حضرت امام رضا(ع) در نامهاى كه براى مأمون نگاشتهاند فرمودهاند: از موارد اسلام خالص بيزارى از كسانى است كه اموال را منحصر به خود مىكنند.(72)
در پرتو اين تعاليم به چنين خصلت هايى در اخلاق انحصارطلبان و فزون خواهان دست مىيابيم: تمايل به سودجويى در برابر طلب پاداش و قرب الهى، ترك نيكوكارى و احسان و خيرخواهى، رعايت تعهدهاى فاميلى نه به منظور صله ارحام بلكه براى تحكيم پايههاى قدرتطلبى، بخل و خسّت در برابر انفاق، گشاده دستى و سخاوت، حرص و طمع در برابر گذشت و ايثار مالى، انحصارطلبى در برابر نوع دوستى، ترك تعهد و مسؤليتشناسى.(73)
حضرت امام رضا(ع) دلايل تكاثرطلبى را اين گونه بيان كردهاند: لايجتمع المال الّا بخصال خمسٍ: ببخل شديد، و املٍ طويل و حرص غالب و قطيعة الرحم و ايثار الدنيا على الآخرة؛(74) مال دنيا جمع نگردد مگر در سايه پنج صفت: بخل زياد، آرزوهاى طولانى، حرص غلبه يافته بر آدمى، ترك صله رحم، دنياطلبى و فراموشى آخرت.
از ديدگاه امام حكمت وجودى نظام اسلامى و دولت نظارت بر بخشهاى گوناگون اقتصادى و اجتماعى است كه مبادا تباهكارى و فزونطلبى اوج گيرد.
چه اگر چنين نمىبود هيچ كس لذت جويى و سودمندى خود را به خاطر جلوگيرى از تباه شدن ديگران فرو نمىگذاشت، پس براى مردمان سرپرستى قرار داده شده تا از فساد و تباهى بازشان دارد و حدود و احكام را ميان ايشان اقامه كند.(75)
امام مشكل اساسى يك نظام اجرايى معيوب و آفت زده را چنين بيان فرمودهاند: اموال را ميان ثروتمندان به گردش گذاشته است (افراد غنى سرمايههاى اصلى را در اختيار گرفتهاند) مردم به سود خوارى تمايل پيدا كردهاند، از گناهان كبيره كاستن(از كار و كالاى مردم) است و خيانت به آنان، كسانى كه با خودكامگى اموال عمومى را به خود اختصاص دادهاند.(76)
وقتى چنين روش هايى از عملكردهاى حكومتهاى طاغوتى و غير دينى به حساب آمد و بيزارى از آنها تكليف اسلامى است مىتوان به اين واقعيت پى برد كه چقدر خود اين تكاثرطلبى و يا زمينه دادن به فزون خواهان به هر روش و شيوهاى كه باشد و به دست هر كس انجام گيرد چقدر قباحت دارد.
هر برنامه و روشى كه اموال را از عموميّت و بهره بردارى عمومى بيندازد و به جمع معدودى از خواص و اشراف و به تعبير قرآن ملأمترفين و مسرفين سرازير سازد محكوم و غير اسلامى است، آزادى محض اقتصادى و عدم كنترل دولتها و رهاسازى بدون نظارت بخش خصوصى موجب مىگردد كه امكانات مختص عموم در دست اهل تكاثر قرار گيرد و با ادامه اين وضع روند مذكور كه ضد حق، عدل و تعاليم ائمه است به تهيدستى مردم، تورّم زياد، مشكلات اقتصادى و افزايش فقيران و نيازمندان منجر گردد.
امام هشتم فرمودهاند: بيزارى از افرادى كه به آل محمد(ص) ستم كردند و نفرت از پيمان شكنان، منحرفان و مرتدان و برائت از انحصارطلبان در اموال، جزو نشانههاى اسلام و ايمان خواهد بود.(77) در نامه امام به مأمون آمده است: دوستى اولياى الهى واجب است، چنان كه خصومت با دشمنان خدا و بيزارى از ايشان و پيشوايشان فرض است و نيز انزجار از انحصار طلبان. و اين نكته سخن رسول اكرم(ص) را در اذهان تداعى مىكند كه فرمودهاند: پنج كس هستند كه من و هر پيامبر مستجاب الدعوهاى آنان را لعنت كردهايم، آن فردى كه در كتاب خدا آيهاى زياد گرداند و فردى كه سنت و سيره را فراموش كند و نيز آن شخصى كه اموال عموم را به خود اختصاص دهد و آن را براى خويش حلال شمارد.(78)
امام رضا(ع) هشدار دادهاند كه كالاها و مواد حرام(نه تنها) مورد نياز مردمان نيست بلكه تباه كننده و ويرانگر و نابود كننده (هستى فرد و جامعه) است.(79)
دليل اين امر روشن است زيرا تكاثرطلبى و جمع اموال عمومى آن هم از طريق خلاف و نامشروع مايه فساد، طغيان و ظلم مىگردد و جامعه اسلامى را به مرز سقوط نزديك مىكند زيرا اموال و امكاناتى كه موجب صلاح و بقاء و رفاه مردم است در انحصار افراد خاصى قرار مىگيرد و از دسترس نيازمندان و مصالح كلى جامعه دور نگاه داشته مىشود كه اين وضع نتيجهاى جز نابودى و عقب افتادگى ندارد.
پىنوشتها ــــــــــــــــــــــ
80. معانى الاخبار، ج 1، ص 174.
81. بحارالانوار، ج 78، ص 348.
82. همان، ج 23، ص 32.
83. همان، ج 49، ص 165.
84. همان، ج 78، ص 356.
85. نگرشى بر مديريت اسلامى، سيدرضا تقوى دامغانى، ص 52.
86. تحف العقول، ابن شعبه حرّانى، ص 438.
87. بحارالانوار، ج 8، ص 12.
88. سوره الرحمن، آيه 7.
89. الحياة، ج 2، ص 449، تفسير قمى، ج 2، ص 343؛ مسند امام رضا، ج 1، ص 375.
90. از جمله سوره حديد، آيه 25.
91. نك: المفردات، راغب اصفهانى، ص 543، مجمع البيان، طبرسى، ج 9، ص 198.
92. نهج البلاغه، ص 1290، الحياة، ج 6، ص 412.
93. غررالحكم، ص 19، بحارالانوار، ج 78، ص 83.
94. معيارهاى اقتصادى در تعاليم رضوى، ص 272.
95. عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق،ج 2، ص 24.
96. همان، ج 2، ص 101، الحياة، ج 2، ص 418.
97. معيارهاى اقتصادى در تعاليم رضوى، ص 293 و 294.
98. مسند الامام الرضا(ع)، ج 1، ص 136.
99. الحياة، ج 2، ص 489.
100. نگرشى بر مديريت اسلامى، ص 121.
101. بحارالانوار، ج 14، ص 273.
102. سوره توبه، آيه 100.
103. مسند الامام الرضا، ج 1، ص 45؛ عيون اخبارالرضا(ع)، ج 2، ص 184.
104. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 241.
105. كافى كلينى، ج 8، ص 230، الحياة، ج 2، ص 222.
106. بحارالانوار، ج 49، ص 100.
107. صحيفه الرضا، جواد القيّومى الاصفهانى، ص 394.
108. كافى، ج 5، ص 111؛ مسند امام رضا، ج 2، ص 312.
109. بحارالانوار، ج 49، ص 165.
110. عيون اخبار رضا، ج 2، ص 159 و 160؛ معيارهاى اقتصادى در تعاليم رضوى، ص 261.
111. الحياة، ج 5، ص 232.
112. نهج البلاغه، ص 1019.
113. مكارم الاخلاق، طبرسى، مسند امام رضا، ج 2، ص 362.
114. كافى، ج 1، ص 410.
115. معيارهاى اقتصادى در تعاليم رضوى، ص 250.
116. نك: عيون اخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 318؛ معانى الاخبار، ص 79 و 80؛ مسند امام رضا، ج 1، ص 84.
117. مسند امام رضا، ج 1، ص 296.
118. التهذيب، ج 7، ص 77؛ مأخذ قبل، ج 2، ص 304.
119. وسايل الشيعه، شيخ حرّ عاملى، ج 11، ص 49.
120. نهج البلاغه، ص 993، عهدنامه مالك اشتر.
121. تحف العقول، ص 174.
122. همان، ص 236.
123. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 35.
124. مسند امام رضا، ج 2، ص 315.
125. همان، ج 1، ص 292.
126. عيون اخبارالرضا، ج 2، ص 184.
127. همان، ج 1، ص 435.
128. همان، ج 2، ص 115.
129. كافى، ج 7، ص 16؛ مسند امام رضا، ج 2، ص 410.
130. صحيفة الرضا، ص 383.
131. اصول كافى، كتاب الايمان و الكفر، باب طلب الرياسة.
132. همان مأخذ.
133. تحف العقول، مارُوى عن الامام على بن موسى الرضا(ع) كلامه فى جوامع الشريعه، ص 421.
134. مبانى مناسبات انسانى در مديريت اسلامى، سيد محمود حسينى (سياه پوش) ص 346.
135. بحارالانوار، ج 78، ص 335.
136. معيارهاى اقتصادى در تعاليم رضوى.
137. سوره بقره، آيه 11.
138. سفينة البحار، محدث قمى، ج 2، ص 318.
139. تحف العقول، ص 326؛ الحياة، ج 6، ص 200.
140. نك: عظمت و انحطاط مسلمين، مقدمه شهيد مطهرى در كتاب انسان و سرنوشت به قلم ايشان.
141. الحياة، ج 3، ص 226.
142. معيارهاى اقتصادى در تعاليم رضوى، ص 144.
143. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 126؛ الحياة، ج 3، ص 160 و ج 4، ص 345.
144. سوره نساء، آيه 5.
145. مكارم الاخلاق، ص 538.
146. غررالحكم، ص 191 و 190.
147. نهج البلاغه، ص 1050.
148. الحياة، ج 4، ص 351.
149. امالى شيخ طوسى، ج 2، ص 283 ؛ سفينة البحار، ج 2، ص 431.
150. ثواب الاعمال، ص 309؛ الحياة، ج 6، ص 352 و نيز بنگريد به الحياة، ج 1، ص 304 و 368، معيارهاى اقتصادى در تعاليم رضوى، ص 141 و 142.
151. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 126.
152. معيارهاى اقتصادى در تعاليم رضوى، ص 389 ـ 388.
153. خصال، صدوق، ج 1، ص 276؛ الحياة، ج 4، ص 49.
154. بحارالانوار، ج 6، ص 60؛ عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 102.
155. عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 94 و 126 و 127.
156. مسند امام رضا، ج 2، ص 502؛ همان مأخذ، ج 2، ص 126.
157. كافى، كلينى، ج 2، ص 293.
158. بحارالانوار، ج 6، ص 93، علل الشرايع، صدوق، ص 592.
| لينک ثابت
امام هشتم شيعيان حضرت على بن موسى الرضا (ع) روز يازدهم ذيقعده سال 148 ه. ق در مدينه ديده به جهان گشود.(1)
دوران امامت آن حضرت 20 سال بود كه با سه تن از حكمرانان مستبدّ عباسى، يعنى هارون (ده سال)، امين (پنج سال) و مأمون (پنج) سال معاصر بود. امام رضا در آخر ماه صفر سال 203 ه. ق در سن 55 سالگى توسط مأمون مسموم شد و در سناباد نوقان كه امروزه يكى از محلات مشهد مقدس محسوب مىشود به شهادت رسيد و در محل مرقد فعلى به خاك سپرده شد. (2)
آن بزرگوار همانند ديگر امامان معصوم(ع) دارنده تمام كمالات و فضائل اخلاق انسانى در مرتبه اعلى بود. او آن چنان در قلّه شكوهمند كمال و فضيلت قرار داشت كه نه تنها دوستان و پيروانش او را ستودهاند، بلكه دشمنان كينه توز و سرسخت به مدح و ستايش او پرداختهاند. درباره اوصاف اخلاقى آن حضرت «ابراهيم بن عباس» مىگويد: «هرگز نديدم كه امام رضا (ع) به كسى يك كلمه جفا كند و نديدم كه سخن شخصى را قطع كند و نديدم كه نيازمندى را از درگاه خويش رد كند. او هرگز در حضور افراد تكيه نمىداد و هرگز او را نديدم كه با صداى بلند خنده كند، بلكه خندهاش تبسم و لبخند بود. وقتى كه خلوت مىكرد و كنار سفره مىنشست، همه خدمت كاران و غلامان را كنار سفره مىنشاند.»(3)
آن چه خوانندگان عزيز و محترم در پيش رو دارند، گامى است در بيان فضائل اخلاقى و صفات حميده پيشواى هشتم شيعيان اميد است كه ره توشهاى باشد براى پويندگان راه امامت و ولايت.
برترين انديشمند
خود امام رضا (ع) در مورد دانش بىكران حضرتش و برترى بر انديشمندان و متفكّرين علوم مختلف مىفرمايد: «زمانى من در مسجدالنبى مىنشستم و در آن موقع دانشمندان زيادى در مدينه بودند، هرگاه يكى از آنها در پاسخ پرسشى عاجز مىگشت و ديگران هم نمىتوانستند از عهده جواب برآيند، همگى به من اشاره مىكردند و مسائل مشكل را مطرح مىكردند و من پاسخ همه آنها را مىدادم.»(4)
مرحوم شيخ صدوق مىگويد: «مأمون در هر جا كه احتمال مىداد دانشمندى باشد و توانايى مناظره و مباحثه با امام رضا(ع) را داشته باشد به مجلس خويش دعوت مىكرد و او را با امام هشتم(ع) وارد بحث مىنمود.
او در اين زمينه تلاشهاى فراوانى به عمل آورد تا انديشمندان و نظريه پردازان فرقهها و گروههاى مختلف اسلامى و غيراسلامى در مباحثه علمى بر آن حضرت پيروز شوند، امّا امام رضا(ع) در تمام آن جلسات و مناظرههاى سنگين و پيچيده بر تمام دانشمندان عصر خويش غلبه مىكرد. آن حضرت با كسى به بحث و مناظره نمىپرداخت مگر اين كه در پايان، طرف مقابل به فضيلت و برترى و دانش سرشار امام هشتم (ع) اعتراف مىنمود و در برابر استدلالهاى قوى و محكم او سر تعظيم فرود مىآورد.»(5)
درياى كرم
«يسع بن حمزه» مىگويد: در مجلس امام رضا(ع) مشغول گفت و گو بوديم كه مردى وارد شد و گفت: سلام بر تو اى فرزند پيامبرخدا! من مردى از دوستان شما هستم. اكنون از زيارت خانه خدا بازگشتهام و چيزى كه بتوانم با آن خود را به خانه برسانم ندارم. مرا به ديارم بفرست، من داراى نعمت و دولت هستم و مستحق صدقه نيستم. آنچه به من ببخشى از سوى شما صدقه خواهم داد. امام (ع) از او خواست بنشيند بعد از پايان جلسه حضرت به خانه رفت و لحظاتى بعد در را بست ؛ سپس دستش را از بالاى در بيرون آورد و پرسيد آن مرد خراسانى كجاست؟ مرد پاسخ داد: اين جا هستم. امام(ع) فرمود: اين دويست دينار را بگير و با آن هزينه سفرت را تأمين كن. يكى از ياران حضرت پرسيد: فدايت شوم به او مهربانى كردى و چهره پنهان ساختى؟!
حضرت فرمود: چون نيازش را برآوردم، نخواستم خوارى خواهش را در چهرهاش ببينم. آيا اين حديث پيامبر(ص) را نشنيدهاى كه فرمود: كار نيكى كه پنهان انجام شود، برابر هفتاد حج است.(6)
مدافع حريم اسلام
مسأله دفاع فرهنگى و علمى از كيان اسلام و جلوگيرى منطقى از بدعتها و گمراهىها از ضروريات اسلام است و موجب پاداشهاى عظيم و محبوبيّتهاى بسيار بزرگ در پيش گاه خداوند خواهد شد ؛ به طورى كه پيامبر(ص) در مورد نگهبانى از حريم دين و حكومت اسلامى فرموده است: «يك شب نگهبانى از حريم حكومت اسلامى برتر از هزار شب عبادت كه روزش را انسان روزه بگيرد مىباشد.»(7)
حضرت امام رضا(ع) در اين راستا مىفرمايد: «عدهاى از غاليان، اخبارى را در مورد تشبيه به خدا و مسأله جبر در شأن ما به دروغ جعل كردند و با اين بيهوده گويىها عظمت خدا را كوچك نمودند.
هر كس آنها را دوست بدارد با ما دشمنى نموده و هر كس آنها را دشمن بدارد با ما دوستى نموده است ؛ هر كس با آنها رابطه برقرار سازد از ما بريده است و هركس از آنها ببرد با ما پيوند برقرار نموده است، هركس نسبت به آنها بى اعتنايى كند، به ما نيكى نموده و هركس به آنها نيكى كند، به ما بى اعتنايى و جفا كرده است: هر كس آنها را گرامى بدارد به ما اهانت نموده و هر كس كه به آنها اهانت كند، به ما احترام نموده است، هر كس به آنها بدى كند به ما خوبى كرده و هر كس به آنها خوبى كند، به ما بدى نموده است، هر كس آنها را تصديق كند، ما را تكذيب نموده و هركس كه آنها را تكذيب كند، ما را تصديق نموده است. هر كسى كه شيعه ماست، هرگز آنها را يار خود نگيرد و با آنها همكارى ننمايد.»(8)
كرامات رضوى
معجزات و كرامات حضرت رضا(ع) بسيار زياد است، به طورى كه شيخ حرّ عاملى مىنويسد: «معجزات امام رضا (ع) از حدّ تواتر تجاوز كرده است.»(9) بنابراين چه بسيار انسان هايى هستند كه با تشرّف به بارگاه ملكوتى آن امام همام (ع) از درياى بى كران كرامتش بهره و نصيبى بردهاند.
شيخ صدوق مىگويد: وقتى ركن الدوله، يكى از وزراى حكومت آل بويه را از رفتن به زيارت امام على بن موسى الرضا(ع) با خبر ساختم، به من گفت: مرقد آن امام (ع) را بارها زيارت كردهام و حاجتهاى زيادى از ايشان گرفتهام. هنگامى كه به آن جا رفتى براى من دعا كن و به جاى من زيارت نما كه در آن مكان دعا اجابت مىشود.(10)
«ابومنصور عبدالرزّاق» وقتى فهميد كه حاكم توس (معروف به بيوردى) فرزندى ندارد، به او گفت: چرا به زيارت امام رضا (ع) نمىروى تا در آن جا از خداوند فرزندى طلب كنى؟ من بارها در آن جا حوائجى از خداوند خواستهام و خداوند حاجتم را به بركت آن امام بزرگوار بر آورده نموده است. حاكم توس مىگويد: نزد امام رضا(ع) رفتم و از خداوند حاجتم را خواستم. خداوند فرزند پسرى به من عطا كرد.(11)
انيس قرآن
ره پويان راه يقين و سالكان كوى عشق از آن جايى كه دل در گرو ذات اقدس خداوند دارند، كتاب او را پرتوى از ذات الهى و واسطه سخن ربّ مالك با عبد سالك مىدانند، از اين رو با قرآن انس ويژهاى داشته و دل و جان و اعمال خويش را با آن گوهر حيات بخش خدايى مىكنند.
در سيره هشتمين ستاره فروزان آسمان امامت و ولايت انس با قرآن به وضوح ديده مىشود. آن بزرگوار هر سه روز يك بار تمام قرآن را تلاوت مىكرد و در آيات آن تدبّر مىنمود.
امام رضا(ع) شبها هنگام خوابيدن، در بستر خويش زياد قرآن مىخواند و چون به آيهاى مىرسيد كه در آن يادى از بهشت يا جهنم شده است، مىگريست و از خداوند بهشت مىطلبيد و از دوزخ به خداوند پناه مىبرد: «... فاذا مرّ بآيةٍ فيها ذكر جنّةٍ او نارٍ بكى و سأل اللّه الجنّة و تعوّذ به من النّار.»(12)
همچنين درباره اوصاف قرآن سخنان گهربارى از ايشان به يادگار مانده است كه هر خواننده را به فكر و انديشه در اين كتاب وا مىدارد. آن حضرت قرآن كريم را كتاب هدايت گر، سرچشمه حيات و مايه عزّت دانسته، بنابراين مىفرمايد: «هو حبْل اللّه المتين و عروتُهُ الوثْقى و طريقتُهُ المُثلى، المؤدّى الى الجنّة و المنجى من النّار لا يخْلُقُ من الازمنة و لا يغثُّ على الالسنة لانّه لمْ يجعلْ لزمانٍ دون زمانٍ بلْ جُعل دليلُ البرهان و حجّةٌ على كلّ انسانٍ لايأتيه الباطلُ منْ بين يديه و لا من خلفه تنزيلٌ من حكيمٍ حميدٍ؛(13) قرآن ريسمان محكم الهى و دستگيره محكم و راهى نمونه و بى بديل است كه به بهشت منتهى مىشود و انسان را از آتش نجات مىدهد. در طول زمان كهنه نمىشود و ارزش و اعتبار خود را از دست نمىدهد، زيرا براى يك عصر قرار داده نشده است، بلكه راهنما، برهان و حجّت براى هر انسان است. باطل و نادرستى در آن راه نمىيابد، نه از پيش رو و نه از گذشتهها. اين كتاب فرستاده خداى حكيم و ستوده است».
پاسدار نماز
همه پيامبران و امامان و اولياى خدا حرمت نماز را به بهترين وجه حفظ مىكردند و آن را با كيفيت بسيار عالى اقامه مىنمودند. پس از معرفت به خدا و اصول اعتقادات، بر همه چيز آن را مقدّم مىداشتند.
از منظر حضرت رضا(ع) هيچ عملى برتر و با ارزشتر از نماز نيست و آن را در اول وقت اقامه مىكرد به همين جهت آن حضرت (ع) به «ابراهيم بن موسى» فرمود: «لاتؤخّرنّ الصّلوة عن اوّل وقتها الى آخر وقتها من غير علّةٍ...؛(14) نماز را هميشه در اول وقت شروع كن و آن را بدون علت از اول وقت به تأخير مينداز...»
امام هشتم به هيچ قيمتى فضيلت نماز اول وقت را از دست نمىداد. حتى در مهمترين جلسات سياسى و علمى امام به نماز اول وقت اهميّت مىداد. نقل مىشود كه به دستور مأمون، علماى برجسته از فرقههاى گوناگون در مجالس مناظره حاضر مىشدند و امام رضا(ع) با آنها بحث و مناظره مىكرد. در يكى از اين مجالس «عمران صائبى» كه از دانشمندان بزرگ بود، حاضر شد و درباره توحيد با امام رضا(ع) وارد گفت و گو گرديد. در آن جلسه امام سؤالهاى او را با حوصله، متانت و استدلالهاى قطعى پاسخ داد و او را به سوى توحيد متمايل كرد. هنگامى كه بحث و مناظره به اوج خود رسيده بود، حضرت رضا(ع) احساس كرد كه وقت اذان ظهر و هنگام نماز است، بنابراين به مأمون فرمود: وقت نماز فرا رسيده است.
عمران صائبى كه به حقايقى دست يافته و از درياى دانش سرشار امام هشتم بهرههايى برده بود با التماس گفت: آقاى من! گفت و گو و پاسخهاى خويش را قطع مكن، زيرا دل من آماده پذيرش سخنان شماست. امّا آن حضرت تحت تأثير سخنان عاطفى و احساس برانگيز او قرار نگرفت و فرمود: عيبى ندارد نماز را مىخوانيم و دوباره به گفت و گو ادامه خواهيم داد. در اين حال امام و همراهان به اقامه نماز مشغول شدند. حضرت بعد از اقامه نماز دوباره به گفت و گو ادامه داد و پاسخهاى روشن گرانه خويش را ارايه نمود.(15)
اسوه شجاعت
پس از شهادت حضرت امام موسى كاظم(ع) دوران امامت حضرت امام رضا(ع) در عصر هارون آغاز شد. با اين كه شرايط بسيار سخت بود امام امامت خود را آشكار و هدايت مردم را شروع كرد.
