دلم تنگ است... امام رؤوفم … شمار دلتنگى هايم به بى نهايت نزديك مى شو د و من مى مانم و يك دنيا بى كسى !تمام تار و پود دلم قنديل بسته، دلم محتاج گرماى حريم شماست.مولاى من… تا كى دلتنگىهايم را بر شانه هاى قاصدك سوار كنم و آن را به سوى مشهدت روانه.

تا كى چشمانم به دنبال كبوترى باشد كه نام هاى به پايش بسته ام تا آن را به تو برساند. پس قسمت من كى مى شو د؟ كد امين طلوع خورشيد نويد ديدار من وشما را خواهد داد ؟ ضامن آهو… تا كى چشمانم را به قاب توى اتاق بدوزم كه روايت داستان ضمانتتان است. كاسه صبرم لبريز شده مولا… چند سالى است كه از آن لحظه خوش ديدارم مى گذرد! لحظه اى كه براى آخرين بار زيارتت كر دم ومى خواستم از صحنت خارج شوم دستم را به نشانه ادب روى سينه گذاشتم و چشمان خيسم را به گنبد طلايى دوختم. هنوز صداى خودم توى گوشم مى پيچد: خداحافظى نمى كنم مولا به اميد وصال دوباره و هنوز اين منم كه به اميد وصال دوباره هر صبح شمعدانى هاى پشت پنجره را آب پاشى مىكنم ! مولا … دلم برايتان تنگ است ! دلم براى لحظه اى خلوت در گوشه مسجد گوهرشاد تنگ است! دلم مىخواهد يك بار ديگر در يكى از رواق ها بنشينم و زانوهايم را در بغل بگيرم و آنگاه گوشم را به همهمه رضا رضاى زائران بسپارم! اين روزها حتى دستانم هم بهانه مىگيرند… مى خواهند يك بار ديگر به پنجره فولاد گره بخورند. مولاى من دلم تنگ است! دلم براى گريه كر دن تنگ است! اى بهترين بهانه براى دلدادگى …

 نوشته شده در شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۵ ساعت 18:35 توسط موسی الرضا حیدری 
  | لينک ثابت


Design By Mohamma Amin Khadivar Copyright 2009 Mehrehashtom.blogfa.com , All rights reserved ©