محمدبن سنان كه يكى از شيعيان است مىگويد: به امام رضا(ع) عرض كردم: «شما چگونه جرأت كرديد كه بعد از پدرتان، امامت خود را آشكار كنيد با اين كه از شمشير هارون خون مىچكد؟» آن حضرت در پاسخ سؤال من فرمود: «همان گونه كه پيامبر(ص) در برابر ابوجهل ايستادگى و مقاومت كرد و فرمود: اگر ابوجهل يك دانه مو از سرم بردارد من پيامبرنيستم، من نيز به شما مىگويم: اگر هارون از سرم يك لاخه مو بگيرد، من امام نيستم.»(16)
حكيم خردورز
امام رضا(ع) در روزگارى كه امامت الهى در حد پادشاهى و ولايت عهدى تنزّل يافته بود، از عقل و خرد خويش بيشترين بهره را برد و با تشكيل مناظرات و احتجاجات عقلانى، خردورزان را جذب خويش نمود و عدهاى از آنها را به راه اصلى و حجت ظاهرى و امامت هدايت نمود.
آن حضرت در تمام عرصههاى زندگى به ويژه عرصه سياسى اش رفتارى كاملاً حكيمانه و خردورزانه داشت. پذيرش ولايت عهدى در دوران امامتش يك موضع كاملاً عاقلانه بود كه توانست تمام شيطنتها و نقشههاى مأمون را خنثى كند.
نتيجه اين خردورزى و تدبير آن شد كه اولاً: افرادى كه حتى امام را نمىشناختند و يا بغض آن حضرت را در دل داشتند با اين تدبير حكيمانه جزو عاشقان و شيفتگان امام رضا(ع) شدند.
ثانياً: نه تنها مأمون نتوانست معارضان و مخالفان شيعى را به خود خوش بين سازد، بلكه امام (ع) مايه اميد و تقويت روحيه آنان شد و ثالثاً: نه تنها مأمون نتوانست امام(ع) را متهم به حرص بر دنيا و عشق به مقام و منصب نمايد، بلكه حشمت ظاهرى بر عزّت معنوى او افزود.
كوتاه سخن اين كه مأمون در اين معامله نه تنها چيزى بدست نياورد، بلكه بسيارى چيزها را از دست داد. اين جا بود كه مأمون احساس شكست و خسران كرد و در صدد برآمد كه خطاى فاحش خود را جبران كند كه تنها راه آن شيوه توسل به قتل و نقشه بود.(17)
پىنوشتها:
1. اصول كافى، كلينى، ج 1، ص486.
2. الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد، شيخ مفيد، ص304.
3. عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق، ج 2، ص 182.
4. بحار الانوار، مجلسى، ج 49، ص 100.
5. مأخذ قبل، ج 1، ص 152.
6. اصول كافى، ج 4، ص 24.
7. نهج الفصاحه، ترجمه ابوالقاسم پاينده، حديث 1355.
8. اثباة الهداة، شيخ حرّ عاملى، ج 7، ص 446- 445.
9. همان، ج 6، ص 117.
10. همان، ج 6، ص 103.
11. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص279.
12. همان، ص 196.
13. بحارالانوار، ج 17، ص 210.
14. همان، ج 49، ص49.
15. التوحيد، شيخ صدوق، ص 434.
16. انوار البهيّه، محدّث قمى، ص340.
17. گزيدهاى از پيام مقام معظّم رهبرى (دامت توفيقاته) به نخستين كنگره حضرت امام رضا(ع)
| لينک ثابت
ديده، با نگرش به نام مقدست، نورافزا مي شود. دل از زيارت مرامت، زندگاني مي يابد. انديشه ها با راهيابي به ساحت قدس و ملكوتي تو جرعه جام ماندگاري را مي نوشند و عشق با درخشش وجود مباركت معجزه آفرين مي شود.
اي حضور سبزي در تن هستي! اي مايه اعتلاي آيين! اي رحمت آفتابين! اي مهر آسمان و زمين! اي ميوه شيرين يقين! اي پيشواي متقين! اي شارح كتاب مبين! اي بوي خوش مريم و ياسمين! اي رهرو راه ياسين! ميوه مهرت را از دل ما مچين! بگذار نام و ياد و راه بلندت پيوسته در همه دلها شوري شگفت برپا كند، غوغا بيافريند و عشق و دوستي را تداوم ببخشد، تا همه مردم دنيا بدانند كه امام علي بن موسي الرضا(ع) ماه مهر و عطوفت و معناست...
همه پروانه ها. همه دلها و ديده ها. همه عاشقان مهر و معنا، به سوي مشهدالرضا پرواز مي كنند و صميمانه ترين سلام ها را صادقانه به پيشگاه امام والاي خويش تقديم مي دارند
| لينک ثابت
اين روش البته با روش صوفيان تفاوت داشت و هرگاه که سادهزيستي گرايش به نوعي تصوف پيدا ميکرد ائمه اطهار(ع) به مبارزه با آن برميخاستند و گوشزد ميکردند که اسلام ميانهاي با رهبانيت و تصوف و انزواطلبي بيدليل و به بهانه تزکيه نفس ندارد. مرد آن است که در ميان اجتماع بماند و خود را بسازد و ديگران را تربيت کند و در عين حال زندگي عادي خود را داشته باشد و حقوق همسر و فرزندانش را رعايت کند. بنابراين، تصوف با ساده زيستي متفاوت است.
شايد يکي از تفصيليترين مطالب در اينباره مطالبي است که شهيد مطهري در سيري در نهجالبلاغه و به مناسبت معناي زهد و زهد امام علي (ع) شرح داده است.
به هر حال اين ارزشها در انقلاب ما جايگاه بالايي داشت اما در بسياري از مواقع و بيشتر در سنوات اخير مورد استهزاء قرار گرفت. در اين باره استدلالهاي شرم آوري شبيه به آنچه برخي از خلفاي اموي ارائه ميکردند، مطرح ميشد. اين مسأله تا حدي پيش رفت که کمتر از دو سال پيش، براي برگزاري مراسمي مربوط به امامان (ع) در يکي از مراکز استانها، با استدلالهايي عجيب و غريب، بهترين هتل شهر را اختصاص به نويسندگاني دادند که درباره امام علي (ع) و اهل بيت بهترين کتابها را نوشته بودند. استدلال اين بود که اينجا امن تر و کم سروصداتر و ... است.
از سادهزيستي که بگذريم، به تواضع ميرسيم. در اين باره البته کم گفتهايم و نوشتهايم. تکبر و لوازم و تبعات آن در عرصه انديشه و عمل خارجي جايگاه بس والايي ميان ما دارد. آنان که بالاترند، ارتباطشان با توده ها اندک است. دليلش هم اين است که گرفتارند. همهاش با بزرگان و ديگران جلسه دارند. براي همين مردم کار، بلکه فداکاري ميکنند و اصلا توجه داشته باشيد که: به هر حال همه مساوياند، اما برخي مساويتر.
بدون تأمل از کساني که به همين کشورهاي همسايه رفتهاند بپرسيد، اين تکبري که ما نمونه اش را در ايران داشتيم و داريم، در کدام يک از اين کشورها ميتوان سراغ گرفت؟ در کجا اين قدر دست مردم از دامان مسؤولان کوتاه است و اتاق هاي تودرتو و توقعات فوق تصور و حالت طلبکارانه و زباني پر ادعا که ما چه و چه کردهايم و...
اصلا نبايد در اينباره چيزي گفت، چون همه ميدانند. البته اگر کسي از اين جماعت از کارش معزول شد، آنوقت تماس گرفتن با او راحت ميشود و خودش هم از سر بيکاري زياد سراغ ديگران را ميگيرد. درست به طوري که گاهي رفقاي اينها در چهار سالي که حضرات در حال خدمت هستند آنان را نمي بينند و بعد دوباره مجبور هستند روي ماه آنان را ببينند. اما در اين وقت ديگر چه به درد ميخورد؟ وقتي حاجي آقا عزل شد، به قول آن طنزنويس، اول آقا ميشود و بعد هم يارو، و در اين وقت ديگر چه دردي را از مردم دوا ميکند. آن وقت است که تازه شما ايشان را همه جا ميبينيد و البته شاهديد که حضرت آقا چه اندازه متواضع شدهاند و گاهي هم به فقرا صدقه ميدهند.
همه اين روضه ها را خواندم که بگويم مع الاسف، تکبر در ايران نهادينه شده است. درست به جاي آن که تواضع نهادينه شود. اين جماعت به جاي اين که راحت جواب مردم را بدهند و به جاي اين که توقعي در احترام نداشته باشند، غالبا طلبکارند. اين اخلاق همان «اخلاق الاشرافي» است که عبيد زاکاني از آن ميناليد.
حالا مدتي است که تواضع دوباره سرلوحه قرار گرفته است. اما آيا در حد شعار ميماند يا به مرحله عمل هم ميرسد؟ آيا سازوکاري براي نهادينه کردن تواضع وجود دارد يا نه؟ آيا نظارتي در اين باره وجود دارد يا نه.
اکنون به مناسبت اين ايام عزيز که ايام تولد امام رضا (عليهالسلام) است، يک روايت در باره تواضع آن حضرت بگويم.
زماني که امام رضا(ع) به عنوان وليعهد در خراسان بود آشکار است که تا چه اندازه موقعيت سياسي داشت. ايشان به عنوان جانشين خليفه وقت شناخته ميشدند و طبيعي بود که مردم سخت به آن حضرت احترام ميگذاشتند.
اين علاوه بر آن بود که عظمت حضرت تنها در اين عنوان ولايتعهدي نبود نفس آن که سرآمد خاندان پيامبر (ص) است خود افتخاري بود که در هر لحظه ميتوانست صدها بلکه هزاران نفر را در اطراف او جمع کند. همان اتفاقي که در نيشابور در وقت ورود آن حضرت به شهر افتاد و عالم و عامي براي ديدن او صف کشيدند و قلم به دست نشست تا روايتي از حضرت بشنوند.
اما همين امام بنا به روايتي که ابن شهر آشوب نويسنده مشهور شيعه در قرن ششم به نقل از يعقوب بن اسحاق نوبختي روايت کرده است به گونهاي وارد حمام نيشابور شد که حاضران متوجه نشدند آن حضرت داراي چنان مقامي است. ابن شهر آشوب مينويسد: حضرت رضا «عليهالسلام» وارد حمام شد. يکي از کساني که حاضر بود – و ايشان را نمي شناخت - از آن حضرت خواست تا دلاکي او را کرده به اصطلاح امروزه کيسه او را بکشد. حضرت درخواست او را پذيرفت و مشغول کار شد. برخي که امام را ميشناختند، آن مرد را در باره امام رضا (ع) آگاه کردند و او مشغول عذرخواهي شد. با اين حال امام به او آرامش داده و همچنان به دلاکي او مشغول بود (مناقب ابن شهرآشوب: 2/412).
در روايتي صدوق نقل کرده است که وقتي حضرتش وارد حمامي شدند که در زمان ايشان به حمام الرضا شهرت داشته، آن اندازه عزيز بود که وقتي آن حضرت در آنجا غسل کرده و نماز ظهرش را خواند، مردم به حمام رفته از آن آب بهره ميگرفتند. (مسند الامام الرضا – ع – 1/57)
شايد بيمناسبت با بحث تواضع نباشد اشاره کنم که در روايتي آمده است که صاحب حمام، در وقت ورود امام صادق (ع) ، از آن حضرت پرسيد: اجازه ميدهيد حمام را براي شما خلوت کنم؟ حضرت فرمود: نيازي به اين کار نيست. مؤمن سبک تر از اين چيزهاست. (مستدرک سفينة البحار: 2/433).
از امام رضا «عليهالسلام» در باره تواضع و حد آن پرسش شد. حضرت فرمود: تواضع مراتبي دارد. از جمله آن که انسان قدر و منزلت و اندازه خود را بشناسد و همانجا و در همان حد متوقع باشد، آن هم با قلب سليم و آرام. رفتارش هم با ديگران آنچنان باشد که دوست دارد چنان با او رفتار کنند. اگر بدي هم ديد، با نيکي پاسخ دهد. خشمش را هم بتواند رام خويش سازد. از ديگران هم درگذرد. و البته خداوند نيکوکاران را دوست دارد (مسند الامام الرضا – ع – 1/273).
اينکه امام تأکيد دارد که رفتارش با قلب سليم باشد، شايد به اين معناست که مبادا انسان وقتي تواضع ميکند در اين باره به خودش فشار بياورد. اين فشار خود يک حس طلبکاري در انسان پديد ميآورد و فکر ميکند اگر فلان جا تواضع کرده الان ديگر وقت تکبر فرا رسيده است. تواضع رياکارانه هيچ ارزشي ندارد.
امام رضا(ع) برخوردهاي مشاجره آميز را که از سر خودخواهي و بزرگبيني است، مردود دانست و فرمود: چنين رفتارهايي سبب برآمدن غرور و از ميان رفتن عزت انساني ميشود (امالي الطوسي: 2/96).
گفتيم که اگر ساده زيستي و انزوا که گاه با تواضع اشتباه گرفته ميشود بوي تصوف بدهد، مورد انکار ائمه اطهار (ع) قرار ميگرفته است. به همين دليل گاه رواياتي ديده ميشود که ائمه در دوره هاي خاصي لباس هاي شيک ميپوشيدند. اما به طور طبيعي تواضع و ساده زيستي يک اصل بود.
معمر بن خلاد ميگويد: از امام رضا «عليهالسلام» شنيدم که فرمود: به خدا سوگند اگر بر سر کار آيم، غذاي ساده خواهم خورد و لباس ساده و خشن خواهم پوشيد. آنگاه حضرت به اين وصيت پيامبر (ص) به ابوذر استناد کردند که حضرت به وي فرمود: من لباس زمخت ميپوشم و روي زمين مينشينم و انگشتانم را ميليسم و بدون زين سوار بر الاغ ميشوم و کسي را هم پشت سرم سوار ميکنم. آنگاه فرمود:اي اباذر! البس الخشن من الباس و الصفيق من الثياب لئلا يجد الفخر فيک مسلکا. اين ابوذر! لباس زمخت و ساده بپوش تا فخرفروشي در تو راه نيابد. (مکارم الاخلاق: 131).
ابراهيم بن عباس در باره اخلاقيات امام رضا«عليهالسلام» ميگويد: زماني که حضرت خلوت ميکرد و سفره غذا پهن ميشد، تمامي خدمتکاران را بر سر سفره مينشاند و با آنان غذا ميخورد. (مسند الامام الرضا عليه السلام: 1/45). ديگري نقل ميکند که در مسير خراسان که بوديم سفره پهن شد و حضرت خدمتکاران سوداني را هم بر سر سفره نشاند. من اعتراض کردم. حضرت فرمود: خداي ما يکي است. مادر و پدر ما هم يکي است و پاداش به اعمال ما خواهد بود. (روضة الکافي: 230).
البته امام نظيف بيرون ميآمد و چنان نبود که هيچ گاه از لباس تميز و شيک استفاده نکند. ابوعباد گويد: امام در تابستان روي حصير مينشست و در زمستان روي پوست و لباس زمخت ميپوشيد و وقتي در برابر مردم ظاهر ميشد، لباس تميز و شيک داشت. (عيون اخبار الرضا عليه السلام : 2/178).
آيا براي جوانان اين مرز و بوم داشتن اين آرزو که اميران و حاکمانشان تواضع بورزند و از سر تواضع با توده ها همراه باشند و در اداره امور، انتقاد ديگران را بشنوند و عنداللزوم به مشورت بنشينند و پيران باتجربه را حرمت نهند و دست از تکبر و خودخواهي و غرور بردارند و از گذشتگان عبرت گيرند، عيب است؟ و در يک جمله پاسدار ارزشهاي الهي و انساني باشند و خود را با ديگران برابر ببينند.
| لينک ثابت
تشكيل خانواده در اسلام، مسئلهاى حياتى و برنامهاى عالى است كه اگر چه برمبناى مقررات و قوانين قرآنى، روايى و شرعى جامه عمل مىپوشد امّا نخستين مايههاى آن بصورت غريزه، محبّت، عاطفه و اشتياق متقابل زوج به ارادهى حكيمانه حضرت بارى تعالى در نهاد انسان قرار داده شده است. ايجاد آرامش و مودت بر اثر ازدواج از نشانههاى لطف خداوند مىباشد.(1)
به علاوه محكمترين و برترين برنامه براى جلوگيرى از گناه و صيانت جامعه و نجات دادن نسل جوان از سقوط در باتلاق منكرات، ابتذال و فحشاء، ازدواج مىباشد. براين اساس در مرحله اوّل بر والدين، اقوام و نهادهاى ذيربط واجب است كه نسبت به ايجاد مقدمات اين سنت الهى و حركت پسنديده اقدام كنند و با دستان خويش با سادهترين روش زمينه پيمانى پاك را فراهم آورند. در مرحله بعد بر پسران و دختران است كه بناى زندگى و سعادتمندانهاى را به دور از تكلّفات و با اجتناب از شرايط سخت برپا نمايند. البته اين موضوع با مقدماتى انجام مىپذيرد.
پژوهش پيرامون همسر دلخواه
تشكيل كانونى به نام خانواده اهميت شايان توجهى دارد زيرا براى هر كسى يك بار در طول زندگيش اين فرصت پيش مىآيد و هر كدام از دختر و پسر مىخواهد براى خود شريكى در مسير زندگى خويش برگزيند كه تا پايان عمر با وى خواهد بود و از همه اسرار و رموز او باخبر خواهد گرديد. شريكى كه مادر فرزندان، و مربّى كودكان است و يا آن كه پدر و مسؤول و مدير خانواده است و در صورت انتخاب درست، به اعتبار، عزت و آبروى طرفين افزوده خواهد شد، بنابراين عقل و برهان چنين قضاوت مىكند كه دربارهى همسر آينده بايد بررسى هايى بعمل آورد. از اين جهت حضرت امام رضا(ع) فرمودهاند: «النكاحُ رِقٌ فاذا انْكَحَ اَحَدُكُمْ وليْدةً فَقَدْ ارقّها فلْينْظُرْ اَحَدَكُمْ لِمَنْ يَرُقُّ كريمته.»(2)
براساس اين روايت نورانى كسى كه دختر خويش را شوهر مىدهد در واقع او را از حوزه ى اختيار خويش بيرون مىآورد و در اختيار ديگرى قرار مىدهد بنابراين بايد خانوادهها بررسى كنند كه دختر خويش را به چه كسى مىدهند و پارهاى از حيات خود و محصول تلاشها، تربيتهاى خويشتن را به دست چه فردى مىسپارند. بنابراين دختر و پسر قبل از ازدواج بايد از روحيات، عادات، اخلاق و سلامت فيزيكى و روانى يكديگر در حد ضرورت باخبر باشند. از اين جهت است كه رسول اكرم (ص) تأكيد نمودهاند با افراد داراى حسب و نسب وصلت كنيد زيرا تمامى خصال و صفات والدين به فرزندان انتقال مىيابد.(3) خانوادهها مراقب باشند دختر با ايمان خود را به جوانى كه اهل حق و حقيقت نمىباشد و خود در باتلاق انحراف دست و پا مىزند ندهند و براى جوان پاك خود دخترى را كه به ارزشها و فضايل پشت پا زده است انتخاب نكنند. حضرت امام رضا(ع) مسلمانان را از وصلت با شرابخواران نهى كردهاند: «و ايّاكَ انْ تُزَوَّجَ شارِبَ الَخَمْر فان زَوَّجْتهُ فكانما قَدّتْ الى الزّنا؛(4) اجتناب كن از اين كه دختر خود را به شرابخوارى بدهى كه اگر او را به چنين تبهكارى شوهر دهى گويا آن كه آن پاكدامن را به زنا دادهاى؟!» آرى آن كه پاى بند واجبات الهى نمىباشد و از ارتكاب فسق و فجور پروا ندارد و از حسنات اخلاقى بى بهره است نبايد به عنوان همسر آينده برگزيده شود زيرا بنا به فرمايش ائمه هدى آثار حرام و گناه در نسل آشكار مىگردد.(5)
مراسم عروسى
آداب و رسوم عقد و عروسى بايد توأم باوقار، حفظ كرامت و شخصيت و به دور از هرگونه محرمات و عوامل محرّك شهوات باشد تا رحمت الهى را جلب كند و عاملى براى عمل گرديدن بركات آسمانى گردد. در فرهنگ اسلامى تأكيد بر اين است كه اين مراسم بهتر است شب هنگام برگزار شود چنانچه عروسى حضرت زهرا(س) در هنگام شب انجام گرديد. رسول خدا(ص) توصيه نمودند دختران عبدالمطلب و زنان مهاجر و انصار شب عروسى حضرت فاطمه بدنبال آن بانوى بزرگوار حركت كنند، شادى نمايند، شعر بخوانند و ذكر الله اكبر و الحمدلله بر زبان جارى سازند و از چيزى كه خداوند بر انجام آن رضايت ندارد پرهيز كنند. حضرت امام رضا(ع) با الهام از بيانات رسول اكرم (ص) و تأسّى بر سيره و سنّت جدّش و جدّهاش فرمودهاند: «مِن السّنةِ التّزويج باللّيل لأنَّ اللّه جَعَلَ الليل سكَناً و النساء انما هُنَّ سُكن؛(6) عروسى در شب هنگام روش رسول خدا است زيرا خداوند شب را مايه آرامش قرار داده است و زن هم موجب تسكين روحى است.» اين حديث يك نكته مهم را كه جنبه روانشناسى دارد مطرح مىكند زيرا معمولاً شب هنگام آدمى از فشارهاى روانى كمترى برخوردار است و روح آدمى فراغت بهترى دارد و براى انجام برنامههاى فرح بخش مهيّاتر است و اصولاً افراد خسته و افسرده و دچار مرارت نمىتوانند مسرور و شادمان باشند. همچنين مطابق آيه قرآن: «و جعلنا الليل لباساً»(7) شب پوششى است بر اندام زمين و موجوداتى كه بر روى آن زيست مىكنندو انسانها با فرا رسيدن شب مىتوانند فعاليتهاى فرساينده را تعطيل كنند و روح خسته را آرام نمايند و با اين وصف نه تنها عروس و داماد بلكه ميهمانان با فراغت خاطر در مراسم مذكور حضور مىيابند زوجين نيز در پايان اين برنامه با خوابيدن به آسايش لازم دست مىيابند و در سحرگاهان به عنوان بهترين وقت براى عبادت و ذكر به راز و نياز با محبوب مىپردازند.
غذا دادن به ميهمانان نيز در فرهنگ اسلامى استحباب فوق العادهاى دارد و رسول اكرم (ص) يكى از موارد وليمه دادن راموقع عروسى دانستهاند البته به فرمايش آن حضرت دعوت شدگان نبايد براى رفتن به اين مراسم شتاب كنند زيرا يادآور دنياو زندگى ظاهرى است.(8) حضرت على بن موسى الرضا(ع) فرمودهاند: «مِنَ السّنّةِ اِطْعامُ الّطعام عند التّزويج»(9) يعنى از سنت پيامبر اكرم (ص) طعام دادن هنگام ازدواج است.
پرداخت مهريه
خانواده عروس و داماد بنا بر عُرف جامعه و سنتهاى محلى و رعايت موازين شرعى و ارزشى بايد در حدى بدور از افراط وتفريط در مسئله مهر و صداق توافق كنند. البته امساك از رسانيدن صداق به صاحب آن حرام و گناه است. رسول اكرم (ص) فرمودهاند:مهريه زن بايد به او مسترد گردد و كسى كه از پرداخت آن امتناع نمايد، به اندازه ى حقّ زن، در روز قيامت از حسنات او بر مىدارند و در پروندهى همسرش قرار مىدهند و چون كار نيكى به اندازهى ترميم حقوق زن باقى نماند به گناه پيمان شكنى او را به سوى آتش مىبرند زيرا هر عهد و پيمانى مسؤوليت دارد، هشتمين فروغ امامت در اين باره مىفرمايند: «انَّ اللّه تعالى غافِرُ كُلّ ذنبِ الّا مَنْ جَحَدَ مهْراً أواغتَصَب أجيراً اجْرته او باع رجُلاً حُرّاً؛(10) حضرت رضا (ع) از پدران بزرگوارش از رسول خدا(ص) روايت كردهاند خداوند متعال هر گناهى را مورد آمرزش قرار مىدهد مگر گناه انكار مهر زن يا غصب دستمزد اجير يا فروش انسان آزاد.» البته از جانب پيامبر و عترت او خطاب به زنان با كرامت توصيه شده است: اگر زمينه مناسبى در خصوص بخشيدن مهر خود به شوهر مشاهده كنند از اين خصلت عالى كه بيانگر جود و كرم و نشانه سخاوت و بزرگوارى است چشم پوشى نكنند.
نظافت و آراستگى
در منابع اسلامى آمده است خداوند زيبا آفرين جمال و زيبايى را دوست دارد و مىخواهد آثار اين نعمت را در بندگان خود ببيند و چون بانوان مظهر اين صفت هستند زينت برايشان زيبندهتر است البته در مسايل خانواده دستورات براى نظافت و آراستگى ظاهر و ايجاد جذبه، متقابل است و اين فكر كه مرد نيازى به زينت ظاهر و رعايت نظافت ندارد، مورد قبول نمىباشد چنانچه حضرت امام رضا(ع) مىفرمايند: «لقد ترك النساء العّفة لترك ازواجهن التهية لهُنّ ؛(11) چه بسا كه بى توجهى مرد به آراستگى ظاهر سبب گردد كه زن از پاكدامنى فاصله بگيرد (و اين فضيلت عفت را از دست بدهد) حضرت امام رضا (ع) تأكيد فرمودهاند: «من اخلاق الانبياء التّنظُفُ ؛(12) پاكيزگى از خلق و خوى انبياست.»
با توجه به اين روايت زن و شوهر بايد طهارت و پاكيزگى در بدن، لباس و حتى منزل و لوازم آن را مورد مراعات قرار دهند و در اين زمينه مرد بايد به همسرش كمك كند و بر زن هم لازم است با رعايت نظافت در امور خانه و آراستگى ظاهر موجبات خشنودى پروردگار و شادمانى همسر خود را فراهم كند تا از اين راه سلامت روحى و روانى خانواده تأمين گردد آنان بايد به اين معنا توجه داشته باشند كه گام نهادن در اين قلمرو با ثواب توأم است و نوعى عبادت به حساب مىآيد. حضرت امام رضا(ع) از پدران بزرگوار خود روايت نمودهاند: «زنان بنى اسرائيل از عفت و پاكى دست برداشتند و اين مسئله هيچ سببى نداشت جز آن كه شوهران آنان، خود را نمىآراستند. سپس آن حضرت افزودند: انّها تشتهى منك مثل الّذى تشتهى منها؛(13) (زن هم از مرد همان انتظارى را دارد كه مرد از او دارد) از آن سوى زن مجاز نمىباشد براى غير شوهر آرايش كند. رسول اكرم (ص) از اين كه زن در خارج خانه لباس جذّاب بپوشد به صورتى كه نظر ديگران را به سوى خود جلب نمايد، نهى فرموده و از اين كه زيور با خود بردارد منع كردهاند.
امنيت روانى و اطمينان قلبى
وقتى آرايش و پيرايش براى يكديگر صورت گيرد علاوه بر ايجاد روابط پسنديده ى اخلاقى و روانى و ازدياد عواطف قلبى موجبات اطمينان زوجين نسبت به هم را پديد مىآورد و اين كه هر دو به اين باور برسند كه تمامى علاقه و ارادت خويش را در راه رضايت هم بكار گيرند. اينجاست كه نه زن به مردى غير از شوى خويش نظر خواهد داشت و نه مردى نسبت به زن ديگرى انديشه مىنمايد و امنيتى كه از اين رفتار متقابل بدست مىآيد همه ى ابعاد زندگى زن و مرد را تحت پوشش قرار مىدهد و هر گونه بدبينى و بى اطمينانى در روابط خانوادگى را محو مىكند و بدين گونه پايههاى نظام خانواده بر اساس حُسن روابط و سلامت روحى استوار خواهد شد و اين همان است كه قرآن مىفرمايد: «هُنّ لباسٌ لَكُمْ و انتم لباسٌ لَهُنّ ؛ يعنى در واقع هر كدام حافظ امنيت ديگر و مايه ى زينت و افتخار همسر مىگردد.» كلينى در فروع كافى اين حديث را از امام رضا(ع) نقل مىكند: «عن ابى الحسن على بن موسى الرضا قال ما افاد عبد و فائدة خيراً من زوجة صالحة اذا رآها سرّته و اذا غاب عنها حفظته فى نفسها وماله»(14) يعنى از حضرت رضا روايت شده كه ايشان فرمودند:هيچ فايدهاى به كسى نمىرسد بهتر از اين كه برايش بانويى باشد كه نگاه كردن به او و مصاحبت با او موجب شادمانى همسر باشد و در غياب شوهر امانت دار و حافظ حريم خويش و خانواده و اموال شوهر است. از آن جهت كه مسؤوليت امنيت روانى خانواده برعهده زن است و كليدهاى عاطفه و رموز ايجاد روابط قلبى بدست اوست از اين جهت اسلام از زن انتظارى متناسب با اين جايگاهش دارد و در واقع چون سعادت و شقاوت خانواده به بانوى خانه وابسته است در روايات ائمه هدى بالاترين زينت و نهايت سعادت براى مرد، برخوردارى از همسرى شايسته، معرفى شده است.
جايگاه خانواده
خانواده هسته ى نخستين تشكيل ساختمان جامعه به شمار مىرود و عواملى چون عشق و محبت و عاطفه را در وجود انسانها ريشه دار مىنمايد. با رعايت موازين ارزشى اسلامى زندگى خانوادگى شكوفا مىگردد و آيين اسلام حقوقى براى اعضاى آن بوجود مىآورد كه با مراعات و اجراى آن، صفا و صميميت چون چشمهاى جوشان در خانواده جارى مىگردد.در حضور مناسبات اخلاقى و روابط بين اعضاى خانواده حضرت امام رضا(ع) يك اصل كلّى، جالب و داراى پيامى روان شناختى را مطرح مىفرمايند: «اجْعلْ مُعاشرَ تَكَ مَعَ الصغيرو الكبير؛(15) يعنى برخورد خود را با افراد كوچك و بزرگ زيبا و نيكو گردان» كه اين اصل در حُسن معاشرت و بهبودى آن تأثيرى فراوان دارد، اين سخن مىتواند برگرفته از فرمايش رسول اكرم (ص) باشد كه مىفرمايند: «خيركم خيركم لاهله و انا خيركم لاهلى :(16) بهترين شما كسى است كه براى اهل خانهاش نيكو باشد و من نيكوترين شما براى خانوادهام هستم. مرد خانه حقّ ندارد به هر دليلى ارتباط با همسر خويش را بيش از چهار ماه ترك نمايد فكر اين كه زن به ترك آن راضى باشد يا اينكه براى مرد مسافرت واجبى و لازمى چون حج و كسب معاش پيش آيد، اين كه چنين آميزشى حاوى خسرانى غير قابل جبران باشد. گروهى به محضر حضرت امام رضا(ع) آمدند و عرض كردند: اى پسر رسول خدا(ص) مردى زنى جوان دارد و چون مصيبتى متوجهاش گرديده، مدت چند ماه و بلكه يك سال است كه ارتباط با همسر خويش را ترك كرده است البته اين كار به دليل اذيت، آزار و انتقام نبوده بلكه به علت اندوه و افسردگى خاطر از اين معاشرت اجتناب كرده است. آيا با اين عمل عصيان و ترك گناهى مرتكب شده است. امام فرمودند: بلى، ترك اين ارتباط بيش از چهار ماه گناه دارد.(17)
ابراز محبت و ايجاد مودت
اصل محبت را خداوند در قلب زن و شوهر قرار مىدهد و بر آنان است كه اين نعمت باطنى و حالت قلبى را كه موجب آرامش زندگى و صفا و پاكى است بوسيله جانبدارى از هم، گذشت و فداكارى، خوش اخلاقى، توقع در اندازه و ظرفيت لازم، حفظ شئون و شخصيت طرفين و اجتناب از بگو مگوهاى بيهوده حفظ كنند و از عواملى كه به محبت و عاطفه خلل وارد مىنمايد بپرهيزند زيرا تبديل اين عاطفه و شوق به كينه و نفرت و بغض در صورتى كه ملاك شرعى و عقلى در كار نباشد مبدل نمودن نعمت به نقمت و بلاست و خود نوعى ناسپاسى به شمار مىآيد البته به فرمايش حضرت امام رضا(ع) دلها را رغبت و نفرت و نشاط و سستى مىباشد، هنگامى كه دل ميل و اقبال مىكند بينش و ادراك دارد و زمانى كه بى ميل است افسرده و ناتوان مىباشد از اين روى هنگامى كه درون با نشاط توأم مىباشد بايد دلها را بكار گرفت و زمانى كه حالت سستى و رخوت دارد بايد آن را رها كرد تا توان و آرامش خود را بازيابد.(18)
زن و شوهر در روابط عاطفى با يكديگر بايد اين بيان گُهربار امام رضا(ع) را در نظر گيرند كه مىفرمايند: اگر مؤمنى خشمگين شود عصبانيت، وى را از طريق حق بيرون نمىبرد و اگر شادمانى يابد اين خرسندى وى را دچار باطل نمىسازد و چون به اقتدارى مىرسد بيشتر از آنچه حق دارد، نمىگيرد.(19) حضرت امام رضا(ع) در سيره ى عملى خويش در جهت تقويت عواطف و تكريم شخصيت حاضران در خانه و در جمع معاشرين اين گونه بودند. ابراهيم بن عباس مىگويد: هرگز شخصيتى برتر از امام رضا(ع) نديدم، هرگز پاى خويش را در مقابل همنشين خويش دراز نمىنمود و پيش از او تكيه نمىداد. به خدمتگزاران دشنام نمىگفت، صدايش به خنده بلند نمىشد و همواره با غلامان و زيردستان خود كنار سفره ى غذا مىنشست.(20) حضرت امام رضا(ع) اعتقاد داشتند: اگر نسبت به كسى محبتى داريد آن را آشكار كنيد زيرا اظهار دوستى نيمى از خردمندى به شمار مىآيد بنابراين زن و شوهر بايد عواطف خود را در خصوص يكديگر علنى سازند و در اين مورد از خجالت و شرمسارى پرهيز كنند.(21) يكى از امورى كه بر رونق و صفاى خانه مىافرايد تلاوت قرآن مىباشد. حضرت على بن موسى الرضا(ع) فرمودهاند: در خانه هايتان برنامهاى براى تلاوت قرآن كريم ترتيب دهيد به درستى هرگاه در منزلى قرآن خوانده شود امور اهلش سهل و آسان مىگردد و خير و بركتش بسيارشده و در غير اين صورت اهل خانه در تنگناى فكرى و روانى و اقتصادى قرار مىگيرند.(22)
بر اين اساس عوامل معنوى و روى آوردن به سنتهاى مذهبى مىتواند روابط عاطفى و فضاى روان شناختى خانواده را تحت تأثير قرار دهد. در مواقعى حتى ابراز عواطف هم برقرار است ولى گويا احساس آرامش از خانه رخت بربسته است و اين بدان دليل مىباشد كه اهل خانه از ذكر خداوند اعراض نمودهاند چرا كه قرآن مىفرمايد: «وَ مَنْ اعْرَضَ عَنْ ذكرى فانَّ لَهُ معيشة ضنكا.»(23)
از تأكيد اسلام بر آرامش و مودت و رحمت كه خصلت و خويى است كه در زندگى خانواده كسى جارى است چنين بر مىآيد كه در مفهوم ارزشى اين آيين نوع و شكل فضايى كه زوجين مىخواهند در پرتو آن زندگى نوين خود را آغاز كنند، نمايان مىگردد و چنين نيست كه شخص بخواهد از طريق آن صرفاً منفعتطلبى شخصى و طمع ورزى نسبت به ديگران را پى گيرد و نيز اين گونه نمىباشد كه هوى و هوس و اميال نفسانى در آن برانگيخته شود تا بتوان از آنها به عنوان شالوده ساختمان اين زندگى استفاده نمود بلكه فضايى است كه در آن بر انسانيت و فضيلت تأكيد مىگردد، روابط از سرچشمهاى عالى و پاكيزه متأثرند كه در آن هر دو طرف در زندگى مشترك به عاطفه و محبت وابستهاند.عطوفتى كه يك احساس ناگهانى و زودگذر نبوده و بر ارزشهاى والا و خردهاى مقدس استوار است زيرا عواطف ناگهانى و هيجانى در برابر اميال و هواهاى متضاد تاب مقاومت ندارد و به سرعت رنگ مىبازد.
مسؤوليت پذيرى و عواطف
از ديدگاه فرهنگ اسلامى چنين استنباط مىگردد كه گرايش براى تشكيل خانواده از احساس ژرف متأثر گرديده است. نيازمندى روح و روان و احتياج عاطفى در يك چهارچوب معنوى رشد دهنده آدمى را وادار مىكند تا در فرصتى مناسب به اين مسئله جامه ى عمل بپوشاند. هدف از تشكيل خانواده در اسلام همان دستيابى به اطمينان روحى است تا انسان پس از رسيدن به اين مرحله احساس نمايد به خويشتن اصل خويش نائل گرديده است و به اعتبار اين كه رحمت و مودت شالوده و پايهى روابط در نظام آفرينش مىباشد شخصيت انسان در اين برنامه تكامل مىيابد. اسلام از مرد مىخواهد سرآغاز بنيان نهادن خانواده را با مسؤوليت پذيرى معنوى و عملى توأم نمايد و نه صرفاً براى اشباع سيرى ناپذيرى غرائز انسانى. رحمت ملهم از سرشت ارتباطات همسران است و زوجين را وادار مىكند با توجه به ظرفيت خانوادگى، روحى و اجتماعى يكديگر را درك كنند و مسؤوليتهاى خود را پذيرا باشند. پس با يكديگر به صورت صميمى زندگى كنند و در اين فضا از تنگ نظرى و خود خواهى، كه زندگى خانوادگى را متلاشى مىسازد، دورى خواهند جست. زيرا آنگاه كه محبت و عاطفه وارد زندگى مىگردد فرد محورى و خودنگرى را دگرگون مىكند. انسانى كه از لاك خود بيرون آمده است به رغم تأثيرپذيرى در شكلگيرى و ساختار شخصيت از محيطهاى گوناگون و شرايط متفاوت، بر سخنى كه بر زبان مىآورد، گامى كه بر مىدارد، كارى كه انجام مىدهد مراقبت دارد و در واقع رحمت را صرفاً در انديشه و احساس پاكيزه مجسّم نمىنمايد بلكه آن را در زندگى عملى تحقق مىبخشد. پس با اين وصف هر كدام از زن و شوهر به دردها و مشكلات و گرفتارىهاى يكديگر توجه دارند و خطاها و نارسايىها را با مدارا، وفق و حكمت اصلاح مىكنند تا مبادا به جاى سازندگى، ويرانگرى حاصل گردد.
اگر اين گونه عمل گردد زندگى اعضاى خانواده به آرامشى راستين مبدّل خواهد گشت، آرامشى كه زندگى درونى و بيرونى همهى افراد خانواده را در بر مىگيرد و به صورتى خواهند زيست كه روح و عقل و عواطف آنان به دور از نزاعها و جدالها بيجا مىباشد. اين مودت از نعمتهاى الهى است و بايد قدردان آن بود و در زندگى مشترك از آن بهره گرفت و بركاتش را بكار بايد بست. در غير اين صورت امكان دارد بر اثر ناسپاسى اين هديه ى معنوى و عطيه الهى، آن را از دست بدهيم چنانچه حضرت امام رضا(ع) فرمودهاند: «احْسنوا جوار النّعم فانّها وَحشيّة مانأت عن قوم فعادتْ اليهم»(24) يعنى نعمتهاى الهى را كه در اختيارتان است گرامى بداريد چرا كه آنها گريزان مىباشند. از هر كه كناره گيرند ديگر بازگشتى برايشان نمىباشد. حضرت امام رضا(ع) در بيانى ديگر زندگى توأم با آرامش را اين گونه معرفى كردهاند: «العيْشُ الِسّعةُ فى المنازل و الفضل فى الخدم و كثْرة المُحبين؛(25) منزل وسيع، همكاران و خدمتگزاران افزون و دوستداران فراوان (كثرت اهل محبت و مودت).»
گشايش براى اهل خانه
تأمين معاش حلال و فراهم بودن امكانات زندگى براى اهل خانه در ايجاد آرامش و افزايش صميميت دخالت مهمى دارد، امام على بن موسى الرضا(ع) فرمودهاند: «من اصْبَحَ مُعافى فى بَدَنه مخلّى فى سربه و عندهُ قُوُت يومه فكانّما خيّرتْ له الدنيا؛(26) هر كس صبح كند در حالى كه تنش سالم و خاطرش آسوده و معاشش تأمين باشد از مواهب يك زندگى مطلوب و آرام برخوردار است.»
تلاش در جهت فراهم آوردن تسهيلات براى خانواده در درجهاى از اهميت است كه حضرت امام رضا (ع) فرمودهاند:كسى كه در پى بدست آوردن درآمدى براى تأمين معاش عائلهاش باشد بهتر از مجاهدان در راه خداست.(27)
حكمت اين تأكيد آن است كه اهتمام و تكاپو در اين خصوص اثرى مهم در پيوند عاطفى اعضاى خانواده دارد و روابط محبت آميزافراد خانه را تحكيم و قوت مىبخشد. حضرت امام رضا(ع) در روايتى ديگر از پيروان خود مىخواهد براى ايجاد گشايش در زندگى و رفاه اهل خانه بكوشند: «صاحبُ النّعمةِ يَجِبُ انْ يُوَسّع على عيالهِ؛(28) (افرادى كه از نعمتى برخوردارند بايد بر زن و فرزند خود گشايش دهند)».
اصولاً در فرهنگ اهل بيت (ع) يكى از نشانههاى سعادت انسان اين است كه فرد بتواند به وضع خانواده خود رسيدگى كند، در اين باره نيز هشتمين ستاره ى درخشان آسمان امامت چنين گوهر افشانى كردهاند: «يَنْبَغى لِلّرُجل انْ يُوَسّع على عيالهِ لئلا يتّمنو موْته؛(29) يعنى شايسته است مرد بر اهل خانه (از لحاظ مخارج زندگى) سختگيرى نكند تا اين كه آنان مرگ او را از خداوند درخواست كنند. اهميت تلاش براى امور رفاهى خانواده موجب نمىشود كه آدمى از اعتدال، قناعت و كسب رزق حلال دورى گزيند. حضرت امام رضا(ع) در اين باره تأكيد نمودهاند: حقيقت ايمان بنده كامل نمىگردد تا اين كه سه خصلت را دارا باشد. بصيرت در دين، اعتدال و ميانه روى در امور زندگى و خانواده و بردبارى در سختىها و مصائب.(30) همچنين آن فروغ امامت فرمودهاند: «منْ رضِىَ عَنِ الله تعالى بالقليل مِن الرزق رضى اللّه منه بالقليل من العمل؛(31) هر كس به روزى اندكى كه خدا به او مىدهد راضى باشد پروردگار همان عمل اندك را از وى مىپذيرد و در خصوص رضايت داشتن بر رزق حلال مىفرمايد:هر كس به روزى حلال امّا كم خشنود باشد رنجش كمتر و خاندانش در آسايش و آرامش زندگى مىكنند و خداوند عيوب دنيا و كيفيت رفع آنها را به او مىآموزد و وى را با سلامتى در بهشت مستقر مىسازد.(32)
پىنوشتها: -
1. سوره روم، آيه 12.
2. وسايل الشيعه، شيخ حرّ عاملى، ج 14، ص52.
3. مكارم الاخلاق، طبرسى، ص 196.
4. بحارالانوار، ج 79، ص 142.
5. وسايل الشيعه، ج 17، ص 81.
6. ازدواج در اسلام، آية الله مشكينى، ص 112.
7. سوره نبأ ،آيه 10.
8. مستدرك الوسايل،باب نكاح، فصل 31.
9. صحيفة الرضا، ص 402.
10. بحارالانوار، ج 100، ص 351.
11. مكارم الاخلاق، ص 489.
12. ميزان الحكمه، ج 10، ص 95.
13. بحار الانوار، ج 100، ص 249.
14. وسايل الشيعه، ج 14، ص 22.
15. صحيفة الرضا، ص 400.
16. جامع السعادات، ج 2، ص 139.
17. شيوه همسردارى، علامه سيد محمد حسين فضل الله، ترجمه لطيف راشدى، ص111.
18. تحليلى از زندگى امام رضا(ع)، محمد جواد فضل الله، ترجمه سيد محمد صادق عارف، ص 230.
19. همان، ص 236.
20. كشف الغمه، على بن عيسى اربلى، ج 2، ص 274.
21. اعيان الشيعه، سيد محسن امين، ج 4، بخش دوم، ص 19.
22. دُرّة البيضاء، ص 22-21.
23. سوره طه، آيه 122.
24. صحيفة الرضا، ص 402.
25. كافى، ج 6، ص 526.
26. دُرَرُ الكلام منْ اقوال الامام على بن موسى الرضا(ع)، ص 81.
27. تحليلى از زندگى امام رضا(ع)، ص 231.
28. صحيفة الرضا، ص 403.
29. جامع السعادات، ج 2، ص 14.
30. صحيفة الرضا، ص 381.
31. دُرَرُ الكلام...، ص 73.
32. صحيفة الرضا، ص 401.
| لينک ثابت
آرى:
مرا غرض ز نماز آن بود كه يك ساعت
حديث درد فراق تو با تو بگزارم
وگرنه اين چه نمازى بود كه من بى تو
نشسته روى به محراب و دل به بازارم
بنابراين نماز حقيقى دست آوردهاى ارزشمندى براى نمازگزار راستين به همراه دارد. نوشتهاى را كه در پيش رو داريد، مىكوشد بازتاب زيباى اين ارمغان ملكوتى را در سيره و سخن امام رضا(ع) به نظاره بنشيند و با كلمات و رهنمودهاى آن رهبر الهى جلوههاى زيباى نماز را درهم آميزد.
اين سخن را نيز ناگفته نگذاريم كه بر هر مسلمان وظيفهشناس و عاشق الهى شايسته است كه اين گفتار نبوى(ص) را نصب العين خود قرار دهد كه: آن حضرت حضور قلب در نماز و احساس لذت از آنرا اينگونه توصيف كرده است: «يا اباذر! جعل اللّه جلّ ثناؤه قرّة عينى فى الصّلاة و حبّب الىّ الصلاة كما حبّب الى الجائع الطّعام و الى الظمآن الماء و انّ الجائع اذا اكل شبع و انّ الظمآن اذا شرب روى و انا لااشبع من الصّلاة؛(1) اى اباذر! خداوند - جل ثناؤه - نور ديده مرا در نماز قرار داد و نماز را محبوب من گردانيد، همچنان كه غذا را محبوب گرسنه و آب را محبوب انسان تشنه قرار داده است (امّا با اين تفاوت) كه گرسنه هرگاه غذا بخورد سير مىشود و تشنه هرگاه آب بنوشد سيراب مىشود امّا من از نماز سير نمىشوم.»
برترين عمل
از منظر امام رضا(ع) هيچ عملى برتر و ارزشمندتر از نماز نيست، چرا كه بهترين و ميانبرترين راه براى رسيدن به قرب الهى است. امام رضا(ع) همواره مىفرمود: «الصّلاة قربان كل تقىٍّ؛(2) نماز هر انسان پارسائى را به خداوند نزديك مىكند.» به همين جهت آن حضرت به ابراهيم بن موسى فرمود: «لاتؤخرنّ الصّلوة عن اوّل وقتها الى آخر وقتها من غير علّةٍ عليك، ابدأ باوّل الوقت؛(3) انجام نماز را بدون علت از اول وقت آن تأخير نينداز، هميشه در اول وقت آن شروع كن!»
امام هشتم(ع) خود نيز چنين بود و به هيچ قيمتى فضيلت نماز اول وقت را از دست نمىداد حتى در مهمترين جلسات سياسى و علمى امام به نماز اول وقت اهميت مىداد. روايت زير نشانگر اين واقعيت است:
به دستور مأمون، علماى برجسته از فرقههاى گوناگون در مجالس مناظره حاضر مىشدند و امام رضا(ع) با آنها مناظره و بحث مىكرد. در يكى از مجالس «عمران صابى» كه از دانشمندان بزرگ بود، در مجلس حاضر شد و درباره توحيد با امام رضا(ع) وارد گفتگو گرديد در آن جلسه امام سؤالهاى او را با حوصله، متانت، استدلالهاى قطعى و روشن پاسخ داده و او را به سوى توحيد متمايل كرده بود هنگامى كه بحث و مناظره به اوج خود رسيد و چيزى به تحول درونى آن دانشمند زبردست صابئين(4) نمانده بود حضرت رضا(ع) احساس كرد وقت اذان ظهر و هنگام نماز است. امام(ع) به مأمون فرمود: «الصّلاة قد حضرت؛ وقت نماز فرا رسيد.»
عمران صابى كه به حقايقى دست يافته و از درياى دانش سرشار امام هشتم(ع) بهرههائى برده بود با التماس گفت: «يا سيّدى! لاتقطع علىّ مسألتى فقد رقّ قلبى؛ آقاى من! گفتگو و پاسخهاى خويش را قطع نكن دل من آماده پذيرش سخنان شما است. امّا حضرت رضا(ع) تحت تأثير سخنان عاطفى و احساس برانگيز او قرار نگرفت و فرمود: عيبى ندارد نماز را مىخوانيم و دوباره به گفتگو ادامه خواهيم داد.
در اين حال امام و همراهان به اقامه نماز مشغول شدند حضرت بعد از اقامه نماز دوباره به گفتگو ادامه داده و پاسخهاى روشنگرانه خويش را ارائه نمود.(5)
با توجه به اين روايت كه در كتابهاى معتبر روائى و تاريخى آمده است براى اقامه نماز در اول وقت هيچگونه عذرى را براى افراد عادى و مسئولين حكومت اسلامى باقى نمىگذارد و پيروان آن حضرت نبايد از اين حقيقت چشم پوشى كرده و به بهانههاى مختلف آنرا سهل بشمارند.
رهرو راستين امام هشتم(ع)
حضرت امام خمينى(ره) در اين زمينه گوى سبقت را از تمام پيروان و شيعيان حضرت رضا(ع) ربوده بود. داستان زير شاهد خمينى مىگويد: روزى كه شاه فرار كرد ما در پاريس در نوفل لوشاتو بوديم، پليس فرانسه خيابان اصلى نوفل لوشاتو را بست، تمام خبرنگاران كشورهاى مختلف آنجا بودند.اين حقيقت راستين است. آقا سيد احمد خبرنگاران خارجى از آفريقا، آسيا، اروپا و آمريكا و شايد 150 دوربين فقط صحبت امام را مستقيم پخش مىكردند.
براى اينكه خبر بزرگترين حادثه سال را مخابره مىكنند، شاه رفته بود و مىخواستند ببينند كه امام چه تصميمى دارد، امام بر روى صندلى ايستاده و در كنار خيابان، تمام دوربينها بر روى امام متمركز شده بود. امام چند دقيقه صحبت كردند و سخنان خودشان را گفتند. من در كنار امام ايستاده بودم. يك مرتبه برگشتند و گفتند: احمد! ظهر شده؟ گفتم بله، الآن ظهر است. بىدرنگ امام گفتند: و السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته. شما ببينيد در چه لحظهاى امام صحبتهايشان را رها كردند. براى اينكه نمازشان را اول وقت بخوانند، يعنى جائىكه تلويزيونهاى سراسرى كه هر كدام ميلونها بيننده داردC.N.N بود، B.B.C بود، تمام تلويزيونها چه در آمريكا و چه در اروپا بودند. خبرگزاريها همه بودند.اسوشيتيدپرس، يونايتد پرس، رويتر و تمام خبرنگاران روزنامهها، مجلات، راديو، تلويزيون، در چنين موقعيت حساسى، امام حرفشان را قطع كردند و رفتند سراغ نماز.(6)
ماجراى نماز عيد
از مهمترين حوادث سيره امام رضا(ع) حركت آن حضرت به مصلاى نماز عيد مىباشد كه آن بزرگوار اهميت نماز و تأثير آن در جامعه و آثار پربار نمازهاى دسته جمعى و قدرت تحول آفرينى آنرا به مسلمانان و زمامداران ثابت نمود. ماجرا از اين قرار بود كه روز عيدى مأمون از امام (ع) تقاضا كرد كه نماز عيد را با مردم بخواند، تا براى مردم اطمينان بيشترى در امر ولايتعهدى پيدا شود. امام پيغام داد كه: «قرار ما بر اين بوده كه در هيچ كار رسمى دخالت نكنم. بنابراين مرا از اقامه نماز عيد معذوربدار! مأمون اصرار كرد كه: مصلحت در اين است كه شما اين نماز با اهميت را اقامه كنيد تا هم موضع ولايتعهدى تثبيت شود و هم فضل و عظمت شما آشكارتر گردد، امّا امام نپذيرفت. مأمون كه دست بردار نبود پيكها و پيغامهاى متعددى براى متقاعد كردن امام براى حضرتش فرستاد، هنگامى كه امام رضا(ع) پافشارى خليفه را احساس كرد به او فرمود: اگر قرار است كه من حتماً به نماز بروم من اين فريضه الهى را طبق سيره پيامبر و روش اميرمؤمنان على(ع) اقامه خواهم كرد!
مأمون گفت: هر طور كه دوست دارى آن طور عمل كن اختيار با شماست!
آنگاه دستور داد: سرداران و تمام مردم صبح روز عيد در مقابل منزل مسكونى حضرت رضا(ع) اجتماع نمايند. با انتشار اين خبر مردم مرو مشتاقانه براى شركت در مراسم و بهرهگيرى از وجود حضرت رضا(ع) خود را آماده كردند. هنگامى كه خورشيد طلوع نمود حضرت غسل كرد و عمامه سفيدى را كه از پنبه تهيه شده بود بر سر مبارك گذاشت و يك سر آن را روى سينه و سر ديگر را ميان دو شانه انداخت. و مقدارى هم بوى خوش بكار برد. دامن را به كمر زد و به همه پيروان و دوستدارانش دستور داد چنان كنند. آن گاه عصاى پيكان دارى به دست گرفت و از منزل بيرون آمد. آن حضرت در حالى كه پابرهنه بود و پيراهن و ساير لباسهايش را به كمر زده بود، به همراه غلامان و ياران نزديكش - كه آنان نيز چنين كرده بودند - به همين شكل از منزل به سوى مصلا حركت كردند. موقع خروج از منزل، امام رضا(ع) سربه سوى آسمان بلند كرد و چهار تكبير گرفت، اين تكبيرها آن چنان با صلابت و روحانيت خاصى ادا مىشد كه گويى آسمان و در و ديوار با نواى امام(ع) هم نواهستند. سرداران، نظاميان و ساير مردم كه با آمادگى و آراستگى تمام در بيرون منزل صف كشيده بودند، هنگامى كه امام رضا(ع) و يارانش را به آن صورت مشاهده كردند به پيروى از امام رضا(ع) و هماهنگ با او فرياد تكبير سردادند.
شهر مرو يكپارچه فرياد تكبير سرداد و به دنبال آن از گريه و ناله هزاران زن و مرد مشتاق اهل بيت(ع) به لرزه درآمد. سرداران نظامى هنگامى كه حضرت را با آن حال ديدند از مركبهاى خود پياده شدند و كفشهايشان را درآورده و كنار گذاشتند و به دنبال امام ناله زنان و تكبير گويان به راه افتادند. حضرت رضا(ع) پياده راه مىپيمود و هر ده قدم يك بار ايستاده و با نواى ملكوتىاش تكبير مىگفت.
ياسر خادم مىگويد: در اين حال ما خيال مىكرديم كه آسمان و زمين و كوه با او همآوا گشته است، شهر مرو يكصدا گريه و شيون بود، هيجان احساسات و شور و نوا همه جا را فرا گرفته و شكوه ايمان و تكبير و نماز در پايتخت كشور اسلامى طنين انداز شده بود جلوههاى مادّى و ظاهرى از ذهنها و خاطرهها فراموش شده و آحاد جمعيت به آفريدگار هستى و پيروى از حجت الهى مىانديشيدند و در صفهاى به هم پيوسته به دنبال امام رضا(ع) به سوى مصلا مىشتافتند.
هنگامى كه اين خبر به مأمون رسيد، فضل بن سهل به مأمون گفت: اگر لحظاتى ديگر وضع همين طور ادامه يابد همه مردم مفتون و شيفته او خواهند شد و ممكن است با يك اشاره طومار حكومت را در هم بپيچند، مأمون احساس خطر كرده و از امام رضا(ع) عاجزانه درخواست نمود كه از ميانه راه به منزل برگردد و امام نيز كفشهاى خود را طلبيده و به منزل برگشت و فرمود: من كه گفتم مرا از اين كار معذور بداريد.(7) بلى نماز شكوهمند اولياء الهى آن چنان قدرتى دارد كه مىتواند كاخهاى ستم را به لرزه در آورده و بنيان طاغوتيان را از ريشه قطع كند و نماز عيد حضرت(ع) اينگونه بود.
اقامه نماز باران
در ايامى كه امام رضا(ع) در خراسان به سر مىبرد مدتى قحط سالى شده و باران نيامد و خشك سالى پديدار گشت. عدهاى از منافقان و حاشيهنشينان مجلس مأمون از اين حادثه سوء استفاده كرده و شايع نمودند كه چونكه مأمون على بن موسى(ع) را وليعهد خود گردانيده است و اين امر را خداوند دوست ندارد به همين جهت باران قطع شده و بركات الهى نازل نمىشود.
مأمون در روز جمعهاى از امام تقاضا كرد كه براى نزول باران و رحمت الهى دعا كند امّا امام رضا(ع) فرمود: روز دوشنبه براى اقامه نماز استسقاء بيرون خواهم آمد زيرا جدم رسول اللّه(ص) را به همراه اميرمؤمنان على(ع) در عالم رؤيا زيارت كردم و پيامبر به من فرمود: پسرم! تا روز دوشنبه صبركن و سپس در آن روز به صحرا برو و از درگاه خداوند متعال طلب باران نما! خداوند باران رحمت خود را مىفرستد و مردم به عظمت و عزت تو در پيشگاه خداوند پى مىبرند و به بزرگى مقامت واقف مىگردند.
روز دوشنبه فرا رسيد مردم از خانهها بيرون آمدند، امام رضا(ع) به صحرا رفت و مردم نيز گرد آمدند و چشم به حركات و سكنات آن حضرت دوختند امام دو ركعت نماز استسقاء را اقامه كرده و آنگاه بالاى منبر رفت و در خطبه بعد از حمد و ثناى الهى فرمود: الهم يا رب انت عظّمت حقّنا اهل البيت فتوسلوا بنا كما امرت و اهلوا فضلك و رحمتك و توقعوا احسانك و نعمتك فاسقهم سقياً نافعاً عاما غير رايث و لاضائر وليكن ابتداء مطرهم بعد انصرافهم من مشهد هم هذا الى منازلهم و مقارهم؛ خدايا! اى پروردگار من! تو حق ما اهل بيت را بزرگ شمردهاى اين مردم به ما متوسل شدهاند همچنان كه خودت فرمودهاى و به فضل و رحمت تو اميدوارند و چشم انتظار احسان و لطف تواند اينها را از باران سودمند و فراوان و بىضرر و زيان خود سيراب گردان و اين باران را پس از بازگشت آنان به خانههايشان نازل فرما!
يكى از حاضرين در آن اجتماع مىگويد: به خدا سوگند همان لحظه حركت ابرها در هوا شروع شد و رعد و برق پديد آمد، مردم به جنب و جوش افتادند كه تا باران نيامده به خانههاى خود برگردند.
حضرت على بن موسى الرضا(ع) به آنان فرمود: آرام باشيد! اين ابر براى اين منطقه نخواهد باريد براى فلان ناحيه مىرود، آن ابر رفت و ابر ديگرى به همراه رعد و برق آمد، مردم دوباره خواستند حركت كنند، امام فرمود: اين ابر نيز به فلان قسمت خواهد رفت، در حدود ده ابر به همين ترتيب آمد و از فضاى منطقه عبور كرد و هر بار امام (ع) فرمود: اين ابر براى شما نيست. يازدهمين ابر از راه رسيد. امام رضا(ع) فرمود: اين ابر را خداوند متعال براى شما فرستاده است، در برابر فضل و كرم خداوند، شكر كرده و به سوى منازل خويش بازگرديد تا شما به خانه نرسيدهايد باران نخواهد باريد. آنگاه امام رضا(ع) از فراز منبر پائين آمده و مردم نيز به خانه هايشان رفتند، در همين هنگام بود كه باران شديدى نازل شده و تمام حوضها، گودالها و نهرها را پر كرد و مردم با خوشحالى تمام مىگفتند: كرامتها و الطاف الهى بر فرزند رسول گرامى اسلام(ص) مبارك باد.
بعد از نزول باران و سيراب شدن زمين از بركات الهى و خوشحالى مردم، حضرت رضا(ع) به ميان جمعيت آمده و آنان را موعظه كرده و به شكرگزارى از نعمتهاى الهى به درگاه پروردگار منان دعوت نمود.(8)
اينجاست كه از ته دل و عمق جان خطاب به اهل بيت (ع) عرضه مىداريم: ارادة الرّب فى مقادير اموره تهبط اليكم و تصدر من بيوتكم؛(9) اراده و مشيت پروردگار عالم در تدبير امور جهان به سوى شما مىآيد و از خانههاى شما به ديگر جاها مىرسد.
فوائد و بركات نماز
نماز فوائد بسيارى به همراه دارد از جمله: روح انضباط را در انسان تقويت مىكند زيرا بايد در اوقات معينى انجام پذيرد و تأخير و تقديم آن موجب بطلان نماز مىگردد. همچنين آداب و احكام ديگر بايد با نظم و ترتيب رعايت شود و اگر با بىنظمى و ناهماهنگى صورت گيرد در حقيقت نماز خلل و اشكال به وجود مىآيد؟ اين چنين است كه انسان نمازگزار بايد با عادت به نظم و انضباط در نماز آنرا در ساير مراحل زندگى نيز به مرحله عمل درآورد. در زمينه اسرار و رهآوردهاى بىشمار نماز حضرت على بن موسى الرضا(ع) سخن جامعى فرموده است كه به بخشهائى از آن اشاره مىكنيم: آن حضرت در پاسخ نامهاى كه از فلسفه و علل تشريع نماز پرسيده بود چنين فرمود: علت تشريع نماز اين است كه بنده به ربوبيت پروردگار توجه و اقرار داشته باشد و مبارزه با شرك و بت پرستى و قيام در پيشگاه پروردگار، در نهايت خضوع و تواضع و اعتراف به گناهان و تقاضاى بخشش از معاصى گذشته و نهادن پيشانى بر زمين همه روزه انجام پذيرد. و نيز هدف اين است كه انسان همواره هشيار و متذكر گردد، گرد غبار فراموشكارى بر دل او ننشيند، مست و مغرور نشود، خاشع و خاضع باشد طالب و علاقهمند افزونى در مواهب دين و دنيا گردد. همين توجه او به خداوند متعال و قيام در برابر او، انسان را از معاصى باز مىدارد و از انواع فساد جلوگيرى مىكند.
امام رضا(ع) در مورد ساير دست آوردهاى نماز فرمود: نماز و مداومت ياد خدا در شب و روز سبب مىشود كه انسان مولا، و مدبّر و خالق خود را فراموش نكند و روح سركش و طغيانگرى در برابر خدا بر او غالب نيايد.(10)
نماز نوجوانان
حسن بن قارن مىگويد: از امام رضا(ع) در مورد شخصى پرسيدند كه پسر نوجوانش را به انجام نماز وادار مىكند و اين فرزند گاهى نماز را ترك مىكند. امام فرمود: اين پسر چند سال دارد؟ گفتند: آقا، 8 ساله است. حضرت رضا(ع) با تعجب فرمود: سبحان اللّه! 8 ساله است و نمازش را ترك مىكند؟! گفته شد! بچه است گاهى خسته و ناراحت مىشود. امام فرمود: هر طورى كه راحت است نمازش را بخواند.(11)
پيراهن متبرك
از منظر حضرت رضا(ع) نه تنها نماز و نمازگزاران ارزشمند هستند بلكه لباسهائى هم كه با آن نماز خوانده مىشود امتياز ويژهاى دارد. اسماعيل بن على برادر دعبل خزاعى مىگويد: آن حضرت به برادر دعبل پيراهنى را هديه داده و فرمود: دعبل! اين پيراهن را قدر بدان و خوب محافظت كن! كه من در آن هزار شب و هر شبى هزار ركعت نماز خواندهام و در آن هزار ختم قرآن به جاى آوردهام. احتفظ بهذا القميص فقد صليت فيه الف ليلة كل ليلة الف ركعة و ختمت فيه القرآن الف ختمة.(12)
فلسفه نماز جماعت
امام رضا(ع) در مورد علل نماز جماعت فرمود: خداوند متعال نماز جماعت را قرار داده است كه شعائر اسلامى و معارف الهى همانند اخلاص، توحيد، ارزشهاى اسلامى، عبادت و نيايش براى خدا آشكار و ظاهر و مشهور شود زيرا در اظهار اين اعمال و علنى بودن آن حجت خداوند بر مردم شرق و غرب عالم تمام مىشود.
همچنين مسلمانان دوچهره و منافق و كسانى كه نماز را سبك مىشمارند مشخص شوند و وادار به انجام دستورات الهى باشند. همچنين گواهى افراد نسبت به عدالت و صلاح همديگر جائز باشد. افزون بر اين نماز جماعت نيكوكارى و ترويج فضيلتها را به همراه دارد و خيلىها را از گناه و فساد باز مىدارد.(13)
آداب نماز
امام رضا(ع) در مورد آداب نماز فرمود: اگر براى نماز ايستادى تلاش كن با حالت كسالت و خواب آلودگى و سستى و تنبلى نباشد. بلكه با آرامش و وقار نماز را بجاى آور و بر تو باد كه در نماز خاشع و خاضع باشى و براى خدا تواضع كنى و خشوع و خوف را برخود هموار سازى در آن حال كه بين بيم و اميد ايستادهاى و پيوسته با طمأنينه و نگران باشى. همانند بنده گريخته و گنهكار كه در محضر مولايش ايستاده و در پيشگاه خداى عالميان بايست. پاهاى خود را كنار هم بگذار و قامتت را راست نگهدار و به راست و چپ توجه نكن! و چنان باش كه گوئى خدا را مىبينى، كه اگر تو او را نمىبينى او تو را مىبيند.(14)
خاطرهاى از شيخ رجبعلى خياط
اين مقال را با نقل خاطرهاى پندآموز از مرحوم شيخ رجبعلى خياط در مورد اهميت نماز به پايان مىبريم: آقاى سيد قاسم شجاعى از مبلغين توانا و موفق مجالس مذهبى در خاطرات خود آوده است:
من از نوجوانى به سخنرانى و روضه خوانى در محافل دينى و مذهبى اشتغال داشتم و لحن و سخن گرم من موجب شده بود كه به مجالس زيادى دعوت شوم. از جمله روزهاى هفتم ماه به منزل جناب مرحوم آقاشيخ رجبعلى خياط نرسيده به بازارچه، بعد از كوچه سياهها مىرفتم. از پلهها بالا مىرفتيم و در منزل ايشان براى خانمها روضه مىخوانديم. اتاق جناب شيخ هم طبقه پائين آن قرار داشت. روزى بعد از اتمام منبر به طبقه پائين آمدم و براى اولين بار با جناب شيخ برخورد كردم، كلاههائى دستش بود و گويا عازم بازار بود، سلام كردم، يك نگاه به صورت من كرد و فرمود: پسر پيغمبر و نوكر امام حسين(ع) نمازش تا الآن نمىماند!!
(در آن هنگام من سيزده ساله بودم) گفتم: چشم، در حالتى كه دوساعت به غروب مانده بود و آن روز مهمان بودم و تا آن ساعت نمازم را نخوانده بودم. امّا آن مرد الهى به محض اينكه به صورتم نگاه كرد اين حالت را در من ديده و گوشزد فرمود.(15) و اين يادآور سخن امام صادق(ع) است كه فرمود: فضل الوقت الاوّل على الآخر كفضل الآخرة على الدّنيا؛(16) برترى نماز اول وقت بر آخر وقت، همانند برترى آخرت بر دنياست.
پىنوشتها: -
1. مكارم الاخلاق، ص 461.
2. من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 210.
3. بحارالانوار، ج 49، ص 49.
4. صابئين گروهى هستند كه خود را پيرو حضرت يحيى مىدانند و به دو دسته موحد و مشرك تقسيم شدهاند گروهى از آنان ستاره پرست هستند. مركز آنان قبلا شهر حرّان عراق بود ولى امروزه در اهواز و بعضى مناطق ديگر به سر مىبرند. آنها طبق باورهاى خود در كنار نهرهاى بزرگ زندگى مىكنند.
5. توحيد صدوق، ص 434؛ حياة الامام رضا(ع)، ج 1، ص110.
6. نماز خوبان، ص 56، روزنامه كيهان، شماره 3659.
7. ارشاد مفيد، ج 2، ص 264 و اصول كافى، مولد ابى الحسن الرضا(ع)، حديث 7.
8. عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 165.
9. الكافى، ج 4، ص 577.
10. تفسير نمونه، ج 16، ص 294.
11. وسائل الشيعه، ج 4، ص 20.
12. بحارالانوار، ج 79، ص 309.
13. وسائل الشيعه (20 جلدى)، ج 5، ص 372.
14. فقه الرضا(ع)، ص 101.
15. كيمياى محبت، ص 225.
16. ثواب الاعمال، ص 36.
| لينک ثابت
يكي از ويژگي هاي خوب و مثبت ما مسلمانان، دل دادن به محبوب يگانه، خداوند يكتا و جانشينان آن قدرت والا در زمين است. ما، به خداوند- به عنوان برترين و بزرگترين نيروي هستي- عاشقانه مي نگريم و دل و جان مان را به رهبران دين، ائمه ي معصومين عليهم السلام مي سپاريم و عاشقانه آنها را دوست مي داريم.
اين ارادت قلبي همراه با پيروي از راه و انديشه آن بزرگان، بزرگترين نصيبي است كه ما، در اين جهان داريم و البته اميدواريم در سراي ديگر نيز اين دوستي ما را به كار آيد و سبب رستگاري مان شود و توفيق يابيم كه در بهشت برين، آن عزيزان را به عنوان برترين همنشينان، در كنار خود داشته باشيم.
در همين راستا، زيارت مزار شريف معصومان- كه از زبان پاكان بر آنان درود فراوان- يكي از جلوه هاي ابراز محبت و ارادت به ساحت آن پاكان روزگار است. زيارت يعني دل سپردن به خورشيدهاي معنا و تلاش براي بهره وري از نور و روشنايي آنها. زيارت يعني انديشيدن به راه و آرمان معصومان، يعني شناخت، يعني عرفان، يعني كسب آگاهي و اعلام آمادگي براي پيمايش راه آن بزرگواران و عمل به سيره و منويات آنان.
زيارت نوعي ابراز معرفت است و اظهار محبت و اعلام نياز به دريافت رحمت و رأفت! زيارت، زيباترين تجلي ارتباط ميان حبيب و محبوب است. زيارت- اگر با شناخت كامل صورت پذيرد- جان انسان را جلا مي بخشد، روح او را روشني مي دهد و آدمي را براي پرواز تا ملكوت آماده مي سازد.
زيارت، ديداري است از سر شوق و شادماني و مهرورزي، براي كسب فضيلت و معنويت و زيبايي، براي بهره وري از هدايت هاديان راه خدا و برخورداري از والايي هاي آنها.
هم از اين روي، زيارت راستين هم مي تواند از نزديك انجام گيرد و هم مي تواند از راه دور، تحقق پذيرد.
اين جاست كه مي بينيم در دنياي امروزين، گاهي از زيارت مجازي در پهنه ي پايگاه هاي تارانه اي ]اينترنتي [سخن به ميان مي آيد.
هرگاه چنان زيارتي را بتوان ارتباطي مقبول دانست، پس توجهي با حضور قلب در عرصه كاغذين ! يعني خواندن و انديشيدن در زمينه دل نوشته ها، مقالات، داستان ها، احاديث، يادها و يادبودها و خلاصه هر آن چه ما را با ويژگي هاي يكي از معصومان همانند امام همام، سلطان سرير ارتضا، حضرت علي بن موسي الرضا(ع) مرتبط سازد، مي تواند نوعي زيارت تلقي شود. زيارت دل و جان با امام انس و جان!
بر اين اساس اين صفحه بازگشايي مي شود تا به قدر توان و امكان، زمينه ارتباط دل ها و جان ها را با عالم معنا و پيشگاه پاك مولا حضرت امام رضا(ع) فراهم آورد، از اين پس هر چهارشنبه ميهمان خانه هاي شما هستيم و صد البته اين سفره گسترده براي تداوم و به پويي، به دست هاي گرم و انديشه هاي خجسته و نظرهاي مغتنم شما خوانندگان گرانقدر، نيازمند است. تنهاي مان نگذاريد كه اين هنوز اول عشق است...
| لينک ثابت
تا بسوزي دامن اين روزگار
روزگار مردمي ها سوخته
چهره نامردمي افروخته
كينه ها در سينه ها انباشته
پرچم رنگ و ريا افراشته
دشت سبز اما ز خار و كاكتوس
وز تبر شد هيمه عود و آبنوس
آب دريا تن به موج كف سپرد
موج دريا اوج را از ياد برد
جان به لب شد از رياكاري شرف
خوب بودن مرد و بودن شد هدف
آب هم آيينه را گم كرده است
سنگ در دل ها تراكم كرده است
تيرگي انبوه شد پشت سحر
صبح در آفاق شب شد در به در
نغمه هاي عشق هم خاموش شد
اين قلندر باز شولاپوش شد
ارغوان روي او كم رنگ شد
پرنيانش همنشين سنگ شد
خاك را از خار و خس انباشتند
ياس را در كرت شبدر كاشتند
نامرادي را دوا در كار نيست
مهر دارو، در دل بازار نيست
گر دلي مجروح گردد از جفا
نيست گلخندي كه تا يابد شفا
نسخه اي نو در فريب آورده اند
بوسه، دارويي كه پنهان كرده اند
در دل اين روزگار پرفسوس
عاشقان را كو پناهي غير توس
اي شفا بخش دل بيمار ما
چاره اي كن از نگه در كار ما
خيل صيادان كه در هر پشته اند
آهوان دشت ها را كشته اند
تا نهد دل در رهت پا در ركاب
اشك پيش افتاد و دل را زد به آب
* علي موسوي گرمارودي
| لينک ثابت
|
من خيلي دورم، دورتر از آن كه نگران، گردن كج بگيرم و بگويم، من تو را فروخته ام به ميزم، به قدرتم، به شهوتم. من تو را هر روز، هر ساعت و هر لحظه مي فروشم بي انكه ملالي باشد يا كابوسي. ** چشم هايم را مي بندم و فكر مي كنم چند سال است تو را نداشته ام از كدام لحظه گناه آلود! تا كي قرار بود اين يادم نباشدها، اين فراموشي ها، اين نقصان ها ادامه يابد. اين تقصيرها همه از من بود؛ قانون هر جايي دلم. فكر همه آدم بودن من همين است وقتي در سختي ها فرياد بزنم و بگويم «به من فكر نمي كني، نمي بيني ام؟!» حتماً باز هم نشسته اي، نگاهم مي كني. اين سهم خدايي توست كه مهرباني ات هميشگي باشد ** فكر كرده اي؟ نمي دانم چقدر چشم روي خطاهايم پوشانده اي، چقدر هوس هاي عاشقانه ام را وقت و بي وقت ديده اي و سكوت كرده اي. ببين من همين ام، انتظار داري كه برگردم كه بگويم «سلام» من شرمنده لطف خدائيت هستم . و بعد بنشينم و حرف بزنم و بگويم كه وجود من خالي است؛ ... من تو را هميشه همين طور ديده ام براي نداشته هايم، براي پيمانه هاي كوچك دنيايي ام. ** دوست دارم حرف هاي آخرم را هميشه اول بزنم، حساب هايم را صاف كنم مي داني آن روزهاي دور خوب تر بود، آن سالها كه ميز و قدرت نبود، دغدغه هاي دنيايي هم؛ دلم به عشق تو گرم مي شد. من تو را هميشه داشتم هر وقت، هر زمان و هميشه. ** اين مدام نقش عوض كردنم هم خاصيت دنياي كوچك من است؛ فكر مي كني آسان است بين اين حس هاي متضاد مدام بازي كردن. در روزهايي كه حيله ها مجازند و چيزي جز اين نمي شود. چند سال است من دارم اين طور نقش بازي مي كنم؛ من نگران پايان كارم. من در منگنه تضادها هر روز پرس مي شوم؛ بگو مرا بردارند و بگذارند نزديك خود خدائي ات، پاهاي نحيف من چه تناسبي با اين همه دويدن دارد؟ جهنم براي من راه دوري نيست، من جهنم را با خويش راه مي برم. لطف كن بگو مرا نجات دهند از قطب هاي دنيايي... من از آخر اين بازي مي ترسم، از آن وقت كه پرده را براي بار آخر بكشند و من پاي صحنه گناه تمام شوم. ** عجيب است فكر مي كردم سنگ شده ام. اين حس بي حسي دلواپسم مي نمود، اما مي بينم هنوز تن لرزه هاي نگاه تو در من وجود دارد، هنوز دلم برايت تنگ مي شود، غمت دلگيرم مي كند... ** نمي دانم اين چند خط مي تواند مرا به تو برساند يا نه؟ توي روزي كه خيابان ها شلوغ و ديدني شده است. نم نم باران، روي حاشيه برگ هاي خشكي كه باد توي هوا پخش كرده نشسته است. در اين تقابل زرد برگها و خاكستري آسمان آدم هاي رنگارنگي با قدم هاي تند به سمت تو مي آيند. كوچك و بزرگ، پير و جوان همه مثل تو شده اند و حرم آقا كه مثل هميشه معجزه مي كند... ** اين چشم هاي كنجكاو و بازيگوش مثل هميشه حس رسيدنم را شدت مي دهد، حس دوست داشتني عصرهاي عرفه بي نظير است؛ يك يادآوري كوچك توي اين عصر بزرگ هم غنيمت است... ** توي حرم من گيج شده ام، آن همه شكوه توي يك عصر پاييزي...، همهمه ها بلند است و خيس، پاي چشم هاي اشك آلود پر از حيرت و تحسين. من بين همهمه ها صدايت را مي شنيدم كه به همه مي گويي «لبيك» اين شكوه چقدر سترگ است. ** دلم شور مي زند، زمان مي گذرد. با قدم هاي كوچك با عجله مي روم به سمت جمعيت و آيينه ها. گرما و گلاب و همهمه ها را حس مي كنم، صداها بلند مي شود، بلند و بلندتر. من هيچ مولايي را كريم تر از تو بر خود نديده ام، اشك توي چشم هايم جمع مي شود يكي مي گويد «تشريف ببريد دارالهدايه، مي خواهم در شبستان را ببندم. توان ندارم، دلم مي خواهد بگويم، نبند، در شبستان را نبند، من اينجا را دوست دارم دلم نمي خواهد برگردم... همان جا مي نشينم. * حالا مي شود، آدم ها را ديد؛ خود واقعي شان را آدم هايي كه تصور آمدنشان نبود، آنها به شكل غيرقابل باوري خودشان هستند، نقش بازي نمي كنند، خسته اند، سردرگمند، عاشقند، خوشحالند. * فقط حالاست كه مي شود به آنها اعتماد كرد، برايشان دست تكان داد، رويشان را بوسيد و مطمئن بود هيچ چيزي توي اين حركت سرخوشانه شان نيست. * زماني نمانده است. مطالب بايد براي صفحه بندي آماده شود، دارم تند تند مي نويسم چيزهايي كه هيچ كدامشان را يادداشت نكرده ام، امروز صفحه بسته مي شود با نام تو توي عرفه... دلم مي خواهد بيايي روي همين خطوط پاي همين كلمات بازي را تمام كني... من طاقتم كوتاه است، شكستني ام، من تاب بازگشت ندارم... | |
|
| |
| لينک ثابت
براى روسها كه با پيوستن مشروطه خواهان به سفارت انگليس در جريان نهضت مشروطه، قافيه را باخته بودند، هنوز محمدعلى شاه، يك سوژه مناسب بود. از سوى ديگر، محمد على شاه نيز كه در پى فتح تهران در سال 1327 قمرى به روسيه گريخته بود، با استفاده از عوامل خود، تلاش مىكرد تا بار ديگر قدرت را به دست آورد. روسها نيز در حمايت وى از يك سو و رعايت توافقات به عمل آمده با انگليس از سوى ديگر، در موضعگيرى سياسى خود در قبال ايران گرفتار تناقض شده بودند.
زمانى كه به سال 1330 قمرى تلاشهايى براى بازگرداندن محمدعلى شاه در مشهد آغاز شد، دابيژا، كنسول روس در مشهد متهم شد كه به حمايت از شورشيان طرفدار محمدعلى شاه مشغول فعاليت است. اين مساله، سبب اختلاف ميان دو دولت روس و انگليس و نيز نامهنگارىها و شكايتهايى شد. سازنوف - وزير خارجه وقت روسيه - از دابيژا خواست تا در اين مساله مداخله نكند. دابيژا نيز آن را پذيرفت و به او نوشت: من شركت افراد روسى را در غائله انكار نمىكنم اما به موقع به آنان دستور دادهام كه در اين گونه امور شركت نكنند و ليكن من نمىتوانم و حق ندارم كه ايشان را از رفتن به مساجد منع كنم. (1)
غائله مورد نظر، اجتماع شمارى از طرفداران محمدعلى شاه در حرم امام رضا عليه السلام است. طرح آنان، اين بود كه بر شمار اين افراد بيفزايند و در نهايت، حركتى مانند آنچه در رشتيا اصفهان بر ضد محمدعلى شاه صورت گرفت، اين بار از مشهد بر ضد مشروطه و به دفاع از شاه مخلوع صورت گيرد.
همزمان با آمدن محمدعلى شاه به ايران با يك كشتى روسى، شخصى به نام محمد نيشابورى با بيست تن از هوادارانش در حرم بست نشست. يكى از نظاميان برجسته نيز با نام سردار يوسف خان با هوادارانش به آن جا آمد. به دنبال آن، شمارى ديگر هم به آنها پيوستند و شعاع السلطنه نيز در تلگرامى كه براى علماى مشهد فرستاد، نوشت كه به زودى شاه وارد مشهد خواهد شد. در اين زمان هنوز كنسول روس، مشغول فعاليتبه نفع طرفداران محمدعلى شاه بود.
اندكى بعد، با فشار مقامات انگليسى و فشار سنپطرزبورگ، كنسول روس در مشهد به عقبنشينى از موضع خود مجبور شد تا جايى كه تلگرام محمد على شاه را نيز كه قرار بود به علما برساند، نرساند. او گزارشى نوشت كه جمعيت متحصنين رو به ازدياد است و اين بار، نظر مساعدى نسبتبه روسيه نداشته، به چشم دشمنى به آن دولت مىنگرند. (2) طبعا متحصنين كه موضع روس را دريافته بودند، از آنان خشمگين شده بودند. سايكس نويسنده كتاب تاريخ ايران، كه در آن زمان، كنسول انگليس در مشهد بوده است، مىنويسد: «حمايت قنسول روس را از يوسف [هراتى] و اتباع او من به سفارت اطلاع دادم. سفارت روس، قنسول را منع كرد. يوسف به حرم رفت و كانون فساد شد و مرتجعين دور او جمع شدند. قنسول روس، آشوبى را كه خود زنده مىداشت، سبب خطر روسها جلوه داد، دسته قواى قشون روس به مشهد وارد كرد. » (3)
اين بار، روسها مامور شدند تا براى حفظ نظم و امنيت، با طرفدارن محمدعلى شاه برخورد كرده، تحصن را تمام كنند. محمدعلى شاه به روسيه بازگشت و در اين سوى، متحصنين حاضر به پذيرش درخواست روسها براى ترك حرم نشدند. دابيژا مصمم شد تابا استفاده از نيروى نظامى روسها، در شهر حكومت نظامى اعلام كرده و به مخالفتها پايان دهد. اين خواست كنسول انگليس سرپرستى سايكس و نيز والى خراسان بود كه البته در همين حيص و بيص استعفا داد.
در اين سوى، متحصنين شروع به مقاومت كرده، از حرم به عنوان يك سنگر استفاده كردند و فعاليت نظامى خود را به شكل محدود در اطراف حرم آغاز نمودند. حضور نيروهاى روسى، نظم را در خيابانهاى اطراف در پى داشت، اما ضعيتحرم همچنان ملتهب و كنترل آن در اختيار متحصنين و شورشيان بود.
در حوالى ساعتسه بعد از ظهر روز شنبه دهم ربيع الثانى سال 1330 (فروردين 1290 شمسى و مارس 1912 ميلادى) سربازان روس به حرم حمله بردند. آنان در اين حمله از توپهاى سنگين استفاده كرده، يكباره بر حرم يورش بردند. به نوشته سايكس، روز 29 مارس (14 فروردين ماه 1330) يوسف و اتباع او چند تير به طرف روسها آتش دادند. بهانه شد كه توپ به حرم ببندند. بسيار زوار بىگناه كشته شدند. سر شب، يوسف و جمعى ديگر را در گارى سوار كرده، به بيرون شهر بردند. به اغواى روسها، حكومت، يوسف را بدون استنطاق كشت و نعش او را در كوچهها كشيد. مساعى من در منع بمباردمان بقعه، نتيجه نداد. مقدارى از نفايس بقعه شريفه را به بانك روس بردند، به سعى من مقدارى را برگرداندند و به تهديد، سند از متوليان گرفتند. قنسول روس راپرت مىدهد كه خسارتى به بقعه وارد نشد. من عكس برداشته، به سفارت انگليس در طهران و پطر فرستادم. (4)
به نوشته كاظم زاده، به دنبال حمله قشون روس «ابرى از گرد و غبار قهوهاى رنگ از ديوارهاى ويران برخاست. در حالى كه صداى خرد شدن قطعات كاشيهاى طلايى و لاجوردى و سبز در زير چكمههاى سنگين سربازان روسى به گوش مىرسيد، آنان از شكاف ديوارها به صحن ريختند و از آن جا به مرقد امام تاختند. با اين كه تقريبا كسى در برابر ايشان پايدارى نكرد، سربازان روسى بى ممانعت افسران، سرخوش از غريو توپها و ميل شديد به ويرانگرى، هر كس را ديدند به ضرب تير يا نيزه از پاى در آوردند. بنا به گزارش دابيژا، سه تن از ايرانيان كشته شدند، اما ايرانيان مدعى بودند كه چند صد تن از جمله عدهاى از زنان و كودكان به خاك هلاك افتادند.» (5)
واكنش اين اقدام در ميان شيعيان بسيار شديد بود; چرا كه حمله به حرم امام رضا عليه السلام اقدامى نبود كه به سادگى قابل گذشتباشد. اين رخداد به طور طبيعى، كينه مردم مسلمان ايران را نسبتبه شقاوت روسها كه معمولا در پيشرفت كار خود از خشونت استفاده مىكردند، باز هم بيشتر و بيشتر كرد.
بخشى از اين واكنش در اشعار شاعران ديده مىشود. از ميان شاعران برجسته آن روزگار، ملك الشعراء بهار (م 1330 ش) قصيده بلندى شامل چهل و هفتبيتسرود كه در ديوان وى آمده و بند اول آن چنين است:
ارديبهشت نوحه و آغاز ماتم است ماه ربيع نيست كه ماه محرم است گر باد نوبهار وزد اندرين ربيع همچون محرم از چه جهان، غرق ماتم است در عاشر محرم اگر كشته شد حسين در عاشر ربيع چرا دل پر از غم است باز اين مصيبت نو و اين نوحه بهر چيست آن نوحه و مصيبت ديرين مگر كم است تا كى جهان به كشتن آزادگان جرىست تا كى فلك به خوارى پاكان مصمم است در آخر الزمان چه غمى داده است روى بر شيعيان كه بر همه غمها مقدم است گويى در اهل فرش بود ماتمى عظيم كافغان و شور و ولوله در عرش اعظم است يا خود، عزاى تازه و سوگ دوبارهاى اين مه براى آل محمد فراهم است پيغمبر خداى چرا نوحه مىكند گويى به ياد قبر سليل مكرم است شاه رضا، شهيد خراسان، غريب طوس كآتش به قلب پاك وى افكنده توپ روس
ابيات بند آخر قصيده با تعبير «توپ روس» پايان مىپذيرد:
اسلام را شهيد جفا كرد توپ روس نتوان شمردنش كه چهها كرد توپ روس هر ماتمى كه بود، كهن شد به روزگار زين ماتم نوى كه به پا كرد توپ روس آوخ كه در ديار خراسان به عهد ما تجديد عهد كرب و بلا كرد توپ روس نمرودوش به بارگه حجتخدا با تير كينه، قصد خدا كرد توپ روس دردا كه رخ ز بهر خرابى چو قوم فيل بر كعبه حريم رضا كرد توپ روس آه از دقيقهاى كه بمانند پيك مرگ در اين شريف بقعه، صدا كرد توپ روس گرد ضريح سبط نبى را چو قتلگاه پر از جنازه شهدا كرد توپ روس زوار را به طوف ضريح رضا درو همچون علف به داس جفا كرد توپ روس زودا كه آه بى گنهان شعلهور شود تا خاندان ظالم از آن پر شرر شود (6)
آنچه در اين جا بناى چاپ آن را داريم، اشعارى است كه تحت عنوان مصيبتنامه درباره حمله روس به حرم امام رضا عليه السلام در يك جزوه پانزده صفحهاى به چاپ رسيده است. اين اشعار بيشتر جنبه مردمى داشته و تا سالها پس از واقعه در مجالس سوگوارى خوانده مىشده است. روى جلد نوشته است:
حسب الميل آقا عباسقلى كتابفروش كرمانى تحرير گرديد. معلوم است كه از نقطه نظر كاسبى است و الا در اين عصر تكامل، مكاتيب مطبوعه و كتب مصنفه و مؤلفه دانشمندان را بايد ديد تا به حقايق آشنا و از موهومات دور گردند. در مطبعه سنگى استقامت كرمان به طبع رسيد. (در پشت جلد آمده) در اوائل ماه ربيع الاول 1346 به طبع رسيد.
علامه شيخ آقا بزرگ نيز از چاپ اين رساله در ذريعه (21/132) ياد كرده است. به هر روى، اين متن، يك سند ادبى از يكى از فجايع روسها در ايران است كه در ميان حادثه مشروطه و جنگ اول، از دردناكترين حوادث تاريخ ايران بود. متن مصيبتنامه، تركيبى از اشعار چندين شاعر است كه متاسفانه نام هيچ يك از آنها ياد نشده است.
آنچه كه از نام و اطلاعات روى جلد بر مىآيد، اين است كه از زمان رخ دادن حادثه حمله روس به حرم امام رضا عليهالسلام در سال 1330 تا زمان چاپ اين اشعار در سال 1346، هنوز اين حادثه تازه بوده و اشعارى تحت عنوان "مصيبت نامه"، توسط مردم خريدارى و خوانده مىشده است. در آن، افزون بر اشعار، طرح سادهاى نيز درباره حمله روسها با توپ به حرم امام رضا عليه السلام ديده مىشود.
مصيبت نامه
باز مىخواهم حكايتسر كنم ياد از فرزند پيغمبر كنم از مصيبتهاى شاه دين، رضا گويم و گويم به صد آه و نوا در هزار و سيصد و سى شد عيان الامان از اين مصبيت، الامان روز شنبه در دهم از عين دو (7) اين چنين ظلمى بنا شد از عدو جمله مردم بى خبر از اين ستم مجتمع اندر رواق و در حرم ناگهان توپ و تفنگ مشركين خورد بر قبر شه دنيا و دين ظاهرا بر قبر آن سرور رسيد باطنا بر قلب پيغمبر رسيد گنبد سلطان مظلومان، رضا پاره پاره شد ز جور اشقيا همچنين جد غريبش را حسين پاره كردند از دم تيغ و سنين ليك شاه دين، حسين در كربلا داشت هفتاد و دو يار با وفا شاه مظلومان، رضا، ياور نداشت هيچ كس اين ظلم را باور نداشت دشمنان وارد شدند اندر حرم شيعيان ماندند حيران زين ستم اى مسلمانان ببينيد از جفا اين ستم كى بود اندر كربلا باز آتش زد دلم از اين سخن جان به لب آيد از اين جور و محن چون زدندى توپ را بر شيعيان وانگهى در نزد شاه انس و جان محو كى خواهد شود اين از نظر در حرم، دشمن در آيد بى خبر در حضور شاه مظلومان، رضا شيعيان مشغول گشتند از جفا جملگى از ترس دشمن، آن زمان بر فلك كردند بانگ الامان آن يكى گفت اى غريب ارض طوس ما اسيريم اين زمان از دست روس كشتهها را در حرم بگذاشتند خلق را در حبس شه واداشتند يك شب و يك روز زان جا دستگير در كف آن قوم بودندى اسير هم چنان در كربلا آى دوستان اهل بيتشه، اسير دشمنان پنج روز و پنجشب اى شيعيان بسته شد درها به روى مردمان دشمنان در صحن، شادى مىكنند هر سو از كين، اسب تازى مىكنند اى امام هشتمين، سلطان دين كس نديده ظلم و كينه اين چنين از زن و از مرد، آن قوم دغا مىنمودندى نظر بر كشتهها باز آمد مطلبى اندر نظر شيعيان از كربلا بدهم خبر آن زمان كز كين، حسين از روى زين اوفتاد از ظلم بر روى زمين پر ز زخم تير بد اعضاى او غرق خون گرديد سر تا پاى او چشمهاى نازنينش خون چكان چاك گشته، پهلوى او از سنان چون كه برگشتى به پهلوى دگر تيرها يك سر فرو شد بر جگر
ايضا راجع به مصيبتشاه خراسان منظوم شده است
اگر كه هست تو را عقل و دانش و تقرير شنو حكايت جنگ گروه با تدبير چو گشت روز دهم در ولايت مشهد نداى جنگ بدادى ارس به اهل بلد شدند تا خبر از اين ندا چو مردم طوس شدند جمله مردم ز زندگى مايوس پس آن زمان به قريب دو ساعتى به غروب شروع كرد به جنگ آن لعين به قوت توپ صداى توپ شربنل بلند شد بى مر فتاد لرزه بر اندام مردمان يكسر رسيد توپ چو بر گنبد امام رضا فتاد غلغله بر ساكنان عرش خدا ز بعد جنگ زياد و ز بعد توپ و تفنگ شدند وارد صحنين با دو صد نيرنگ زدند توپ، مسلسل، هر آنچه را ديدند ز ضرب توپ، مسلسل به بقعه گرديدند نه دادرس كه بگويم به شيعيان آن دم به مردمان چه رسيد آن زمان ميان حرم ز آه و ناله، حرم، آن زمان، قيامتشد قيامتى چه قيامت، نشان محشر شد يكى بگفتخدايا! به كى پناه برم چنانچه كشته شوم، نيست مادر و پدرم يكى بگفت امام زمان ايا آقا برس بداد دل دوستان خود، اين جا قريب چند تن از مردمان بى تقصير شدند كشته ميان حرم به تيغ و به تير رسيد ظلم به حدى كه در حضور امام شهيد گشتيكى طفلكى به دامن مام چو گشت روز دگر، حكم از سفارت شد براى دفن شهيدان، جهان قيامتشد
ايضا يكى از فضلاى خراسان در همين موضوع مىفرمايد
ايا امام زمان كن نظر به سوى خراسان زدند توپ و تفنگ آن چنان به شاه خراسان ببين به مرقد جدت چه ظلمها كه رسيده كه جدهاش به جنان ضرب تيرها بشنيده شكافت گنبد شه را ز توپ لشكر اعدا كه در ميانه ز ظلم و جفاى روس رسيده نه رحم بر زن و فرزند زايرين حريمش تمام، كشته شدند و به خاك و خون بكشيده ايا امام زمان، حق شاه تشنه جگر، تو بكن قصاص ز قوم منافقان رحم نديده مصيبتى كه ز اعدا به ملك طوس رسيده نه هيچ گوش شنيده، نه هيچ ديده بديده هزار و سيصد و سى شد ز هجرت شه بطحا جفا و جور مخالف به ملك طوس رسيده نه مادرش كه بگويم شكايت دل خود را كه كافران ز حريمش هنوز پا نكشيده امان نداد عدو در حريم شاه خراسان كه از جفا به حريمش چه ظلمها كه رسيده سنان و توپ و تفنگ است اى مسلمانان كه اين ستم ز گروه مخالفان برسيده هنوز واقعه كربلا نرفته ز يادم ميان صحن و حرم، دستخارجى برسيده ايا امام زمان كن نظر به سمتخراسان ببين به مرقد جدت چه ظلمها كه رسيده ز بعد توپ و تفنگ و ز بعد كشتن زوار به شيعيان فگارت چه ظلمها كه رسيده
ايضا در مصيبت امام ثامن حضرت رضاعليه السلام
اى امام غريب خراسان اى به زهر ستم گشته بى جان داد و بيداد از ظلم عدوان اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! سيدى يا غريب خراسان توپ كين خورده بر قبه تو در برت كشته شده شيعه تو گله (8) توپ شده تحفه تو اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! سيدى يا غريب خراسان كاش من كور گشتم به دوران من نديدم چنين ظلم و عدوان گنبدت را كنند گله باران اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! سيدى يا غريب خراسان ما همه رو سياه و تباهيم ما همه غرق بحر گناهيم غير قبرت، پناهى نداريم اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! سيدى يا غريب خراسان سيدى بود مشغول طاعت در حرم بود وقت عبادت گله آمد به جانش به ساعت اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! سيدى يا غريب خراسان سيدى بود چراغچى حضرت در حرم، معتكف در عبادت گله نصف سرش برد از جا اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! سيدى يا غريب خراسان طفلكى بود در وقت دعوا در حرم داشت آن وقت، ماوى شد شهيد ستم، نزد بابا اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! سيدى يا غريب خراسان نعشهاى مسلمان مظلوم تا دو روز مانده در صحن، محروم رس به فرياد، اى شاه مسموم اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! سيدى يا غريب خراسان جمله مرد و زن در تظلم كاى خدا كن تو بر ما ترحم شد خراسان چو اندر تلاطم اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! رس به فرياد اين بى پناهان ما ز روى شما شرمساريم دايما از گنه، خوار و زاريم غير اشك حسينى نداريم رو به جز درگهتبر كه داريم سيدى يا غريب خراسان امت رو سيه را تو درياب مانده مانند كشتى به گرداب كن تو فردا حسابش ز احباب اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! رس به فرياد اين روسياهان داد ازين روسيان، داد و بى داد اى امام زمان، رس به فرياد كرده با ما ستم همچو شداد اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! سيدى يا غريب خراسان اى امام زمان يك نگاهى ده به اين مشتشيعه، پناهى ما نداريم غير از تو شاهى اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! سيدى يا غريب خراسان حرمت جد پاكتشكستند در حرم، گله توپ بستند روسيانى كه دنيا پرستند اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! سيدى يا غريب خراسان فاجران، اين زمان در تكلم عالمان كرده عزلت ز مردم روسيان كرده بر ما تحكم اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! سيدى يا غريب خراسان كاش معصومه بد خواهر تو تا بگريد به مظلومى غربت تو كى بديدى چنين خواريى تو اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! سيدى يا غريب خراسان صحن و مسجد، گناهى ندارد قبه تو، سپاهى ندارد شيعه جز آن پناهى ندارد اى رضا، اى رضا، اى رضا جان! رس به فرياد اين بى پناهان
ايضا در همين مصيبت انشاد فرمودهاند
حضرت معصومه در قم، زينب اندر كربلا زين مصيبت آه! آه! آن بر احوال حسين و اين بر احوال رضا زين مصيبت آه! آه! زينب از آن ظلمها بر شاه مظلومان حسين بود اندر شور و شين حضرت معصومه از اين ظلم در شور و نوا زين مصيبت آه! آه! زينب از آن روز مىزد هم به سينه هم به سر مىنمودى ناله سر ليك معصومه نبود آن دم به بالين رضا زين مصيبت آه! آه! حضرت زينب اگر ديدى سنان و نيزهها بر تن شاه هدا جاى معصومه بدى خالى به وقت توپها زين مصيبت آه! آه! زينب از آن روز ديدى تيرهاى مشركين رو به سمتشاه دين حضرت معصومه هم ديدى فشنگ و توپها زين مصيبت آه! آه! گرد شاه دين بدى گر ياوران با وفا داده جان را از صفا كشته گشتى در حرم، جمعى ضعيف بى گنا زين مصيبت آه! آه! كن ترحم بر ضعيفان سر به سر اى كه شد خاكم به سر تو نما يك دم به ايشان يك نگاه زين مصيبت آه! آه!
ايضا در همين مصيبت است كه يكى از علما سروده تا شيعيان بخوانند و بگريند و بنالند
باز سازم داستانى را بيان زين بيان كردن ز جسمم رفت جان از جفاهاى گروه مشركين آنچه شد بر سبط خيرالمرسلين در هزار و سيصد و سى شد عيان در دهم از عين دو بر شيعيان از سپاه روس مردود دغا اين ستم وارد به شاه دين، رضا از براى كوس آن قوم ستم در تزلزل مسجد و صحن و حرم روز شنبه گشت اين غوغا بلند چون قيامت، شورشى بى چون و چند غلغله افتاد بر ارض و سما شور محشر در خراسان شد به پا چون صداى نعره توپ و تفنگ از سپاه مشركين در وقت جنگ شد بلند آواز هر خرد و كبير بر فلك شد ناله برنا و پير مصطفى و مرتضى گشته غمين باز زهرا زين مصيبتشد حزين در جنان گويا به صد شور و محن با زبان حال مىگفت اين سخن باز وقت محنت و غم شد به پا از سپاه روسيان رو سيا باز ابن سعد مردود لعين گشته سردار سپاه مشركين باز شمر است آمده در كربلا سر ز فرزند حسين كرده جدا بازگو از زينب گشته اسير در كف آن قوم مردود شرير باز سوداى رضا زد بر سرم اشك جارى شد ز چشمان ترم توپ چون بستند قوم مشركين از جفا بر گنبد سلطان دين سيدى پشتحرم استاده بود راس او را از بدن، گله ربود جمع بسيارى ضعيف و محترم ريختندى در رواق و در حرم جملگى گريان به صد شور و نوا كاى خداى آريم رو اندر كجا جز در درگاه شاه دين، رضا در كجا آريم ديگر ما پناه بستگى و جمله اميد همه هستبر فرزند پاك فاطمه از تفنگ و توپ آن قوم عدو تير مىباريد از هر چار سو خلق بسيار از جفاى مشركين تير خوردند و فتادى بر زمين چون شدندى وارد صحن رضا آن گروه مرتد شوم دغا از فشنگ و توپ آن قوم جفا غرفههاى صحن شد انگش نما بعد از آن كردند آهنگ حرم آن سپاه كفر با جور و ستم جمع بسيارى ضعيف و بى گناه بر غريب طوس بردندى پناه ناگهان از آن سپاه كفر و كين تير باريدى به قبر شاه دين از جفاى تير آن قوم ستم خون جمعى ريخت در صحن حرم بومى و زوار از برنا و پير بر سپاه كفر گشتندى اسير با سر سرنيزه آن قوم شرر مىزدندى هم به پهلو، هم كمر پس اسيران را به صد شور و نوا در ميان صحنشان دادند جا جملگى در دست آن قوم شرير يك شب و يك روز بودندى اسير گارى و اسپان با توپ و تفنگ وارد آن صحن گشتى بى درنگ هشت روز و شب گروه مشركين اسپ بستندى به صحن شاه دين كشتهها را آن گروه بى حيا در ميان صحنشان دادند جا تا سه روز آن كافرين پر زكين نعشها افكنده بر روى زمين صاحب هر نعش، تابوتى به دوش با دل پر خون و آه و خروش كشتهها در خون بدندى غوطهور از غم ايشان بدندى خون جگر
پىنوشتها:
1- روس و انگليس در ايران، ص 673.
2- روس و انگليس در ايران، ص 638.
3- گزارش ايران، مخبر السلطنه (تهران، نقره، 1363) ص 295.
4- گزارش ايران، ص 295 - 296.
5- روس و انگليس در ايران، ص 640.
6- ديوان ملك الشعراء بهار، (تهران، امير كبير، 1335)، ج 1، صص 235 - 239.
7- ربيع الثانى.
8- گلوله
| لينک ثابت
از فردوس اعلي طبق طبق نور مي آورند و آسمانيان از براي آمدنت طاق نصرت مي بندند از اطلسي هاي بهشتي، پيچك ها شانه به شانه هم مي دهند و بستري آماده مي كنند از براي جلوس تو... از نهايت عشق مي آيد و معجزه عاشقي دوباره آشكار مي شود، مي آيي و شور آمدنت ملائك و فرشتگان آسماني را به هلهله شادي مي خواند.
كوچه پس كوچه هاي مدينه بي قرار توأند و شيعيان منتظرند تا تو بيايي و تو مي آيي و پرده انتظار كنار مي رود و آرامش در بطن كوچه هاي مدينه لانه مي كند، مي آيي و ساقي چشمانت جام وجود را از شراب نگاهت لبريز مي كند و پيشاني آسمان در مقابل طلوع سپيده دم گل خنده ات رنگ مي بازد... تو كه مي آيي دل بي تاب عاشق آرام مي گيرد. تو مي آيي كه نشان لطف خدايي براي ما كه رضايت را از رضايت خداي تو از تو وام گرفته ايم.
تو كه مي آيي شاخ و برگ وجود شيعيانت از وصل تو پربار مي شود و در كشاكش طوفان روزگار پنجره ديگري از جنت العشق را بر روي خود گشوده مي بينند.
صداي بال ملائك را از فراز خانه مي شنوم و عطر مست كننده ياس فاطمي ات را از اتاق نجمه استشمام مي كنم.
صداي تكبير مي آيد؛ از دور... از دور دست ها... آواي ملكوتي از گلدسته هامي آيد و مرا به خويش مي خواند... به خود مي آيم و خويش را در صحن حرمت مي بينم، در روضه شريفه ات و اينك... مقابلم ضريح توست كه مرا به خود مي خواند، آواي ملكوتي كه از گلدسته هاي صحن مي آيد هلهله شادي ملائك را برايم ترجمه مي كند...
امروز روز ميلاد توست. آمده ام تا در كنار پنجره فولاد لنگر افكنم، پارو وا نهم، آمده ام تا به خلقت ضريحت درآيم و مس قلب تيره ام را با كيمياي نگاهت طلا كنم.صداي بال ملائك... آري صداي بال ملائك است، خوب كه گوش مي سپارم در مي يابم كه ترجمان صداي بال ملائك است... اينك حرمت بيت المعمور عشق است، پياله اي دانه مي گيرم و براي كبوتران حرمت برزمين مي افشانم شايد كه تو نيز بر من انوار الهي وجودت را بيفشاني و قلب آتشينم را آرامش بخشي.
اشك، شوق، عشق، دلدادگي و... محتاج بودن! به تو محتاج بودن و در كوي تو پرواز كردن! پرنده دلم را به ميان كبوتران حرمت مي فرستم تا كنج آسمان ضريحت آشيانه كند و دعا مي كنم تو او را بپذيري و دعايش كني و قلب بيمارم را شفا بخشي. من تو را دارم و همين مرا كافي است .
| لينک ثابت
همه ما در زندگي شاهد وقوع حوادث گوناگون براي خود يا نزديكانمان بوده ايم و اغلب مشاهده كرده ايم كه وقوع يك حادثه از جمله حوادث ناشي از تصادفات رانندگي، چه پيامدهاي ناگواري براي طرفين حادثه در برداشته است. ولي با اين همه باز هم ديده و شنيده ايم كه در پاره اي از مواقع، وقوع يك حادثه براي فرد يا افراد حادثه ديده نه تنها مشكل آفرين نشده بلكه آخر و عاقبت خوشي هم به همراه داشته است و به قول معروف همه چيز با گذشت بدون چشم داشت به خير و خوشي خاتمه يافته است. ماجراي اين هفته نمونه اي است از وقوع حادثه اي كه باعث شد لطف و عنايت ثامن الحجج علي بن موسي الرضا عليه السلام شامل حال يك بيمار لاعلاج غير مسلمان شود و شادي هميشگي به خانه اش بازگردد.
رسيده بود بلايي ولي به خير گذشت!فرد حادثه ديده كه وقوع يك تصادف رانندگي مسير زندگيش را عوض كرده و در نهايت شگفتي سلامت و شادابي از دست رفته خويش را با توسل به بارگاه ملكوتي ثامن الحجج (ع) به دست آورده است، ماجرا را اينگونه تعريف كرد: سال ها بود كه از يك بيماري سخت و تقريبا لاعلاج رنج مي بردم و همين امر باعث شده بود كه آرامش و آسايش از محيط زندگي من و همسر و سه فرزندم رخت بربندد! براي معالجه اين درد و بهبودي خود به هر كاري دست زده بودم و به پزشكان متخصص زيادي هم مراجعه كرده بودم بي آن كه نتيجه اي گرفته باشم! كار به جايي رسيد كه پزشكان ايراني از درمان من عاجز ماندند يا بهتر بگويم جوابم كرده بودند. ديگر داروهاي تجويز شده كه اغلب از خانواده كورتون ها و مسكن هاي قوي بود در مورد من اثر نمي كرد. اكثر پزشكاني كه قادر به درمان بيماري ام نبودند، تشخيصشان اين بود كه من داراي يك غده سرطاني از نوع بدخيم هستم كه زير گلو و در مجاورت حنجره ام قرار گرفته است و چون پزشكان قبلي به موقع متوجه آن نشده بودند ريشه دوانده و به حلق و بيني و حتي بخشي از گوش راستم سرايت كرده بود. لذا خانواده بعد از اين كه از تلاش و معالجات پزشكان ايراني نااميد شده بودند، تصميم گرفتند مرا به خارج از كشور -كه نزديكاني هم در آنجا داشتيم- منتقل كنند، به اين اميد كه شايد نتيجه داشته باشد و اين گونه بود كه راهي كشور انگليس شديم كه خود نيز سال ها در آن كشور تحصيل كرده بودم و مدرك دكتراي خودم را گرفته بودم. بستري در يك بيمارستان تخصصي لندن!
پس از سفر به انگليس توسط دو تن از نزديكانم كه خودشان هم پزشك بودند و مدارك پزشكي مرا از قبل به پزشكان مورد نظر ارائه كرده بودند، به يك بيمارستان تخصصي در شهر لندن منتقل شدم و در همان بيمارستان مورد معاينات لازم قرار گرفتم و بستري شدم. از روز بعد به دستور يك پروفسور صاحب نام كه رياست بخش سرطان بيمارستان مزبور را به عهده داشت، مورد آزمايش هاي لازم قرار گرفتم و در نهايت پس از گذشت يك هفته و انجام چند مرحله عكس برداري و آزمايش هاي تخصصي پزشكان مزبور نيز همان تشخيص پزشكان ايراني را دادند و در نهايت هم به اين نتيجه رسيدند كه تنها راه و شانس معالجه اين بيماري، انجام يك عمل جراحي دشوار و حساس مي باشد و در عين حال اعلام كردند اين احتمال وجود دارد كه با انجام اين عمل جراحي حداكثر چهل درصد شانس درمان داشته باشم. در ضمن با صراحت نيز اظهار كردند كه اين امكان هم وجود دارد كه با انجام اين عمل كه تنها راه باقي مانده است به نتيجه اي كه انتظار داريم، دست پيدا نكنيم! چاره اي جز ريسك نداشتم!
اين بانوي مسيحي كه تازه وارد سي و ششمين بهار زندگي خود شده بود، افزود: با اطلاع از اين موضوع به دليل اين كه ديگر از تزريق آمپول ها و مصرف قرص و كپسول هاي جورواجور خسته شده بودم و از طرفي نيز طاقت درد و رنج ناشي از اين بيماري مهلك را نداشتم و چاره اي جز ريسك كردن برايم نمانده بود، به انجام اين عمل جراحي راضي شدم و قرار شد براي مدتي به ايران باز گردم و سروساماني به اوضاع و احوال زندگي ام بدهم و كار هاي ناتمام خود را به اتمام برسانم و بعد با خيالي آسوده و با آمادگي بيشتر خود را به دست سرنوشتي كه در پيش رو داشتم، بسپارم!
وي كه خودش هم مالك و مسئول يك انستيتوي زيبايي است ادامه داد: به دنبال اين جريانات و اعلام نظريه پزشكان لندن من كه اقرار مي كنم اميد چنداني به نتيجه گيري دلخواه و مطلوب پس از انجام اين عمل جراحي نداشتم، به ايران بازگشتم؛ سه ماه وقت داشتم تا كار هاي ناتمام خودم را تمام كنم و به اميد همان حداكثر چهل درصد موفقيت اين عمل جراحي و اصرار اعضاي خانواده خود را به دست جراحان انگليسي بسپارم، لذا كارهاي لازم را انجام دادم و تقريبا خود را براي رفتن به سفر به اصطلاح درماني نامعلوم آماده كردم كه...
تصادفي كه مسير زندگي ام را...!!هنوز بيست و سه روز به تاريخ تعيين شده براي انجام عمل جراحي وقت داشتم و قرار بود حدود سه هفته بعد از آن تاريخ براي اين منظور به انگليس سفر كنم كه در غروب يكي از روزهاي دي ماه هنگامي كه از محل كار خود خارج شده بودم و قصد عزيمت به منزل را داشتم و از خيابان قائم مقام فراهاني به طرف خانه مي رفتم، در وسط چهارراه با يك دستگاه خودرو جيپ كه راننده آن متوجه چراغ قرمز نشده بود و از چهارراه عبور كرد، تصادف كردم. در جريان اين حادثه كه اولين تصادف من در طول چهارده سال رانندگي در شهر تهران بود از ناحيه سرودست و شانه چپ دچار آسيب ديدگي شدم. در پي اين تصادف راننده خودرو جيپ و همراهانش كه همگي اعضاي يك خانواده بودند و از مشهد براي ديدار نزديكان خود و رفتن به زيارت حضرت معصومه(س) به قم سفر كرده بودند، به ياري ام شتافتند و مرا به بيمارستان جم كه نزديك ترين مركز درماني به محل حادثه بود، منتقل كردند. من در بيمارستان جم بستري شدم و راننده خودرو موردنظر توسط ماموركلانتري محل كه پس از اطلاع از جريان حادثه به بيمارستان آمده بود جلب و به كلانتري منتقل شد. دقايقي بعد همسرم كه از موضوع مطلع شده بود، به بيمارستان مراجعه كرد و پس از گفت وگو با پزشكان كلينيك و اطلاع يافتن از اين كه آسيب هاي وارده به من در نتيجه اين تصادف خيلي جدي و نگران كننده نبود به كلانتري رفت و با ضمانت خود موجبات آزادي راننده را كه در تهران غريب بود، فراهم كرد. روز بعد نيز كه يكي از ماموران پليس براي تحقيق از من به بيمارستان آمد، من از اعلام شكايت عليه راننده جيپ كه خواهر و همسر جوان او شب قبل را تا صبح در بيمارستان مانده، و به مراقبت از من پرداخته بودند صرف نظر كردم و در پاسخ به سوال پليس اظهار كردم كه هيچ شكايت و ادعايي در رابطه با وقوع حادثه موردنظر از راننده ندارم. بدين ترتيب بود كه راننده و خانواده او كه از زمان تصادف دچار نوعي نگراني و دلواپسي ناشي از حادثه شده بودند آسوده خاطر شدند. با اين حال خانواده آن ها هم چنان و به نوبت در بيمارستان حضور داشتند و اكثر وقت خود را بر بالين من سپري مي كردند. اين بانوي مسيحي اضافه كرد بعد از مرخص شدن از بيمارستان و سه روز استراحت در منزل كه حالم بهتر شده بود، براي اولين بار بعد از حادثه به محل كارم رفتم كه همكارانم گفتند سه خانم محجبه به آنجا آمده اند و با من كار دارند. وارد كه شدند متوجه شدم آن ها همراهان همان راننده اي هستند كه با خودروي او تصادف كرده بودم. آن سه خانم كه همسر و خواهر و مادر راننده بودند، با يك جعبه شيريني و چند شاخه گل براي تشكر و ديدن من آمده بودند، آنان ساعتي را در محل كار من حضور داشتند و با يكديگر از هر دري سخن مي گفتيم و در همين اثنا بود كه يكي از دوستان كه نگران حالم بود، براي اطلاع از چگونگي وضعيت بيماري ام با من تماس گرفت و كلي باهم صحبت كرديم. اين مسئله باعث شد كه آن سه خانم محجبه با شنيدن تصادفي اين مكالمه تلفني به نوع بيماري من پي ببرند لذا بعد از خاتمه اين تماس تلفني يكي از خانم ها كه بزرگ تر از آن دو بود، روبه من كرد و با لحني صميمانه مرا مخاطب قرار داد و گفت: ببخشيد خانم دكتر! ما فضول نيستيم ولي راستش را بخواهيد از اين تماس تلفني شما متوجه شدم كه بيماري سختي داريد! نمي دانم چرا از او خوشم آمد و احساس كردم مي توانم با او صحبت و درددل كنم. خانم مزبور كه مشخص بود زني معتقد و باايمان مي باشد و لحني محبت آميز داشت خوب كه به حرف هايم گوش كرد و در جريان نوع بيماري و مشكلاتي كه داشتم قرار گرفت، خودش را به من نزديك تر كرد و درحالي كه دستي به سرم مي كشيد، پيشاني ام را بوسيد و بعد درحالي كه برايم دعا مي كرد و آرزوي سلامتي داشت دقيقا اين چنين گفت: خانم عزيز، شما مي گوييد كه هر كاري توانسته ايد انجام داده ايد و به حرف و نظر خيلي از دكترها كه به آن ها سرزده ايد گوش داده ايد و داروهاي فراوان و مختلف آنان را هم مصرف كرده ايد و آخر سر هم كه هيچ نتيجه اي از اين همه تلاش خود و خانواده و نزديكان تان نگرفته ايد، به خارج كشور رفته ايد و حالا هم مي گوييد كه با وقت تعيين شده از طرف پزشكان خارجي خود بايد حدود سه هفته ديگر تحت عمل جراحي قرار بگيريد عملي كه نه خود و نه هيچ كس ديگر از نتيجه آن خبر ندارد. بعد هم اضافه كرد: خواهشي از شما دارم و مي خواهم به پاس محبتي كه در حق من و پسرم كرده ايد و اجازه نداديد در اين شهر غريب با دردسر مواجه شويم، پيشنهادي بكنم! نمي دانم چرا ولي احساس مي كنم كه اين تصادف حكمتي داشته و آن حكمت اين بوده كه ما سر راه شما قرار بگيريم! ما هم يك دكتر خيلي خوب داريم كه...
من منظور آن خانم را نمي فهميدم و وقتي به او گفتم كه متوجه حرف هاي شما نمي شوم، او با همان لحن آرام و مطمئن گفت: ببينيد خانم دكتر؛ حال كه هر كاري لازم بوده انجام داده ايد و از نظر پزشكي نيز همه راه ها را رفته ايد، مي خواهم به شما بگويم كه ما هم يك دكتر خيلي خوب داريم كه تخصص او درمان بيماري هاي لاعلاج و غيرقابل درمان است و تا به حال دردهاي بي درمان خيلي ها را كه بهترين، متخصص ترين و معروف ترين دكترهاي دنيا در برابرش عاجز مانده اند، خوب كرده است. من با شنيدن اين جملات تصور مي كردم كه آن خانم مسلمان مي خواهد پزشك جديدي را به من معرفي كند لذا وقتي پرسيدم اين آقاي دكتر شما كجاست؟ جواب داد يك كمي راهش از اين جا دور است اما نه به دوري انگليس و نه براي شما كه تا به حال براي اين منظور راه هاي زيادي را به خارج كشور طي كرده ايد. بعد هم اظهار داشت: مي خواهم شما را براي معرفي به اين دكتر به شهرمان مشهد دعوت كنم، خواهش من از شما اين است كه قبل از رفتن به خارج كشور، به مشهد هم سفري كنيد و به زيارت امام هشتم(ع) ما برويد و از آن حضرت شفاي خودتان را بخواهيد و تقاضا كنيد كه حداقل انجام عمل جراحي تان با موفقيت همراه باشد. نمي دانم چرا كلمه به كلمه حرف هاي آن زن به دلم نشست. يا بهتر بگويم با شنيدن نام حضرت رضا(ع) دلم لرزيد. به هر حال آن ها دو سه ساعتي را نزد من بودند و بعد هم خداحافظي كردند و رفتند و شماره تلفني را هم به من دادند تا اگر به مشهد رفتم و كاري با آنان داشتم، تماس بگيرم. در ضمن قبل از رفتن دوباره همان خانم روبه من كرد و گفت: خوب درباره حرف هايي كه گفتم فكر كنيد، ضرر نخواهيد كرد و ... نيازي ندارد كه مسلمان باشي!
روز بعد از اين ماجرا يكي از دوستانم كه مسلمان است و سالي يكي دو بار براي زيارت امام هشتم(ع) به مشهد سفر مي كند، به سراغم آمد. من موضوع تصادف خود و آمدن آن خانواده و گفته هاي خانم مشهدي را برايش تعريف كردم. دوستم بعد از آن كه حرف هايم را در اين باره شنيد، با صداي بلند فرياد زد: اي خدا، چرا به عقل خودمان نرسيد و بعد درحالي كه دائم جمله يا امام هشتم يا امام هشتم و يا ضامن آهو را تكرار مي كرد، به گريه افتاد! دقايقي گذشت و او كه حالش بهتر شده بود، رو به من كرد و گفت: خودت را براي رفتن به مشهد و زيارت امام رضا (ع) آماده كن. به دوستم گفتم آخر خانم محترم شما مسلمان هستيد ولي من يك مسيحي هستم نه مسلمان! چگونه مي توانم ... كه او حرفم را قطع كرد و گفت: اشتباه بزرگ تو همين جاست! كسي را كه آن خانم مشهدي به تو معرفي كرده است به مسلمان و غيرمسلمان بودن تو كاري ندارد! و بعد هم ماجراي بيماري لاعلاج يك دختر مسيحي را كه امام هشتم (ع) او را شفا داده بود برايم تعريف كرد و بالاخره همين جريانات بود كه باعث شد به زيارت آن حضرت اشتياق پيدا كنم. به اتفاق دو دوست مسلمان به مشهد آمدم
وي در ادامه اظهار داشت: درپي شنيدن اين قضايا و مشتاق شدن به زيارت، به همراه دو تن از دوستان مسلمان خود بار سفر بستم و در حالي كه سيزده روز بيشتر به زمان انجام عمل جراحي غده سرطاني ام نمانده بود، به مشهد آمديم و در هتل قديمي پارس مشهد در خيابان امام خميني (ره) كه صاحبش با همسرم آشنايي ديرينه داشت، دو اتاق گرفتيم. چند ساعتي را در هتل استراحت كرديم ساعت حدود ٩ شب بود كه دوستم به اتاق من آمد و درحالي كه چادري برايم تهيه كرده بود و طريقه استفاده كردن از آن را يادم مي داد، گفت: بايد غسل زيارت بكني. طريقه آن را هم به من ياد داد. ساعت يازده شب بود كه آقا رضا يكي از كاركنان هتل كه از قبل مدير هتل سفارشمان را به او كرده بود، برايمان يك اتومبيل كرايه كرد و خودش نيز با ما همراه شد تا اگر به دليل بيمار بودن من مشكلي پيش آمد، يك مرد همراهمان باشد. دقايقي بعد به ورودي حرم رسيديم از بست معروف به بالا خيابان وارد صحن شديم. قبل از هر چيز دوستم مرا به سقاخانه وسط صحن مطهر عتيق (انقلاب) برد و قدري آب از آنجا به من داد و گفت به نيت شفا بخور! چند دقيقه هم باوجود سردي هوا مرا به پشت پنجره فولاد برد و عده اي زن و مرد و كودك را كه آنجا دخيل بسته بودند تا شفا بگيرند نشانم داد زنگ ساعت صحن مطهر ساعت ١٢ نيمه شب را نشان مي داد كه ما كفش هايمان را به كفشداري داديم و براي اولين بار قدم به داخل حرم مطهر حضرت امام رضا (ع) گذاشتم، حال و هواي حرم مطهر به كلي مرا منقلب كرده بود! حال خاصي پيدا كرده بودم. خوشبختانه در آن ساعت از شب زمستاني آنجا خيلي شلوغ نبود، دوستم مرا به طرف ضريح مطهر هدايت كرد بي اختيار خودم را به ضريح چسباندم و با همان جملات و زبان مسيحي به راز و نياز با خدا و با آن حضرت پرداختم، دست هايم را محكم به پنجره ضريح گرفتم و به شدت مي گريستم. دوستانم نيز مرا تنها گذاشتند و هر يك به گوشه اي رفتند و به خواندن دعا و زيارت مشغول شدند. نمي دانم چه مدت گذشته بود كه ...
من نيز همچنان مشغول گفت و گو با حضرت رضا (ع) بودم، نمي دانم چه مدت گذشته بود كه احساس كردم، خوابم برده است.بعد از مدتي احساس كردم كلي سبك شده ام. به اطراف خود نگريستم دوستانم نيز هنوز آن طرف تر نشسته و مشغول خواندن دعا بودند.آن شب را تا ديروقت در حرم مانديم. صداي مناجات و بعد هم اذان صبح از گل دسته هاي صحن مطهر به گوش مي رسيد. دوستانم مشغول خواندن نماز شدند و من هم چنان در كنار ضريح نشسته بودم. ساعتي ديگر هم گذشت كه دوستم به من نزديك شد و گفت: بلند شو صبح شده و بايد برويم! صداي نقاره ها بلند شده بود و هوا كم كم روشن مي شد كه ما از حرم مطهر خارج شديم و به هتل بازگشتيم. آن ها به اتاق خودشان رفتند و من هم به اتاق خودم رفتم و خيلي زود خوابم برد! فراموش كرده بودم كه مريض هستم و ...
چند ساعت بعد بود كه با صداي در از خواب بيدار شدم. ساعتي از ظهر گذشته بود و دوستم آمده بود تا مرا براي خوردن ناهار بيدار كند. فراموش كرده بودم كه مريض هستم و بايد روزي از چند آمپول و قرص استفاده كنم، احساس درد هم نداشتم. به رستوران رفتيم و بعد از صرف ناهار دوباره به اتاقمان برگشتيم. شب شده بود كه دوستم به سراغم آمد و پرسيد براي رفتن به زيارت آمادگي دارم؟ گفتم بله آمادگي اش را كه دارم هيچ، از خيلي وقت هم هست كه آماده شده ام!
شب دوم هم به زيارت رفتيم كه البته اين بار از دوستم خواستم تا زيارت نامه و دعاهايي را كه مي خواند بلند تر بخواند تا حداقل من هم گوش كنم كه او هم اين كار را كرد. با گوش كردن به اين زيارت و دعاهايي كه او مي خواند احساس مي كردم كه حالم بهتر و سبك شده ام و از غم و غصه هايم كاسته شده است. او سپس كتابچه اي را به دستم داد كه عنوان يكي از دعاهاي آن دعاي توسل بود. او از من خواست تا اين دعا را براي خودم بخوانم كه چون عربي نمي دانستم، گفت مي توانم ترجمه دعا را با خودم زمزمه كنم كه همين كار را هم كردم و بعد هم يك زيارت نامه حضرت رضا (ع) را برداشتم و به خواندن ترجمه هاي فارسي زيارت مشغول شدم و بعد از اذان صبح بود كه دوستانم نمازشان را خواندند و به هتل برگشتيم.
هيچ كس نمي دانست چه اتفاقي رخ داده است!!وي در خاتمه اين گفت و گو افزود: خيلي وقت بود كه به دليل وجود همان غده مجبور بودم هميشه يا از لباس هاي يقه اي يا از شال براي پوشاندن دورگردن خود استفاده كنم. بعد از دو شب و دو روز اقامت در مشهد به تهران بازگشتيم و اين درحالي بود كه احساس مي كردم حالم خيلي بهتر است و ديگر از دردهاي طاقت فرساي قبلي خبري نبود. هنوز دو روز از بازگشتمان به تهران نگذشته بود كه دخترم هنگامي كه مشغول تعويض لباس بودم و خيلي وقت بود كه در برابر آينه اين كار را نكرده بودم، به طور بي سابقه اي به من خيره شد. وقتي پرسيدم چه شده است؟ چرا اين طور نگاه مي كني؟! جيغي كشيد و با صداي بلند به طوري كه ديگر اعضاي خانواده سراسيمه و با نگراني به اتاق من آمدند گفت: مامان. مامان، غده ات نيست زير گلويت صاف شده است! باورم نمي شد ولي جرأت آن را نداشتم كه دست به زيرگلويم بكشم. مي ترسيدم اين ها خواب و خيال باشد. ولي خواب و خيال نبود.ديگر از غده اي كه مي گفتند غده سرطاني است، خبري نبود! همهمه اي در خانه مان برپا شده بود و همه اعضاي خانواده اشك خوشحالي مي ريختند. يكي از دوستانم كه در آن هنگام در خانه ما بود، گفت: فلاني فكر مي كنم امام هشتم(ع)واسطه شفاي تو شده است و تازه در آن جا بود كه مشاهدات خود داخل حرم مطهر در برابر چشمانم مجسم شد، ولي با اين همه چون بليت و ويزا گرفته بوديم، بايد مي رفتيم تا اطمينان پيدا كنيم كه... در زمان مقرر به انگليس رفتيم و بي آن كه حرفي بزنم به بيمارستان مراجعه كردم. پزشكان دوباره برايم يك سري آزمايش نوشتند و دستور عكس برداري دادند. اين كارها انجام شد ولي ديگر هيچ خبري از آن غده كه در عكس هاي ديگر به وضوع مشاهده مي شد نبود. پزشكان و كادر پرستاري بيمارستان كه از سابقه بيماري لاعلاج من اطلاع داشتند همه تعجب كرده بودند و آن را فقط يك معجزه مي دانستند. حالا ديگر حالم از هر جهت خوب است و من هم به خاطر اين لطف الهي و ارادتي كه به حضرت رضا(ع) پيدا كرده ام، در هر كجا و به هر شكل كه مي توانم از آن حضرت تشكر مي كنم.
| لينک ثابت
سرخوش زسبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
***
در بزم وصال تو نگویم زکم و بیش
چون آینه خو کرده به ویرانی خویشم
***
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
***
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان زپشیمانی خویشم
***
از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جانی خویشم
***
بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
***
هر چند امین، بسته دنیا نیم اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم
حضرت آیه الله خامنه ای
| لينک ثابت
بیانات مقام معظم رهبری درباره ی امام رضا (ع)
بايد اعتراف كنيم كه زندگى ائمه ، عليهمالسلام، بدرستى شناختهنشده و ارج و منزلت جهاد مرارتبار آنان حتى بر شيعيانشان نيز پوشيده مانده است. علىرغم هزاران كتاب كوچك و بزرگ و قديم و جديد درباره زندگى ائمه ، عليهمالسلام، امروز همچنان غبارى از ابهام و اجمال، بخش عظيمى از زندگى اين بزرگواران را فرا گرفته وحيات سياسى برجستهترين چهرههاى خاندان نبوت كه دو قرن و نيم از حساسترين دورانهاى تاريخ اسلام را دربرمىگيرد با غرضورزى يا بىاعتنايى و يا كجفهمى بسيارى از پژوهندگان و نويسندگان روبرو شده است. اين است كه ما از يك تاريخچه مدون و مضبوط درباره زندگى پرحادثه و پرماجراى آن پيشوايان، تهيدستيم .
زندگى امام هشتم ،عليهالسلام، كه قريب بيستسال از اين دوره تعيين كننده و مهم را فراگرفته از جمله برجستهترين بخشهاى آن است كه بجاست درباره آن تامل و تحقيق لازم به كار رود .
مهمترين چيزى كه در زندگى ائمه ، عليهمالسلام، بهطور شايسته مورد توجه قرار نگرفته، عنصر «مبارزه حاد سياسى» است.
از آغاز نيمه دوم قرن اول هجرى كه خلافت اسلامى بهطور آشكار با پيرايههاى سلطنت آميخته شد و امامت اسلامى به حكومت جابرانه پادشاهى بدل گشت، ائمه اهل بيت ،عليهمالسلام، مبارزه سياسى خود را بهشيوهاى متناسب با اوضاع و شرايط، شدت بخشيدند.
اينمبارزهبزرگترينهدفش تشكيل نظام اسلامى و تاسيس حكومتى بر پايه امامتبود. بىشك تبيين و تفسير دين با ديدگاه مخصوص اهل بيت وحى، و رفع تحريفها و كجفهمىها از معارف اسلامىو احكامدينى نيز هدف مهمى براى جهاد اهل بيتبه حساب مىآمد. اما طبق قرائن حتمى، جهاد اهل بيتبه اين هدفها محدود نمىشد و بزرگترين هدف آن، چيزى جز تشكيل حكومت علوى و تاسيس نظام عادلانه اسلامى نبود. بيشتريندشواريهاىزندگىمرارتبار و پر از ايثار ائمه و ياران آنان به خاطر داشتن اين هدف بود و ائمه ، عليهمالسلام، از دوران امام سجاد ، عليهالسلام، وبعدازحادثه عاشورا به زمينهسازى دراز مدت براى اين مقصود پرداختند.
در تمام دوران صدو چهل ساله ميان حادثه عاشورا و ولايتعهدىامام هشتم ،عليهالسلام، جريان وابسته به امامان اهل بيتيعنى شيعيان هميشه بزرگترين و خطرناكترين دشمن دستگاههاى خلافتبه حساب مىآمد. در اين مدت بارها زمينههاى آمادهاى پيش آمد و مبارزات تشيع كه بايد آن را نهضت علوى نام داد به پيروزيهاى بزرگى نزديك گرديد.
اما، در هر بار موانعى برسر راه پيروزى نهايى پديد مىآمد و غالبا بزرگترين ضربه از ناحيه تهاجم بر محور و مركز اصلى اين نهضت، يعنىشخصامامدر هر زمان و به زندان افكندن يا به شهادت رساندن آن حضرت وارد مىگشت و هنگامىكهنوبتبه امام بعد مىرسيد اختناق و فشار و سختگيرى به حدى بود كه براى آماده كردن زمينه به زمان طولانى ديگرى نياز بود .
ائمه ،عليهمالسلام، در ميان طوفان سخت اين حوادث هوشمندانه و شجاعانه تشيع را همچون جريانى كوچك اما عميق و تند و پايدار از لابهلاى گذرگاههاى دشوار و خطرناك گذراندند . و خلفاى اموى و عباسى در هيچ زمان نتوانستند با نابود كردن امام، جريان امامت را نابود كنند و اين خنجر برنده همواره در پهلوى دستگاه خلافت، فرو رفته ماند و به صورت تهديدى هميشگى آسايشراازآنانسلبكرد.هنگامىكه حضرتموسىبنجعفر،عليهالسلام، پس از سالها حبس در زندان هارونى مسموم و شهيد شد در قلمرو وسيع سلطنت عباسى اختناقى كامل حكمفرمابود .در آن فضاى گرفته كه به گفته يكى از يارانامامعلىبن موسى، عليهالسلام، «از شمشير هارون خون مىچكيد».
بزرگترين هنر امام معصوم و بزرگوار ما آن بود كه توانست درخت تشيع را از گزند طوفان حادثه سلامتبدارد و از پراكندگى و دلسردى ياران پدر بزرگوارش مانع شود و با شيوه تقيهآميز و شگفتآورى جان خود را كه محور و روح جمعيتشيعيان بود حفظ كرد و در دوران قدرت مقتدرترين خلفاى بنىعباس و در دوران استقرار و ثبات كامل آن رژيم مبارزات عميق امامت را ادامه داد. تاريخ نتوانسته است ترسيم روشنى از دوران دهساله زندگى امام هشتم در زمان هارون و بعد از او در دوران پنجسالهجنگهاىداخلىميانخراسان و بغداد به ما ارائه كند. اما به تدبر مىتوان فهميد كه امام هشتم در اين دوران همان مبارزه دراز مدت اهل بيت ،عليهمالسلام، را كه در همه اعصار بعد از عاشورا استمرار داشته با همان جهتگيرى و همان اهداف ادامه مىداده است. هنگامى كه مأمون در سال صد و نود و هشت از جنگ قدرت با امين فراغتيافت و لافتبىمنازع را به چنگ آورد يكى از اولين تدابير او حل مشكل علويان و مبارزات تشيع بود، او براى اين منظور، تجربه همه خلفاى سلف خود را پيش چشم داشت.
تجربهاى كه نمايشگر قدرت ، وسعت و عمق روزافزون آن نهضت و ناتوانى دستگاههاى قدرت از ريشهكن كردن و حتى متوقف و محدود كردن آن بود. او مىديد كه سطوت و حشمت هارونى حتى با بهبندكشيدن طولانى و بالاخره مسموم كردن امام هفتم در زندان هم نتوانست از شورشها و مبارزات سياسى، نظامى، تبليغاتى و فكرى شيعيان مانع شود. او اينك در حالى كه از اقتدار پدر و پيشينيان خود نيز برخوردار نبود و بعلاوه بر اثر جنگهاى داخلى ميان بنى عباس، سلطنت عباسى را در تهديد مشكلات بزرگى مشاهده مىكرد بىشك لازم بود به خطر نهضت علويان به چشم جدىترى بنگرد. شايد مأمون در ارزيابى خطر شيعيان براى دستگاه خود واقعبينانه فكر مىكرد. گمان زياد بر اين است كه فاصله پانزده ساله بعد از شهادت امام هفتم تا آن روز و بويژه فرصت پنجساله جنگهاى داخلى، جريان تشيع را از آمادگىبيشترىبراىبرافراشتنپرچم حكومتعلوىبرخوردار ساخته بود.
مأمون اين خطر را زيركانه حدس زد و درصدد مقابله با آن برآمد و به دنبال همين ارزيابى و تشخيص بود كه ماجراى دعوت امام هشتم از مدينه به خراسان و پيشنهاد الزامى وليعهدى به آن حضرت پيش آمد و اين حادثه كه در همه دوران طولانى امامت كمنظير و يا در نوع خود بىنظير بود تحقق يافت.
اكنون جاى آن است كه باختصار، حادثه وليعهدى را مورد مطالعه قرار دهيم.
در اين حادثه امام هشتم علىبن موسىالرضا ،عليهالسلام، در برابر يك تجربه تاريخى عظيم قرار گرفت و در معرض يك نبرد پنهان سياسى كه پيروزى يا ناكامى آن مىتوانستسرنوشت تشيع را رقم بزند، واقع شد.
دراين نبرد رقيب كه ابتكار عمل را به دست داشت و با همه امكانات به ميدان آمده بود مأمون بود. مأمون با هوشى سرشار و تدبيرى قوى و فهم ودرايتىبىسابقهقدم در ميدانى نهاد كه اگر پيروز مىشد و مىتوانست آنچنان كه برنامهريزى كرده بود كار را به انجام برساند، يقينا به هدفى دست مىيافت كه از سال چهل هجرى يعنى از شهادت علىبن ابىطالب ،عليهالسلام، هيچ يك از خلفاىاموى و عباسى با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دستيابند، يعنى مىتوانست درخت تشيع را ريشهكن كند و جريان معارضى راكه همواره همچون خارى در چشم سردمداران خلافتهاى طاغوتى فرو رفته بود به كلى نابود سازد.
اما امام هشتم با تدبيرى الهى بر مامونفائق آمد و او را در ميدان نبرد سياسى كه خود به وجود آورده بود بهطور كامل شكست داد و نه فقط تشيع، ضعيف يا ريشهكن نشد بلكه حتىسالدويست و يك هجرى، يعنى سال ولايتعهدى آن حضرت، يكى از پربركتترينسالهاىتاريختشيع شد و نفس تازهاى در مبارزات علويان دميده شد؛ و اين همه به بركت تدبير الهى امام هشتم و شيوه حكيمانهاى بودكهآناماممعصومدراين آزمايش بزرگ از خويشتن نشان داد.
براى اينكه پرتوى بر سيماى اين حادثه عجيب افكنده شود به تشريح كوتاهىازتدبيرمامونوتدبيرامام در اين حادثه مىپردازيم.
مامونازدعوتامامهشتمبهخراسان چند مقصود عمده را تعقيب مىكرد: اولين و مهمترين آنها، تبديل صحنه مبارزات حاد انقلابى شيعيان به عرصهفعاليتسياسىآرامو بىخطر بود . همانطور كه گفتم شيعيان در پوششتقيه،مبارزاتى خستگىناپذير و تمام نشدنى داشتند، اين مبارزات كه با دو ويژگى همراه بود، تاثير توصيفناپذيرىدر برهم زدن بساط خلافت داشت، آن دو ويژگى، يكى مظلوميتبود و ديگرى قداست.
شيعيان با اتكاء به اين دو عامل نفوذ، انديشه شيعى را كه همان تفسير و تبيين اسلام از ديدگاه ائمه اهلبيت است، به زواياى دل و ذهن مخاطبانخودمىرساندندوهركسىرا كه از اندك آمادگى برخوردار بود، به آن طرز فكر متمايل و يا مؤمن مىساختند و چنين بود كه دائره تشيع، روز به روز در دنياى اسلام گسترشمىيافت و همان مظلوميت و قداستبودكه با پشتوانه تفكر شيعى اينجاو آنجا در همه دورانها قيامهاى مسلحانه وحركاتشورشگرانهرا بر ضددستگاههاىخلافتسازماندهى مىكرد.
مأمون مىخواستيكباره آن خفا و استتار را از اين جمع مبارز بگيرد و امام را از ميدان مبارزه انقلابى به ميدانسياستبكشاندو به اين وسيله كارايىنهضتتشيعراكه بر اثر همان استتار و اختفا روز به روز افزايش يافته بود به صفر برساند. با اين كار مأمون آن دو ويژگى مؤثر و نافذ را نيز از گروه علويان مىگرفت زيرا جمعىكهرهبرشانفردممتازدستگاه خلافت و وليعهد پادشاه مطلقالعنان وقتو متصرف در امور كشور است نه مظلوم است و نه آن چنان مقدس.
اين تدبير مىتوانست فكر شيعى را هم در رديف بقيه عقايد و افكارى كه درجامعه طرفدارانى داشت قرار دهد و آنرا از حد يك تفكر مخالف دستگاه كه اگرچه از نظر دستگاهها ممنوع و مبغوضاستازنظر مردم بخصوص ضعفا پرجاذبه و استفهام برانگيز استخارج سازد.
دوم، تخطئه مدعاى تشيع مبنى بر غاصبانه بودن خلافتهاى اموى و عباسى و مشروعيت دادن به اين خلافتهابود، مأمون با اين كار به همه شيعيانمزورانهثابتمىكردكهادعاى غاصبانهو نامشروع بودن خلافتهاى مسلطكههموارهجزء اصول اعتقادى شيعه به حساب مىآمده استيك حرف بىپايه و ناشى از ضعف و عقدههاى حقارت بوده است، چه اگر خلافتهاى ديگران نامشروع و جابرانه بود خلافت مامونهمكه جانشينآنهاستمىبايد نامشروع و غاصبانه باشد و چون علىبنموسى الرضا، عليهالسلام، با ورود در اين دستگاه و قبول جانشينى مأمون او را قانونى و مشروع دانسته پس بايد بقيهخلفا هم از مشروعيتبرخوردار بودهباشند و اين، نقض همه ادعاهاى شيعيان است، با اين كار نه فقط مأمون از علىبن موسىالرضا ، عليهالسلام، بر مشروعيتحكومتخود و گذشتگان اعتراف مىگرفتبلكه يكى از اركان اعتقادى تشيع يعنى ظالمانه بودن پايه حكومتهاى قبلى را نيز درهم مىكوبيد.
علاوه بر اين ادعاى ديگر شيعيان مبنى بر زهد و پارسايى و بىاعتنايى ائمه بهدنيانيزبا اين كار نقض مىشد كهآنحضراتفقط در شرايطى كه به دنيا دسترسى نداشتهاند نسبتبه آن زهد مىورزيدند و اكنون كه درهاى بهشت دنيا به روى آنان باز شدبهسوى آن شتافتند ومثل ديگران خود را از آن متنعم كردند.
سوم، اينكهمامونبا اين كار، امام را كههموارهيككانونمعارضهومبارزه بود دركنترل دستگاههاى خود قرار مىداد. به جز خود آن حضرت، همه سران و گردنكشان و سلحشوران علوى را نيز در سيطره خود درمىآورد و اين موفقيتى بود كه هرگز هيچ يك از اسلاف مأمون چه بنىاميه و چه بنىعباس بر آن دست نيافته بودند.
چهارم، اينكه امام را كه يك عنصر مردمى و قبله اميدها و مرجع سؤالها و شكوهها بود در محاصره ماموران حكومتقرار مىداد و رفته رفته رنگ مردمى بودن را از او مىزدود و ميان او و مردم و سپس ميان او و عواطف و محبتهاى مردم فاصله مىافكند.
پنجم، اين بود كه با اينكار براى خود وجهه و حيثيتى معنوى كسب مىكرد. طبيعى بود كه در دنياى آن روز همه او را بر اينكه فرزندى از پيغمبر و شخصيتى مقدس و معنوى را به وليعهدى خود برگزيده و برادران و فرزندان خود را از اين امتياز محروم ساخته است، ستايش كنند و هميشه چنين است كه نزديكى دينداران به دنياطلبان از آبروى دينداران مىكاهد و بر آبروى دنياطلبان مىافزايد.
ششم، آنكه در پندار مأمون، امام با اينكار به يك توجيهگر دستگاه خلافتبدل مىگشت، بديهى استشخصى در حد علمى و تقوايى امام باآنحيثيتوحرمتبىنظيرى كه وى به عنوان فرزند پيامبر در چشم همگان داشت اگر نقش توجيه حوادث را در دستگاه حكومتبر عهده مىگرفت هيچ نغمه مخالفى نمىتوانستخدشهاى بر حيثيت آن دستگاه وارد سازد، اين خود در حكم حصار منيعى بود كه مىتوانست همه خطاها و زشتىهاى دستگاه خلافت را از چشمها پوشيده بدارد .
به جز اينها هدفهاى ديگرى نيز براى مأمون متصور بود.
چنانكه مشاهده مىشود اين تدبير بهقدرى پيچيده و عميق است كه يقيناهيچكسجز مأمون نمىتوانست آن را بخوبى هدايت كند و بدين جهتبود كه دوستان و نزديكان مأمون از ابعاد و جوانب آن بىخبر بودند. از برخى گزارشهاى تاريخى چنين برمىآيد كه حتى «فضلبن سهل» وزير و فرمانده كل و مقربترين فرد دستگاه خلافت نيز از حقيقت و محتواى اين سياست، بىخبر بوده است.مامونحتىبراىاينكه هيچگونه ضربهاىبرهدفهاى وى از اين حركت پيچيده وارد نيايد داستانهاى جعلى براىعلتوانگيزهاين اقدام مىساخت و به اين و آن مىگفت.
حقا بايد گفتسياست مأمون از پختگى و عمق بىنظيرى برخوردار بود. اما آن سوى ديگر اين صحنه نبرد، امام علىابن موسىالرضا ، عليهالسلام،است و همين است كه علىرغم زيركى شيطنتآميز مأمون تدبير پخته و همه جانبه او را به حركتى بىاثر و بازيچهاى كودكانه بدل مىكند، مأمون با قبول آن همه زحمت و با وجود سرمايهگذارى عظيمى كه در اين راه كرد از اين عمل نه تنها طرفى بر نبستبلكه سياست او به سياستى بر ضد او بدل شد. تيرى كه با آن، اعتبار و حيثيت و مدعاهاى امام علىبن موسىالرضا ، عليهالسلام، را هدف گرفته شده بود خود او را آماج قرار داد، به طورىكه بعد از گذشت مدتى كوتاه ناگزير شد همه تدابير گذشته خود را كانلميكن شمرده، بالاخره همان شيوهاى را در برابر امام در پيش بگيرد كه همه گذشتگانش درپيشگرفتهبودنديعنى «قتل» و مأمون كه در آرزوى چهره قداست مآب خليفهاى موجه و مقدس و خردمند، اين همه تلاش كرده بود سرانجام در همان مزبلهاى كه همه خلفاى پيش از او در آن سقوط كرده بودند، يعنى فساد و فحشا و عيش و عشرت توام با ظلم و كبر فرو غلطيد. دريده شدن پرده ريا مأمون را در زندگى پانزده ساله او پس از حادثه وليعهدى در دهها نمونه مىتوان مشاهده كرد كه از جمله آن به خدمت گرفتن قاضى القضاتى فاسق و فاجر و عياش همچون يحيىبن اكثم و همنشينى و مجالست با عموى خواننده و خنياگرش ابراهيمبنمهدىوآراستن بساط عيش و نوش و پردهدرى در دارالخلافه او در بغداد است.
اكنون به تشريح سياستها و تدابير امام على بن موسى الرضا، عليه السلام، در اين حادثه مىپردازيم:
1. هنگامى كه امام را از مدينه به خراسان دعوت كردند آن حضرت فضاى مدينه را از كراهت و نارضايى خود پر كرد، به طورى كه همه كس در پيرامون امام يقين كردند كه مأمون با نيتسوء حضرترا از وطن خود دور مىكند، امام بد بينى خود به مأمون را با هر زبان ممكن به همه گوشها رساند، در وداع با حرم پيغمبر، در وداع با خانوادهاش، در هنگام خروج از مدينه، در طواف كعبه كه براى وداع انجام مىداد، با گفتار و رفتار با زبان دعا و زبان اشك، بر همه ثابت كرد كه اين سفر، سفر مرگ اوست، همه كسانىكه بايد طبق انتظار مأمون نسبتبه اوخوشبين و نسبتبه امام به خاطر پذيرش پيشنهاد او بدبين مىشدند در اولين لحظات اين سفر دلشان از كينه مأمون كه امام عزيزشان را اينطور ظالمانه از آنان جدا مىكرد و به قتلگاه مىبرد لبريز شد.
2. هنگامى كه در مرو پيشنهاد ولايتعهدى آن حضرت مطرح شد حضرت بشدت استنكاف كردند و تا وقتى مأمون صريحا آن حضرت را تهديد به قتل نكرد، آن را نپذيرفتند. اين مطلب همهجا پيچيد كه علىبن موسىالرضا ،عليهالسلام، وليعهدى و پيش از آن خلافت را كه مأمون به او با اصرار پيشنهاد كرده بود نپذيرفته است، دستاندركاران امور كه به ظرافت تدبير مأمون واقف نبودند ناشيانه عدم قبول امام را همهجا منتشر كردند حتى فضلبن سهل در جمعى از كارگزاران و ماموران حكومت گفت من هرگز خلافت را چنين خوار نديدهام اميرالمؤمنين آن را به علىبن موسىالرضا ، عليهالسلام، تقديم مىكند و علىبن موسى دست رد به سينه او مىزند.
خود امام در هر فرصتى، اجبارى بودن اين منصب را به گوش اين و آن مىرساندوهمواره مىگفت من تهديد به قتل شدم تا وليعهدى را قبول كردم. طبيعى بود كه اين سخن همچون عجيبترين پديده سياسى، دهان به دهان و شهر به شهر پراكنده شود و همه آفاق اسلام در آن روز يا بعدها بفهمند كه در همان زمان كه كسى مثل مأمون فقط به دليل آنكه از وليعهدى برادرش امين عزل شده است به جنگى چند ساله دست مىزند و هزاران نفر از جمله برادرش امين را به خاطر آن به قتل مىرساند و سر برادرش را از روى خشم شهر به شهر مىگرداند كسى مثلعلىبنموسىالرضا،عليهالسلام، پيدا مىشودكه به وليعهدى با بىاعتنايى نگاه مىكند و آن را جز با كراهت و در صورت تهديد به قتل نمىپذيرد.
مقايسه اى كه از اين رهگذر ميان امامعلىبنموسىالرضا،عليهالسلام، و مأمون عباسى در ذهنها نقش مىبست درست عكس آن چيزى را نتيجه مىداد كه مأمون به خاطر آن سرمايهگذارى كرده بود.
3. با اينهمه علىبن موسىالرضا، عليهالسلام،فقط بدينشرط وليعهدى را پذيرفت كه در هيچ يك از شؤون حكومت دخالت نكند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبير امور نپردازد و مأمون كه فكر مىكرد فعلا در شروع كار اين شرط قابل تحمل است و بعدا بتدريج مىتوان امام را به صحنه فعاليتهاى خلافتى كشانيد، اين شرط را از آن حضرت قبول كرد، روشن است كه با تحقق اين شرط، نقشه مأمون نقش برآب مىشد و بيشتر هدفهاى او برآورده نمىگشت.
امام در همان حال كه نام وليعهد داشت و قهرا از امكانات دستگاه خلافت نيز برخوردار بود چهرهاى به خود مىگرفت كه گويى با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است، نه امرى نه نهى نه تصدى مسؤوليتى، نه قبول شغلى، نه دفاعى از حكومت و طبعا نه هيچگونه توجيهى براى كارهاى آن دستگاه.
روشن است كه عضوى در دستگاه حكومت كه چنين با اختيار و اراده خود، از همه مسؤوليتها كناره مىگيرد، نمىتواند نسبتبه آن دستگاه صميمى و طرفدار باشد، مأمون بخوبى اين نقيصه را حس مىكرد و لذا پس از آنكه كار وليعهدى انجام گرفتبارها درصدد برآمد امام را بر خلاف تعهد قبلى با لطائفالحيل به مشاغل خلافتى بكشاند و سياست مبارزه منفى امام را نقض كند، اما هر دفعه امام هوشيارانه نقشه او را خنثى مىكرد.
يك نمونه همان است كه معمربن خلاد از خود امام هشتم نقل مىكند كه مأمون به امام مىگويد : اگر ممكن استبه كسانى كه از او حرف شنوى دارند در باب مناطقى كه اوضاع آن پريشان است، چيزى بنويس و امام استنكاف مىكند و قرار قبلى كه همان عدم دخالت مطلق است را به يادش مىآورد و نمونه بسيار مهم و جالب ديگر ماجراى نماز عيد است كه مأمون به اين بهانه«كه مردم قدر تو را بشناسند و دلهاى آنان آرام گيرد»، امام را به امامت نماز عيد دعوت مىكند، امام استنكاف مىكند و پس از اينكه مأمون اصرار را به نهايت مىرساند امام به اين شرط قبول مىكند كه نماز را به شيوه پيغمبر و علىبن ابىطالب به جا آورد و آنگاه امام از اين فرصت چنان بهرهاى مىگيرد كه مأمون را از اصرار خود پشيمان مىسازد و امام را از نيمهراه نماز برمىگرداند، يعنى بناچار ضربهاى ديگر بر ظاهر رياكارانه خود وارد مىسازد .
4. اما بهره بردارى اصلى امام از اين ماجرا بسى از اينها مهمتر است: امام با قبول وليعهدى، دستبه حركتى مىزند كه در تاريخ زندگى ائمه پس از پايان خلافت اهل بيت در سال چهلم هجرى تا آنروز و تا آخر دوران خلافتبىنظير بوده است و آن برملا كردن داعيه امامتشيعى در سطح عظيم اسلام و دريدن پرده غليظ تقيه و رساندن پيام تشيع به گوش همه مسلمانهاست .
تريبون عظيم خلافت در اختيار امام قرار گرفت و امام در آن سخنانى را كه در طول يكصد و پنجاه سال جز در خفا و با تقيه جز به خاصان و ياران نزديك گفته نشده بود به صداى بلند فرياد كرد و با استفاده از امكانات معمولى آن زمان كه جز در اختيار خلفا و نزديكان درجه يك آنها قرار نمىگرفت آن را به گوش همه رساند، مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مأمون كه در آن قويترين استدلالهاى امامت را بيان فرموده است؛ نامه جوامعالشريعه كه در آن همه رئوس مطالب عقيدتى و فقهى شيعى را براى فضلبن سهل نوشته است، حديث معروف امامت كه در مرو براى عبدالعزيزبن مسلم بيان كرده است؛ قصائد فراوانى كه در مدح آن حضرت به مناسبت ولايتعهدى سروده شده وبرخى از آن مانند قصيده دعبل و ابونواس هميشه در شمار قصائد برجسته عربى به شمار رفته است نمايشگر اين موفقيت عظيم امام ،عليهالسلام، است.
در آن سال در مدينه و شايد دربسيارىازآفاق اسلامى هنگامى كه خبر ولايتعهدىعلىبنموسىالرضا، عليهالسلام، رسيد در خطبه فضائل اهل بيتبر زبان رانده شده بود و اهل بيت پيغمبر كه نود سال علنا بر منبرها دشنام داده شده بودند و سالهاى متمادى ديگر كسى جرات بر زبان آوردن فضائل آنها را نداشت، اكنون همه جا به عظمت و نيكى ياد مىشدند، دوستان آنان از اين حادثه روحيه و قوتقلب گرفتند، بىخبرها و بىتفاوتها با آنان آشنا شدند و به آن، گرايش يافتند و دشمنان سوگند خورده احساس ضعف و شكست كردند، محدثان و متذكران شيعه معارفى را كه تاآن روز جز در خلوت نمىشد به زبان آورد، در جلسات درسى بزرگ و مجامع عمومى بر زبان راندند.
5. در حالىكه مأمون امام را جدا از مردم مىپسنديد و اين جدايى را در نهايت وسيلهاى براى قطع رابطه معنوى و عاطفى ميان امام و مردم مىخواست، امام در هر فرصتى خود را در معرض ارتباط با مردم قرار مىداد.
با اينكه مأمون آگاهانه مسير حركت امام از مدينه تا مرو را طورى انتخاب كرده بود كه شهرهاى معروف به محبت اهل بيت مانند كوفه و قم در سر راه قرار نگيرند، امام در همان مسير تعيينشده، از هر فرصتى براى ايجاد رابطه جديدى ميان خود و مردم استفاده كرد، در اهواز آيات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دلهايى كه با او نامهربان بودند قرار داد، در نيشابور حديثسلسلةالذهب را براى هميشه به يادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانهها و معجزههاى ديگرى نيز آشكار ساخت و در جاىجاى اين سفر طولانى فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد. در مرو هم كه سرمنزل اصلى و اقامتگاه دستگاه خلافتبود هرگاه فرصتى دستداد حصارهاىدستگاه حكومت را براى حضوردرانبوهجمعيتمردمشكافت .
6. نه تنها سرجنبانان تشيع از سوى امام به سكوت وسازش تشويق نشدند بلكه قرائن حاكى از آن است كه وضع جديد امام موجب دلگرمى آنان شد و شورشگرانى كه بيشترين دورانهاى عمرخودرا در كوههاى صعبالعبور و آباديهاى دور دست و با سختى و دشوارى مىگذراندند با حمايت امام على بن موسى الرضا،عليهالسلام، حتى مورداحترام و تجليل كارگزاران حكومت در شهرهاىمختلف نيز قرار گرفتند. هر ناسازگار و تند زبانى چون دعبل كه هرگز به هيچ خليفه و وزيرواميرى روىخوش نشاننداده ودر دستگاهآنان رحل اقامت نيفكنده بودهو هيچكساز سرجنبانان خلافت از تيزى زبان او مصون نمانده بود و به همين دليل هميشه مورد تعقيب و تفتيش دستگاههاى دولتى بهسر مىبرد و ساليان دراز، دار خود را بر دوشخودحملمىكردوميانشهرهاو آباديهاسرگردانوفرارىمىگذرانيد، توانستبه حضور امام و مقتداى محبوب خود برسد و معروفترين و شيواترينقصيدهخود را كه ادعانامه نهضتنبوى ضددستگاههاىخلافت اموىوعباسىاستبراى آن حضرت بسرايد و شعر او در زمانى كوتاه به همه اقطار عالم اسلام برسد، به طورى كه در بازگشت از محضر امام آن را از زبان رئيس راهزنان ميان راه مىشنود.
اكنون بار ديگر نگاهى بر وضع كلى صحنه اين نبرد پنهانى كه مأمون آن را به ابتكار خود آراسته و امامعلى بن موسىالرضا، عليهالسلام، را با انگيزههايى كه اشاره شد به آن ميدان كشانده بود مىافكنيم:
يكسال پس از اعلام وليعهدى وضعيت چنين است:
مامون چه درمتن فرمان ولايتعهدى و چه در گفته ها و اظهارات ديگر او را به فضل و تقوى و نسب رفيع و مقام علمى منيع ستودهاست و او اكنون در چشم آن مردمى كه برخى از او فقط نامى شنيده و حتى به همين اندازه هم او را نشناخته و شايد گروهى بغض او را همواره در دل پرورانده بودند به عنوان يك چهره در خور تعظيم و تجليل و يك انسان شايسته خلافت كه از خليفه به سال علم و تقوى و خويشى با پيغمبر، بزرگتر و شايستهتر است شناخته اند.
مأمون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شيعى خود را به خود خوشبين و دست و زبان تند آنان را ازخود و خلافتخود منصرف سازد بلكه حتى علىبن موسى،عليهالسلام، مايه ايمان و اطمينان و تقويت روحيه آنان نيز شده است.
در مدينه ، مكه و ديگر اقطار مهم اسلامى نه فقط نام علىبن موسى ،عليهالسلام، به تهمت حرص به دنيا و عشق به مقام و منصب از رونق نيفتاده بلكه حشمت ظاهرى بر عزت معنوى او افزوده شده و زبان ستايشگران پس از دهها سال به فضل و رتبه معنوى پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است.
كوتاه سخن آنكه مأمون در اين قمار بزرگ نه تنها چيزى به دست نياورده كه بسيارى چيزها را از دست داده و در انتظار است كه بقيه را نيز از دست بدهد.
اينجابود كه مامون احساس شكست و خسران كرد و درصدد برآمد كه خطاى فاحش خود را جبران كند و خود را محتاج آن ديد كه پس از اين همه سرمايه گذارى سرانجام براى مقابله با دشمنان آشتى ناپذير دستگاههاى خلافت يعنى ائمه اهل بيت ،عليهمالسلام، به همان شيوه اى متوسل شود كه هميشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند يعنى قتل.
بديهى است قتل امام هشتم پس از چنان موقعيت ممتاز به آسانى ميسر نبود. قرائن نشان مىدهد كه مأمون پيش از اقدام قطعى خود براى به شهادت رساندن امام به كارهاى ديگرى دست زده است كه شايد بتواند اين آخرين علاج را آسانتر به كار برد، به گمان زياد اينكه ناگهان در مرو شايع شد كه على بن موسى ، عليه السلام، همه مردم را بردگان خود مى دانند، جز با دست اندركارى عمال مأمون ممكن نبود.
هنگامى كه اباصلت اين خبر را براى امام آورد حضرت فرمود: «بارالها اى پديدآورنده آسمانها و زمين تو شاهدى كه نه من و نه هيچيك از پدرانم هرگز چنين سخنى نگفته ايم و اين يكى از همان ستمهايى است كه از سوى اينان به ما مىشود.»
تشكيل مجالس مناظره با هر آن كسى كه كمتر اميدى به غلبه او بر امام مىرفت نيز از جمله همين تدابير است. هنگامى كه امام مناظره كنندگان اديان و مذاهب مختلف را در بحث عمومى خود منكوب كرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه جا پيچيد مأمون درصدد برآمد كه هر متكلم و اهل مجادله اى را به مجلس مناظره با امام بكشاند، شايد يك نفر دراين بين بتواند امام را مجاب كند.
البته چنانكه مى دانيم هرچه تشكيل مناظرات ادامه مىيافت قدرت علمى امام آشكارترمىشد و مأمون از تاثير اين وسيله نوميدتر.
بنابر روايات يك يا دو بار توطئه قتل امام را به وسيله نوكران و ايادى خود ريخت و يكبار هم حضرت را در سرخسبه زندانافكندامااين شيوهها هم نتيجهاى جز جلب اعتقاد همان دستاندركاران به رتبه معنوى امام، به بار نياورد، و مأمون درماندهتر و خشمگينتر شد، در آخر چارهاى جز آن نيافت كه به دستخود و بدون هيچ واسطهاى امام را مسموم كند و همين كار را كرد و در ماه صفر دويست و سه هجرى يعنى قريب دو سال پس از آوردن آن حضرت از مدينه به خراسان و يك سال و اندى پس از صدور فرمان وليعهدى به نام آن حضرت، دستخود را به جنايتبزرگ و فراموش نشدنى قتل امام آلود.
مهمترين چيزى كه در زندگى ائمه ، عليهمالسلام، به طور شايسته مورد توجه قرار نگرفته، عنصر «مبارزه حاد سياسى» است.
در تمام دوران صدو چهل ساله ميان حادثه عاشورا و ولايتعهدى امام هشتم ، عليهالسلام،جريان وابسته به امامان اهل بيت يعنى شيعيان هميشه بزرگترين و خطرناكترين دشمن دستگاههاى خلافت به حساب مىآمد.
حضرت آيت الله خامنه اى
| لينک ثابت
| لينک ثابت
عن الرّضا عليه السلام
خمـسٌ مـن لـم تكـن فيه فلاتـرجـوه لشـىءٍ مـن الـدنيـا و الاخـرة من لم تعرف الوثاقه فى ارومته و الكرم فى طباعهوالرصانة فى خلقهوالنبل فى نفسهو المخافة لربّه
امام رضا عليه السلام فرمود
پنج صفت است كه در هر كس نباشد اميد چيزى از دنيا و آخرت به او نداشته باشيد
ـ كسى كه درنهادش اعتماد نبينى
ـ و كسى كه در سرشتـش كرم نيابـى
ـ و كسـى كه در آفرينشـش استـوارى نبينى
ـ و كسى كه در نفسش نجابت نيابى
ـ و كسى كه از خدايش ترسناك نباشد
تحف العقـول, ص 446 وبحارالانوار,ج 78,ص 339
| لينک ثابت



